Monday, August 11, 2014

بیگورافی ابی فیشر Biography of ebi fisher

بیگورافی ابی فیشر
Biography of ebi fisher
خاطرات پناهندگی
Memories of Migration
سفرنامه مهاجرت به آمریکای شمالی

دوستان عزیز این خاطرات شخصیه منه ، نه راهنمای پناهندگیه نه پیشنهاده فقط من کار های که کردم و اتفاقاتی که برام افتادو می نویسم حتی محرمانه ترین اونم مثل خلاصه پرونده ای که رائه دادم به سازمان ملل اگه از 12 سال قبل شروع می کنم به نوشتن فقط به خاطر این که این سالیان دور همش به هم مربوطه و این تصمیم یکشبه وبا تشکیل پرونده انی نبوده و مسیر زندگم این سرنوشت رو سر راه من قرار داده پس با من باشید با بیو گرافی و خاطرات پناهندگی و نحوه ورودم به ترکیه و خروج اون و تمام لحظات خوب و بد و خاطرات پناهندگی و این دست نوشته ها در طول سه سال نوشته شده شاید حال هوای این نوشته ها مال گذشته باشه پس زود قضاوت نکنید . . .


من ابراهیم عابدی فرد متولد 1364.7.26 معادل   1985.10.18 متولد  شهر شیراز  که واقعا نمی دونم چه اتفاقی افتاده در طول تاریخ بارها فامیلیمون عوض شده و خانواده پدریم که 4 تا برادر هستند هر کدوم یک فامیل متفاوت دارن و فامیلی اصلی ما نسیمی بوده که عوض شده اصلا به تاریخ گذشته و مطالعه علاقه ندارم و تو فکر آینده هم نیستم تمام زندگی من تو لحظه بوده. . .
به نویسندگی خیلی علاقه دارم و می گن حلال زاده می کشه به داییش چون دایم هم نویسنده هست و به صورت خیلی عجیب غریبی تو نوشته هام غلط املایی دارم که اکثر خواننده هام دیگه با قلم من آشنا هستند ، و در این بیوگرافی شما با قسمتی از مراحل زندگیم که از ایران استارت خورد آشنا میشید تا مهاجرت به آمریکای شمالی کانادا . . .
کلاستورم زیر بغلمه دارم میرم مدرسه راهنمای هوا سرده اوایل زمستونه لای کتابام یه cd از گروه بلکت دارم که دوستم بهم داده وقتی از مدرسه به خونه برگشتم گوش بدم نمی دونم چی شد که دقیقا وسط خیابون نزدیک مدرسم یه ماشین پیکان جوانان با سرعت داره به سمتم میاد به سمت راست جاده دویدم اون راننده که یه جوون بود اونم حول شد و فرمونو داد دست راست خوب من برگشتم سمت چپ و دقیقا هون راننده که دست پاچه شده بود بر گشت سمت چپ که به من نزنه ولی دقیقا وسط جاده دوتا لنگم رفت تو هوا و تصادف خیلی بدی کردم وقتی به زمین سرد آسفالت بر خورد کردم دیگه نفهمیدم چی شد و آدم های که مثل همیشه در صحنه حضور دارن دورم جمع شدند به بینن زنده هستم یا نه ، دستو پامو گرفتن و گذاشتن تو همون ماشین و اون راننده هم تنها منو به بیمارستان نزدیک اون تصادف برد تو راه همش مشت میزد تو فرمون و می گفت ای خدا چقدر بد شانصم به جای اینکه اون منو دل داری بده من بهش می گفتن نگران نباش چیزیم نشده ولی داشتم از درد پا می مردم ولی می تونستم انگشت های پامو تکون بد موی دونستم این علائم یعنی اینکه استخون های پام نشکسته و برای همین به راننده می گفتم نگران من نباش فقط پام ضربه دیده مشکل دیگه ای نیست ولی اون راننده که بر می گشت چهر خونی منو با لباس های پاره و پامو می دید بیشتر دچار ترس و استرس می شد و گهگداری هم یه نگاهی به کف ماشین می نداختم که کتابام و کلاستور بهم ریخته کف ماشین ریخته شده و cd بلکت هم از لای کتابام در اومده بود تا اینکه به بیمارستان رسیدم و رفتیم تو و راننده اون پیکان جوانان با کلاستورم و کتابام و اون سی دی برای همیشه ناپدید شد و من هم با بدنی کوفته و دستو پای بی جون تو راه رو بیمارستان روی زمین می خزیدم نمی دونستم چیکارکنم و خودمو به یه دکتر رسوندم گفتم کمکم کنید تصادف کردم ولی اون دکتر با انگشتاش صندق بیمارستان رو نشونم می داد که اول باید پول بستری شدن رو به پردازم و بعد دکتر منو به بینه . . . .
هیچ کاری از دستم بر نمیومد الا با خانوادم تماس گرفتم و گفتم صبح زود تو حیاط مدرسه پام رو یخ ها لیز خورد و منو به بیمارستان اتفاقات اوردن و خانوادم هم سریع پیشم اومدند و پول صندوق رو پرداخت کردند و  من بستری شدم . . .
ماینع دکتر ها می گفت که پام فقط یه کشیدگی ساده در رابات های پام انجام گرفته و با یه گچ گرفتن بر طرف میشه و همین کارو کردند و الانم بعد 10 ها سال از اون تشخص اشتباه دکتر ها برای همیشه ربات پام منیسک و . . . برای همیشه صدمه جراب ناپذیری دیدند . . .
سال ها با اون درد پام زندگی کردم و راهنمایی رو تموم کردم و تصمیم در انتخاب رشته گرفتم ، خودم دوست داشتم برم رشته نقاشی ولی بابام می گفتم می خوام مهندس عمران بشی ولی اینقدر سردرگم شدم که اصلا اون سال اخر دبیرستان رو نتونستم تموم کنم و رد شدم و مجدد بر سر کلاس دبیرستان رفتم وبابام هم که مرد خیلی مهربونی هست تشویقم کرد که درس بخوم اونم تو تابستو بعد از رد شدنم برام دوچرخه خرید به جای مجازات که درسمو ادمه بدم همیشه بهم می گفت تو خیلی با استعدادی . . .
تا اینکه دبیرستان رو مجدد رفتم و تمام درسمام قبول شدم و موقع انتخاب رشته هنرستان بود و باز دوست داشتم برم رشه فنی حرفه ای نقاشی ولی باز کسی حمایتم نکرد و همین جور سردر گم تو راه رو های مدرسه دبیرستان دیدم رفیقم داره میره رشته کامپیوتر ثبت نام کنه من هم با هاش رفتم رشته کاردانش کامپیوتر ثبت نام کردم ودیپلم کامپیوتر رو بودن هیچ علاقه ای تموم کردم ، و الان دیگه دیپلم داشتم و یه فورجه چند ماهه داشتم که تکلیف خدومو روشن کنم یا ادامه تحصیل بدم یا برم سربازی و برای فرار ازسربازی تصمیم به رفتن به دانشگاه کرفتم و بازم سر در گم از اینکه چه رشته ای رو انتخاب کنم با درخواست یکی از دختر های فامیل رشته تربیت بدنی رو برای دانشگاه انتخاب کردم . . .
یک ترم و دو ترم رشته تربیت بدنی رو با موفقیت بارتبه اول دانشگاه پشت سر گذاشتم کارنامم اینگار بچه ابتدایی ها اکثرا 20 بود تو دانشگاه نشریه راه انداختم روزنامه ورزشی راه انداختم بخش طراحی کاریکاتور و . . .
تا اینکه به دلیل دوری محل تحصیلم ازشیراز تصمیم مجدد دانشگاه امتحان بدم و همون دانشگاه رو همون رشته رو اینبار در محل زندگیم شیراز ادامه بدم و به همراه دوستانم امتحان کنکور مجدد دادم و با همراه چند نفر دانشگاه شیراز قبول شدیم و همه دوستانم انتقالی گرفتن به شیراز وتنها کسی که نتونست انتقالی بگیره من بودم و اون دانشگاهی که بودم مانع از انصرافم و انتقالیم شد و بار ها تلاش کردم نشد خیلی دویدم ولی نشد اون دانشگاهی که تحصیل می کردم دوست نداشتند دانشجوی مثل منو از دست بدند اینقدر اون دانشگاه کوچیک و دور افتاده بود که اینگار رو پول شهریه من سرمایه گزاری کرده بودندو قسط بانکیشونو من می دادم برای همین نمیزاشتن انصراف بگیرم و اینقدر دیوانم کردند که سر از بیمارستان اعصاب روان سر در اوردم و ماه ها تو بیمارستان بستری بودم، استار افسرگیم با پرخاشگری تو خوابگاه دانشگاه لارستان اتفاق افتاد که هم خوابگاهیام زنگ زند دکتر و منو بیهوش کردند و چند روز بیهشو بودم تا خانوادم اومدن دنبالم اوردنم شیراز بستریم کنن. . .
چشمامو نمی تونستم باز کنم ولی تو اون بی هوشی هنوز گوشام می شنید که داره چه اتفاقاتی دورو ورم می گذره ، درد طناب های بسته شده دور دستام احساس می کردم ولی نمی دونستم که چه اتفاقی برام افتاده ، ساعت هارو با جسم بی هوش سر کردم تا اینکه موفق شدم چشما مو به آرومی باز کنم و تنها چیزی که می دیدم لامپ های مهتابی سقف بود ، اتاقی که با پنجره های که جنس شیشه آن از پلاستیک ضد ضربه بود ، آدم های که اطراف خودم می دید با لباس های متفاوت می دیدم لباس های یک دست سفید رنگ مثل فرشته ها بودند ، هنوز نمی دونستم که کجام ولی می دونستم که رو تختی دراز کشیدم که شبیه تخت بیمارستانه ولی نمی دونستم که چرا دستو پامو بستند ، تمام نگاهم به تابلو تو اتاق بود که نوشته بود بخش مراقبت های ویزه بیمارستان اعصاب وران قسمت ایزوله  بیمارستان حافظ شیراز. . . .
مثل یک پرنده ای شده بودم که تو قفس دارن از اون نگهداری می کنند ولی هنوز نمی دوستم که چه بلای سرم اومده . الان هفته ها از بستری شدن می گذره و من سر درگمم وصحنه های رو دارم می بینم که برای اولین باره دارم تجربه می کنم برام خیلی جالب بود تو این بیمارستانی که در اون بستری شد  بودم با بیمارستان های دیگه ای که دیده بودم خیلی متفاوت بود ، اتاقی داشت که مریضاش آزاد بودند سیگار بکشن چون اونارو خیلی آروم می کرد . . .
همه چیز برام یک نواخت شده بود حتی ایستادن در صف های که دکتر ها به مریض ها قرص های آرام بخش می خوراندند ، کاسه های پر از قرص های رنگا برنگ . . .
من حالا بعد از هفته ها متوجه شده بودم که دچار یک بیماری روانی شدم ، بزارید ساده تر بگم افسردگی شدید گرفته بودم و برای همین برای بدست آوردن بهبودی تو این مرکز اعصابو روان بستری شده بودم و برای سازگاری و درمان و تجویز دارو ها برای مدت نزدیک یک ماه در این آسایشگاه روانی بستری شدم حالا می تونستم با رضایت خانواده خودم به زندگی عادی خودم بر گردم همه می دونستن که من دیگه یک فرد عادی نیست و نیاز به زندگی دارم که بتونم به راحتی به زندگی خودم ادامه بدم . . .
وارد اجتماع شدم اجتماعی که درک و فهم با دیگر دوستانم متفاوت بود برای همین ادقام با دوستانم و جامعی که در آن زندگی می کنم بسیار سخت و دشوار بود برای همین گرایشم به طبیعت و زندگی در آن داشت شکل می گرفت تا اینکه با ماهیگیری آشنا شدم و شخصیت واقعی خودمو در ماهیگیری پیدا کردم . . .
درسته از بیمارستان اعصابو روان برای همیشه مرخص شدم ولی همیشه تحت نظر روانپزشک خودم بودم ، حتی تو پروند پزشکیم نوشته شده بود که گرایش جدیدی رو نصبت به طبیعت پیدا کردم و به ماهیگیری علاقمند شدم برای همین خانوادم منودر این زمینه حمایت می کردنند تا بتونم با ورزش های ارامش بخش خودمو سرگرم کنم.
یک ماهیگیر متفاوت پا به ارسه ماهیگیری گذاشته بود ماهیگیری که برای ساختن روح خودش نصبت به ماهیگیری گرایش پیدا کرده بود برای همین از دیگر ماهیگیران تفاوت های زیادی داشتم و حل شدن اون با طبیعت و ماهیگیری اون رو در این زمینه در ارسه های بلاتری جاداده بود.
همه به من می گفتند که ابی تو یه ماهیگیر موفق هستی و هر خواسته ای که تو ماهیگیر و زندگی داری به راحتی براورده میشه ، ولی هیچ کس از افکاری که در ذهنم می گذشت اطلاع نداشت.
ابی ماهیگیری رو برای تفریح و سرگرمی انتخاب نکرده بود و دوست داشت تنهای های خودشو با طبیعت و ماهیگیری سر کنه ، الان دیگه بعد از دارو های ضد افسردگی ابی فقط به آرامش ماهیگیری نیاز داشت آرامشی که تشنگی عجیبی نصبت به اون پیدا کرده بود اعتیادی قوی تر از دارو های که مصرف می کرد.
ابی داستان ما برای اینکه بتونه نیاز های روحی خودشو از طریق ماهیگیری بر طرف کنه با مشکلات زیادی در این زمینه روبه رو میشه که اون از هدفی که داشته دور می کنه ، دیدن رفتار ماهیگیرا با طبیعت و مجودات درون اون روح لطیف ابی رو آشفته می کرد به حدی که بیماری افسردگی اون رو نمایان می کرد برای همین ابی تصمیم گرفت که برای همیشه در تنهای های خود به ماهیگیری به پردازه و از اتفاقاتی که باعث نمایان شدن افسردگی او میشد دوری کنه.
لوازم ماهیگیری که داشت برای او فقط یک تجهیزات ماهیگیری نبود وبه چشم افراد گروه به آنها نگاه می کرد برای همین هیچ وقت تنهای رو احساس نمی کرد و همیشه با پای پیاده و با لوازم خود به ماهیگیری می پرداخت. هدفش از ماهیگیری هیچ وقت آزارو عضیت ماهی ها نبود و همیشه ماهی های که صید می کردو آزاد می کرد تا با این کار آرامشی که از طریق ماهیگیری بدست می آوردو تکمیل کنه.
الان حدود 1 یکساله که دارم ماهیگیری می کنم و به صورت عجیب غریبی به ماهیگیری اعتیاد پیدا کردم اعتیادی که با ماهیگیری نرفتن منو خیلی آزار می ده و خیلی وقت ها با خودم این فکرو می کنم که شکنجه ماهی ها هم شد آرامش و ورزش برای همین چند بار تصمیم گرفتم که برای همیشه ماهیگیری رو کنار بگذارم ولی هیچ وقت نتونستم این کارو انجام بدم و با هر بار اقدام به ترک ماهیگیری با شکست تازه ای در زندگی مواجع می شدم اونم دیدن علائم بیماری افسردگی که داشتم . . .
تصمیم گرفتم که به ماهیگیری خودم ادامه بدم واز از سیستم های ماهیگیری در برنامه های خودم استفاده کنم که کمترین صدمه رو درهنگام صید ماهی به انها وارد می شه و ماهیگیری رو بیشتر به صورت یک حرکت نمادین به جلو بردم ، الان که دارم به زندگی خودم نگاه می کنم تمام الگو های که دارم بر اساس ماهیگیری داره رقم می خوره و این موضوع برام خیلی جالب بود.
من یک ماهیگیر متفاوت شده بودم ماهیگیری که می تونست به راحتی با ماهی ها رابطه برقرار کنه ماهیگیری که الگوی دیگر ماهیگیران شده بود و هر کسی دوست داشت که یک برنامه ماهیگیری رو با من تجربه کنه . . . .
درسته که من یک آدم اجتماعی نبودم ولی با ماهیگیری وارد اجتماع بزرگتری به نام اجتماع ماهیگیران دنیا شده بودم و برای بالا کشیدن خودم در این اجتماع نیاز به مطالعه و برنامه ریزی دقیق تری داشتم.
من مطالعه های زیادی رو در زمینه ماهیگیری در سر تا سر دنیا داشتم و برای همین متوجع ضعف ماهیگیری ورزشی کشورم نصبت به دیگر کشور ها شدم و یک هدف جدید رو در پیش روی خودم قرار دادم آن هم بالا بردن فرهنگ ماهیگیری ورزشی کشورم بود که هر بار برداشتن یک قدم در این زمینه لذت ماهیگیری منو چند برابر می کرد.
من متوجه این شده بودم که همه دوست دارن با ابی به ماهیگیری برن و هر سیستمی که ابی در ماهیگیری خودش استفاده می کرد خیلی ها دوست داشتند که با ان سیستم ماهیگیری کنند و آن را یاد بگیرن. من همیشه دوست داشتم که آدم معروفی باشم ولی هیچ وقت فکر نمی کردم که بتونم تو ماهیگیری به این آرزوم برسم و الان دیگه اسم ابی بر سر زبان های تمام ماهیگیران بود.
الان من به اون چیز های که دوست داشتم تو ماهیگیری رسیدم ولی آیا برای بقای زندگیم ماهیگیری می تونه وسیله ای باشه برای بقای اون ؟
درسته هدفم بدست آوردن آرامش در ماهیگیری بود ولی آیا من نیاز به یک شغل با درآمد برای گزارن زندگی ندارم ؟
الان تو کشورم ماهیگیری بیشتر به چشم یک سرگرمی به اون نگاه میشه و اگه من بخوام درآمدی از این راه برای خودم بدست بیارم باید سرمایه داشته باشم که متعصفانه در دسترس نیست. همین مشکلات باعت می شود که نتونم به صورت واقعی ماهیگیری حرفه ای خودمو جلو به برم و همیشه بر می گشتم به اون زمانی که تازه کارم شروع کردم ، آیا ماهیگیری برای من یه سرگرمی هست یا ورزش روحی که باید در کنار اون یک شغل داشته باشم.
همیشه یک چیز کار منو تو ماهیگیری خراب می کنه اون رقابته که همه فکر می کنم من با اون ها رقابت دارم ، نه همیشه با خودم می گم جواد اگه می خوای آرامش ماهیگیریت به هم نریزه همیشه از رقابت در ماهیگیری کنار بگیر تا هدف اصلی که تو ماهیگیری داشتی از بین نره.
همیشه می گن که کسای که خیلی می دونند دیونه میشن شاید یکی از دلایلی که من هم دیونه شدم همین بود و خیلی وقت ها فکر می کنم تنها جای که می تونم به هیچی فکر نکنم همون تخت بیمارستان اعصاب روانه اینجوری دیگه خیالم راحته خودم هستم و خدای خودم
سرانجام با دها نوع قرص و دوا درمون فرار ازبیمارستان تصمیمی گرفتم برگردم دانشگاه دیگه خسته شده بودم از درو دیوار بیمارستان با زندگی با یه مشت بیمار عصبی روانی واقعا برام سخت بود بیشتر فکر کردم فهمیدم هون دانشگاهه بیشتر از این بیمارستان بهم خوش میگذره و با اسرار دکتر ها و رضایت پدر مادرم از بیمارستان مرخص شدم به به دانشگام برگشتم . . .
ترم اول معدل 18 ترم دوم معدل 19 و ترم سوم معدل 12 و ترم چهارم به بعد همش 12 اصلا سر امتحانات پایان ترم برگه سفید تحویل می دادم نمی دونم باز چرا بهم نمره می دادند . . .
فقط می خواستن یه مدرک کشکی بهم بدند ، دانشگاه رو تموم کردم با یه گونی قرص اعصاب . . .
بر گشتم شهر محل زندگیم باز یه فرجه چند ماه داشتم که تکلیف خدومو مشخص کنم یا ادامه تحصیل بدم یا برم سربازی و اینبار با تجربه بیشتر و بازرنگی همون دفعه اول دانشگاه شیراز رشته کارشناسی تربیت بدنی دانشگاه آزاد قبول شدم خیلی دانشگام به خونه نزدیک بود بازم همون دانشجو زرنگ قبلی شدم ، نمره میان ترم تو درس فلسفه از همه بیشتر شد اصلا در طول ترم رفتم مربیگری فوتبالمو گرفتم رفتم چندتا رشته دیگه مثل دارت سپک تاکرا و . . . تخصصی مربیگری کار کردم و دها رشته ورزشی رو ادامه می دادم تا اینکه به یه مشکل بر خرودم اونم شهریه سنگین دانشگاه آزاد که ترمی  دوسه میلیون بود و متعصفانه هنوز اسم تو برد دانشگاه تو درس فلسه ماکس نمره کلاس بودم مجبور به انصراف از تحصیل فقط فقط فقط به خاطر پول . . .
من با یه پای نیمه فلج و ذهنی خسته و افسرده با نقصه های دکتر ها و دارو های ضد افسردگیم زندگی می کردم تا اگه می دید ماهیگیر خوبی شدم فقط به خاطر فرار از زندگی شهری و مشکلات روحیم بود که اکثرا خودمو تو طبیعت می دیدم ماهیگیری می کردم . .
من دیگه دانشجو نبود ، فرجه تحصیلیم هم داشت تموم می شد و باید خودمو برای سربازی رفتن آماده می کردم تا اینکه تصمیم گرفتم با مدارک پام و مدارک بستری شدنم تو بیمارستان اعصاب روان خودمو از سربازی معاف کنم و موفق شدم معافیت اعصاب روان بگیرم واقعا خیلی شانص آوردم و خیلی خوشحال بودم اگه یه روزی یکی بهم ماشین زد و در رفتو جای حقمو خوردن الان داشتم حال می کردم که اون اتفاقات افتاد که موفق شدم کارت معافیتمو بگیرم البته کارتی که هیج جا حق کارکردن رسمی بهم نمی دادندو تمام مدرک های که یه گونی می شد رو گرفتم برام تبدیل به کاغذ باطله کرد. . .
آرزو داشتم از ایران برم ولی نه پولی داشتم نه درامدی نه خانواده خیلی پولداری که کمکم کنه از ایران خارج بشم . . .
من فردی بودم که حد اقل توانایم از آدم های هم سنو سالی که میدیم هم تو دوستام هم توفامیل بیشتر بود و خلاق ولی چون پولی نداشتم باید همیشه حصرت زندگی اونارو می خوردم البته هر کی رو دیدم تو ایران جای رسید از پول باباش و ارث اومیراث استفاده کرد رفت دانشگاه ماشین خرید و باباش باغ و ویلا و خونه خرید . . .
خوشحالم که تو خانواده ای بزرگ شدم که هرچیزی داشتند خودشون به دست اوردن نه ارثو میراثی بهشون رسید . .  چرا دروغ بگم مامانم 200 هزارتومان بهش ارث دادن بابامم یه تیکه زمین 100 متری اونم تو بیابون های نمیدون کجای شیراز که ده بار اتیشش زدند 20 بار درختاشو بریدن 50 بار هم اصلا بگزریم . . . .
من خیلی کارها می کردم که امورات زندگیم بگزره مثلا طراحی می کردم اونم خیلی تخصصی ، وبلاگ نویسی می کردم اونم با وقت و حوصله و پشت کار ، نویسندگی می کردم اونم به صورت خیلی جدی ، ماهیگیری می رفتم خیلی تخصصی ، رشته رقصو ادامه می دام اونم به صورت خیلی پر انرژی و شاد  . . .
می دونم کار های که کردم هیچ وقت یه آدم عادی نمی تونست انجام بده مثلا تو مسابقات کاریکاتور مقام اول بدست اودم اون بدون هیچ تجهیزاتی و در عرض دو دقیقه اونم با خودکار طرحی رو برای مسابقات طرحی کردم که نظر همه رو به خودش جلب کرد این قدرتو دارم که با خود کار روی کف دستم یا روی کاغذ در حال راه رفتن طرح کاریکاتور طراحی کنم ، تو رشته رقص انرژی داشتم که می تونستم هر کسی رو سرگرم و شاد کنم و این خودش یه هنر بزگ بود برام هم برای سلامتیم خوب بوده م روابط اجتماعیمو قوی تر می کرد هم تو ایران هم تو ترکیه هم تو کانادا خیلی ها رو با شادی و رقص جلب شخصیت خودم کردم ، تو وبلاگ نویسی خیلی موفق بودم با اینکه وبلاگم رو از بیخ ضدند ولی برای همیشه خودمو به تمام ماهیگیرای دنیا اونای که دنبال اطلاعات فارسی ماهیگیری تو اینترنت می کشتن معرفی کردم هنوزم هنوزه داره مقاله هام تو وبلاگ های ماهیگیری و غیره ماهیگیری دست به دست کپی میشه ، تو زمینه نویسندگی مقالات ماهیگیری و کتاب و مجله هم خیلی موفق بودم و تا الانم بیش از 50 تا مجله و کتاب ماهیگیری نوشتم و از همه مهم تر که این مجموعه رو خیلی استثنایی می کنه رایگان بودن اونه که فکر نکنم تو رایخ قبلا اطلاعاتی با این هج به صورت رایگان منتشر شده باشه به زبان فارسی مخصوصلا تو ماهیگیری که خیلی ها اطلاعاتو سکرت می دونند ، تو طراحی با دست و کامپیوتر هم خیلی موفق بودم و چنتا طرح گرافیکیم ثبت شرکت و تربیت بدنی شد که آرم کمیته ماهیگیری ورزشی استان فارس رو هم خودم طراحی کردم یکی از رسمی ترین طراهی های که کردم و الانم به صورت شخصی برای خودم لباس طراحی می کنم برای مراسم های خواص و مختلف . . .
شخصیت خنده داری دارم و می وتنم هرکسی رو بخندونم فرقی نمی کرد ایران بودم به زبان فارسی یا ترکیه بودم به زبان ترکی استانبولی یا کانادا به زبان انگلیسی کاری می کنم کهمه از خنده روده بر میشن خیلی ها بهم گفتن چرا بازیگر نمیشی این پیشنهاد صد ها نفر بوده . . .
به فیلم سازی و انمیشن سازی هم خیلی علاقه دارم و کار های انجام دادم تو انمیشن سازی که درسته خیلی ساده بود ولی چنتا شبکه ماهواره ای اونارو پخش کردند و فیلم های ماهیگیری که ساختم و فیلم برداری کردم هنوزم هنوزه داره رکورد امار فیلم های ماهیگیری فارسی زبانو که تو ایران پرشده رو هم تو یوتیوب و تو سایت های دیگه می زنه . . .
بی هدف زندگی می کردم همیشه منتظر یه دریچه بودم از ایران برم ، تو فامیلم همه یکی یکی داشتن از ایرن می رفتن ، می رفتم تحقیق کنم می دیدم یکیش 15 میلیون داده یکیش 20 میلیون یکشیم 30 میلیون به دلال خوب من که حتی 100 هزار تومان هم پول نداشتم و بابام هم زندگی خیلی معمولی بخور نمیری داشت بیخیال این روش ها میشدم ولی از 4 سال قبلش یه کیف کمری خریدم به امید روزی که پاسپورتمو روزی توش بزارم . . .
یه یک سالی تو یه کافینت طراحی می کردم وبلاگ نویسی می کردم و تحقیق در میوردم ، خرج زندگیم می گذشت و بعدشم تو یه مشتمع به نام خلیج فارس سکورتی شدم و یه 6 ماهی اونجا کار کردم و داستان سر کار رفتم اینجوری بود که  داشتم موهامو شونه می کردم یه آینه بزرگ جلوم بود داشتم موهامو سامورایی می بستم ، چون پسر همسایمون بهم زنگ زده بود که بریم یه مجتمع تجاری بزرگی که کنار خونمون افتتاح شده بود ، می خواست برای کار بره منو هم همراه خودش برد تا هم یه دوری تو مجتمع بزنیم یه حال عوض کنیم . . .
رفتیم قسمت حراست مجتمع برای استخدام رفیقم ، ولی قبولش نکردند من هم تو سالن نشسته بودم چون وظع ظاهریم جوری بود که نمی تونستم وارد حراست بشم برای همین یه صندلی پیدا کردم تو سالن نشستم . . .
یه مرد قد بلند خشتیپ بود کوت شلواری با ریش که قیافش به اطلاعاتی ها یا یه چیزی تو مایع سپاهی ها می خورد او مسئول گزینش حراست بود از راه دور همش چپ چپ نگام می کرد با خودم می گفت ای وای حوصله دستگیر شدن ندارم می خواستم از اونجا خودمو ناپدید کنم گفتم دباره به خاطر وضع ضاهریم بهم گیر می دند اومدم از سرجام بلند شم برم اون مرد که مسئول حراست بود از راه دور بهم گفت شما بیا اینجا ، من هم که دستو پام میلرزید رفتم به سمتش گفت اینجا اومدی برای کار من بهش گفتم نه ، ولی خیلی حول شده بودم الکی گفتم بعد از نه ، حا اومدم برای کار ، چند ثانیه بعدش اون مرده بهم گفت برو مدارکتو بیار لباس حراست رو تحویل بگیر فردا هم بیا سر کار  . . .
جمعیت اونجا با چشم های گرد از کاسه زده بیرون داشتن نگاه من می کردند که چه جوری گذینش شدم اونم با موهای سامورایی بلند فر عربی با روغن و چسب مو و کشی که از وسط کلم موهامو بسته بودم اونم با یه تیشرت تنگ و شلوار لی سنگ شور کاملا تنگ . . .
رفیقم بهم گفت دهنت سرویس من اومدم برای کار اونوقت تو این همه جمعیت کارجو تو فقط کار گیرت میاد که همرام اوردمت برای گردش . . . 
من هم نامردی نکردم مثل تو فیلما رفتم پیش مسئول حراست گفتم من بدون رفیقم نمی تونم برم سر کار رفیقم خیلی محتاجه و از این حرفها و اونم  قبول کردن برای کار . . .
اقا رفتیم آرایشگاه موهارو کوتاه کردیم حسابی شدیم بچه مثبت و مشغول کار شدیم به عنوان پلیس امنیت مجتمع و حراست و از این حرف ها . . .
تو سالن صوتی تصویری تلوزیون ها و ال سی دی ها واز این حرف ها یه تبلیغی رو دیدم که شهر ونکور بود یکی از زبیا ترین شهر های جهان همیشه با خودم می گفتم ای خدا میشه یه روزی اونجا رو به بینم نه به خاطر شهرش به خاطر روخونه هاش و طبیعتش . . .
از خدا خواستم کمکم کنه روزی بتونم به آرزوم برسم و برم قبل از مردنم یه بار اون شهرو  کشور رو به بینم . . .
یه 6 ماهی من با اون تبلیغ های شرکت ال جی و سامسونگ تو اون فروشگاه زندگی کردم هر وقت رد می شدم نگاهم به صحفه نمایش تلوزیون ها بود که به بین الان کدوم تبلیغ هست . . .
کارم تو مجتمع امنیت ، گیر دادن به حجاب پرسونل و دزدی و از این حرف ها بود ولی من فقط اون قسمت امنیت رو خوب انجام می دادم مثلا یه بار تو پله برقی یه سبد خرید با دو تا بچه واژگون شد من هم مثل فیلم های پلیسی جو گیر شدم و با پریدن از روی نرده ها خودمو صحنه آهست به سمت پله برقی رسوندم و با یه حرکت آکروباتی دکمه توقف پله برقی رو زدم و پله برقی وایساد و دو تا بچه رو از زیر سبد در اوردم و هر دو بچه رو تو بغلم گرفتم و داشتن گریه می کردند آرومشون کردم و حتی خندوندموشون و چقدر به با خودم حال کردم این حرکت هارو زدم ولی مثل تو فیلم ها اصلا کسی برام دست نزد . . .
روز ها تکراری می گذشت ، کار هروزم قدم زند تو سالن های فروشگاه بود هر روز باید با کفش های واکس زده و پیرن سفید و شلوار مشکی اتو زده سر کار میومدیم و هر روز هزاران آدم رو می دیدم که از اطرافم می گزرن . . . .
گای اوقات اینقدر خسته می شدم و لنگون لنگون تو جمعیت راه می رفتم خیلی شلوغ بود ولی وقتی باز نگاهم به تبلیغ  اون ال سی دی های ال جی می افتاد که شهر ونکوره اصلا میرفتم تو یه دنیای دیگه نه اینگار که هزاران نفر اطرافم داره راه میره  . . . .
کار و هدف همکارام این بود که با گرفتن دزد امار خودشونو بالا به برن تا بتونن جا پای خودشونو سر کار محکم تر کنن ولی من هیچ وقت اینکار نکردم یه چند باری هم چنتا تخلف دزدی دیدم و دلم سوخت نتونستم افرادو تحویل بدم فقط وسایلو از اونا گرفتم و بهشون گفتم بار دومی دیگه همچین کاری نمی کنم و اونا هم می رفتند وناپدید می شدند . . 
8 سال بود که تصمیم گرفته بودم از ایران برم ولی هیچ وقت نمی دونستم کجا و چه جوری ولی باز هیچ وقت نا امید نمی شدم و تصمیمی که داشتم همیشه به اون فکر می کردم . . .
زندگی من خیلی فرازو نشیب های زیادی داشته اگه بخوام این داستانو تموم کنم باید از ابتدا مشکلات بگم چون همگی به هم ربط پیدا می کنه . . . 
 تمام دریچه ها و اتفاقات و رویداد های که تو این 12 سال گذشته دست در دست هم داده بودن تا مسیری رو برام همرار کنند تا بتونم به آرزوم برسم و روزی برسه که بتونم به سرزمین رو یاهام برسم . . .
از بقال سرکوچمون بگیر تا استاداد دانشگاه از پسر همسایه بگیر تا کافینت محل همیشه همه افراد بهم می گفتند ابی تو مال ایران نیستی و زندگی اینجا به دردت نمی خوره و جالبه همیشه همه برام دعا می کردند که روزی بتونم از ایران برم تا بتونم همون شخصیتی که در درونم هست زندگی کنم . . .
 . . .
چرا فکر می کنید من وضع مالی خوبی دارم من هنوزم هنوزه موفق نشدم حتی یه لب تاب تو زندگیم بخرم حتی یه لب تاب !!!!!
و هنوز آرزوی خریدن یه لب تابو دارم . . . .
من نه آدم سیاسی بودم نه آدم مذهبی ، نه خلاف کار بودم نه دزد ، نه هیز بودم نه هیج وقت دنبال ناموس مردم افتادم ، هیچ وقت هم آزارم به فرد دیگه ای نرسید و همیشه تو دنیای خودم زندگی می کردم دور از انسان ها تو طبیعت ولی نمی دونم چرا همیشه بازداشت میشدم شکنجه می شدم شلاق می خوردم . . . .
یه بار نمی دونم به چه جرمی خودشون رومون گذاشتن وسط اتوبوس مارو گرفتن خانوادم یک هفته دنبالم تو سردخونه های بیمارستانا می گشتن تا فهمیدن ما اول تو بازداشگاه بسیج بازداش بودم وبعدش تحویل طلاب و امر به معروف و نهی از منکرمون دادن که 4 روز تو دسشویش اونجا خوابیدم و بعدشم تحویل مفاسد نیرو انتظامیمون دادن و آخر هم به غید سند آزادمون کردند و چند بار دادگاه رفتیم !!!!
نه دزدی کرده بودم ، نه به کسی حمله کرده بودم ، نه بحث سیاسی نه مذهبی نه . . . فقط چون خوشتیپ بودم موهام مدل داشت شلوارم گشاد بگی بود کفشم مارک بود عینکم عینک شب بود !!!!
هی زندگی ننگینمو ادامه می دادم و هیچ وقت تنها نبودم همیشه تمام دارو های ضد افسرگیم همراه بودند تازه درد پام هم نمی زاشت به چیز دیگه ای فکر کنم ولی باز همیشه چهره شادی هم به خانوادم همه به اطرافیان و فامیل و دوستان نشون دادم . . . .
حتی یه بارم فکر کردم خوب شدم دارو هامو قطع کردم بعد از دو هفته دباره بیمارستان بستری شدم . . . .
حتی سیگاری هم نبودم و سیگارهم نمی کشیدم حتی تو بیمارستان اعصاب روانی که بستری می شدم یه اتاق وسط بیمارستان دقیقا وسط راه رو ها بود که برای بیماران عصبی سیگار کشیدن آزاد بود وای خدای من اولین بیمارستانی بود که تو زندگیم می دیدم توش سیگار کشیدنم آزاده بازم با تمام این امکانات سیگاری نشدم. . .
کارم تو سکورتی مجتمع خلیج فارس خیلی کمکم می کرد حد اقل دیگه 400 هزار تومان پسنداز داشتم ، هیچی نداشتم حدعقل دهن خیلی ها بسته می شد آره بچه فلانی می ره سر کار برای خودش داره آدم حسابی میشه . . .  .
اعصابم از زندگی خودم خورد از زندگی فامیل خورد از زندگی محل زندگیم خورد اصلا داغون بودم نه شادی نه تفریحی همش روز غم عذاداری ، مملکتم مشکلی نداشت این جون های لبنان و غزه و افغانستان بودند که مشکل داشتن و ما باید کمکشون می کردیم . . .
البته من مشکلی با کمک ایران به این سرزمین ها نداشتم ولی وقتی خودم بدبخت بودم فقیر بودم چه دلیل داشت هی بیان سنگ سینه اونارو به سینه بزنن . . .
این روها هم تو فامیل بحث ارثو میراث داغ بود خوب من که می دونستم آخر این کار ها چیزی نیست ولی باز کرم خودمو دوست داشتم بریزم مثلا تو دعوای که به ارثو میراث پدره پدریم ربط داشت تو روستا با ظبت فایل صوتی بر سر دعوای بین عموم با چند نفر و با رسوندن اون فایل صوتی به دست طرف مخالف دو تا طایفه بزرگ رو تو روستا به جنگ هم انداختم خوب چیزی گیرم نیومد ولی جیگرم خنک شد می دونستم هیچ وقت هیچی تغیر نمیکنه ولی باز خاطرات شیرین اون کارم آرومم می کنه تازه با این کارم و با این جنگ بزرگ بین طایفه ای بین فامیل پدره پدریم طرف فامیل مادریم خوشحال شدند ، حالا نوبه تصفیه حساب این طرف فامیل بود و با پای نشستن خاطرات چند نفر تصمیم به طراحی کاریکاتور از اون خاطرات قدیمی کردم و باز این کارم مثل کار قبلیم که ظبت فایل صوتی بود با عبعاد خیلی بزرگ تر و عظیم تر جنگ جهانی بنین طایفه مادریم رخ داد که مفصر ها در تفصیر خود بیان کردند که رابطه بین این چنتا خواهر و برادر تا حالا اینقدر وخیم نبود و این اتفاق تو 80 سال گذشته تو فامیل نادر بوده ، و باز درسته می دونستم چیزی دستمو نمی گیره ولی جیگرم خنک می شد که با هنر طراحیم و کاریکاتور می تونستم انقلاب رخ بدم تو فامیل البته تک تک فامیلو دوست دارم و دلم براشون تنگ شده اینا خاطرات دوران نوجوانیه اتفاقاتی که تلخ و شیرین که به خاطره ها پیوسته دلم برای همه اعضای فامیل تنگ شده !!!!. . . .
خوب از زندگی خسته  بودم ، از فامیل فراری بودم ، از مملکتم بیزار بودم  اصلا اینگار وجودم جرم بود خوب چه جوری زندگی باید می کردم ؟ . . .
تنها بودم همیشه و مسیر زندگیم داشت تنها رقم می خورد تا اینکه خواهرم تصمیم گرفت از ایران خارج بشه و به سمت کانادا بره و واقعا نمی دونستم چرا ولی با تمام نیرو کمکش می کردم تا بتونه به هدف برسه نمی خواستم اون هم مثل من دیونه بشه وکارش به جا های برسه که من رسیدم برای همین مثل کوه پشتش وایسادم و کمکش کردم که خانوادم راضی بشه اون از ایران بره و موفق شد و ایرانو ترک کرد با تمام مشکلاتی که بود . . . .
تمام این مدتی که از هم دور بودیم با هم از طریق اینترنت در تماس بودیم و همیشه به همه می گفتیم که الان اون  اتریشه و داره درس می خونه حتی به بابام و مامانم فقط می خواستیم حرف تو دهن مردم نیوفته  . . .
تمام سعی و تلاش خواهرم این بود که من رو هم کمک کنه از ایران خارج بشم روشی که اون برای خارج شدن از ایران در پیش گرفت کم خرج ترین و پر ریسک ترین روش مهاجرت بود که اصلا آدم نمی دونه چه چیزی در آینده پیش میوفته یعنی پناهندگی تو کشور ترکیه اطزریق سازمان ملل . . .
و همیشه منتظر این بودم که اتفاقی بیوفته ایران تا من هم بتونم ایرانو ترک کنم  یادمه اون روزها حرف جنگ بود بهم هی پیما می داد می گفت ابی تا جنگ شد سریع بیا ترکیه پناهنده جنگی شو و از این حرف ها. . .
یه روز معمولی عادی سر کار رفتم معمور خروجی فروشگاه بودم توی یک از برنامه های موبایلم پیامی رو دریافت کردم که یکی بهم گفت ابی هر چه زود تر می تونی از ایران خارج شو و خودتو به ترکیه برسون ، من هم که اصلا نمی دونم چیکار کردم و کجا بودم اصلا کارو زندگی رو ول کردم تصویه هم نکردم از سر کار ، کوله پشتیمو بر داشتمو زدم از ایران بیرون اصلا نمی دوستم کجا می رم فقط می دونستم یه حرکتی رو آغاز کردم که انتهای اونو اصلا نمی دونم  یه 600 هزار تومانی خودم داشتم فقط و یه یک میلیون خورده ای هم بابام بهم داد یعنی میشه هزینه تهیه بلیط و یه خورده پول به اندازه دو ماه زنده موندن تو کشور ترکیه. . .
خودمو با هزار بدبختی به انکارا رسوندم به دفتر سازمان ملل و پناهندهگی صف طولانی داشت اصلا نمی دونم چه خبر بود و چیکار می کردند فقط می فهمیدم که می گفتند پیش مصاحبه و تاریخ اولیه میدن اون موقع سال 2012 بود . . .  یه شهری برام انتخاب کردند و برای زندگی اونجا رفتم چون خواهر  شهر دنیزلیب ود منو هم پیش اون تو شهر قرار دادن و من به انجا رفتم. . .
تو این دوسالی که ترکیه بودم تمام لحظه به لحظه زندگیم با طبیعت و ماهیگیری گذشت حتی کارم و تخصصم هم و درامدم با ماهیگیری بود.
خلاصه پرونده ای که به سازمان ملل دادم از این شهر بود من امنیت جانی نداشتم و ترس از دباره بستری شدند تو بیمارستان عصاب روان از ایران فرار کردم و معافیت عصاب روانی رو به من داده بودند که هیچ شانص زندگی نداشتم و از کار کردم رسمی منع شده بودم اگه به ایران بر گردم دباره باید به اون بیمارستان بر گردم و راه زندگی برام نمی مونه و پایان زندگیمه و مجبورم خودکشی کنم و چنتا مشخل شخصی دیگه که واقعا خصوصیه . . .
قبلا مسیر یک نواختی تو زندگیم داشتم صبح ها با صدای ازان و صدای نماز خواندن بابام از خواب بیدار می شدم و پای کامپیوترم می شنستم و شروع می کردم به نوشتن و وبلاگ نویسی خیلی وقتا که از اتاقم در میومدم بیرون صدای ازان ظهر رو می شنیدم و نماز خواندن پدرم که از سر کار خسته برگشته بود تازه متوجه می شدم که زمان چقدر زود در حال گزره همیشه بابام می گفت نماز بخون تا خدا کمکت کنه خوب کو گوش شنوا از این گوشم می دادم تو و از اون بیرون گاهی پای تلورزیون می شنستم پای سریال های چرت شبکه دو حالم از تلوزیون نگاه کردن به هم می خورد و یه پایگاه سپاه پشت خونمون بود پارازیت  رو خونمون بود و بغیر از شبکه های بدرد نخور 1 و2 و3 اونم برفکی چیز دیگه ای نداشتیم پس بر می گشتم به اتاقم و شورع به وبلاگ نویسی می کردم ، ثمره زندگیم تا 27 سالگیم فقط یه بیماری اعصاب روان بود که مملکت دو دستی تقدیمم کرده بود و دارو های روانپزشکی تنها هم در دلم بودند واقعا اگه ماهیگیری نبود الان معلوم نبود که چه بلای سرم اومده بود با ماهیگیری من زندگی می کردم و هر روز تا شب خودمومشغول اون می کردم اینقدر به ماهیگیری فکر کردم و نوشتم که هه می گفتن شدی مرجع ماهیگیری . . .
یه جون 27 ساله که هنوز نمی دونست دینش چیه و خداش کیه و کی حرف حقو می زنه تا می خواستی یه حرفی بزنی یه چوب سه سر می کردن اونجات دست بند سبز و جنبش سبزی شدنم هم هیچ یک از دردامو دوا نکرد خسته شدم از این زندگی نکبت باری که تو ایران داشتم اصلا بغیر از ماهیگیری از همه چیز خسته شده بودم حالم از درو دیوار بهم می خودرد . اگه شاد بودم دلیلش این نبود که جونه شادیم نه اثرات دارو های روانبخشی بود که روزی سه یا چها بار مصرف می کردم یه چند بارم دارو هاموکنار گذاشتم سر از دیونه خونه در اوردم و حالم خیلی بد شده ، اصلا فکر می کردم از کره ماه اومدم با آدم های دورو وردم متفاوت بودم رفیقام به دنبال مخ زدن بوند ولی من به دنبال راه رفتن تو بیابونا بودم گهگداری یه قدمی تو خیابونا می زدم ولی بغیر از وحشی بازی چیز دیگه ای نمی دیدم یا با یه چماق افتاده بودن دنبال یه سگ یا یه گربه رو داشتن شکنجه می کردند یا آدم ها به جون هم افتاده بودند و داشتن هم دیگرو تیکه تیکه می کردند . . .
دنبال یه دریچه بودم که از اینشهر و دیار فرار کنم و تا زیر زانو تو آب چشمه راه برم و ماهیگیری کنم و طبیعت رو به بینم همیشه آرزو می کردم که تارزان بودم تا یه آدم شهر نشین . . .
وارد طبیعت هم می شدم مگه چی می دیدم آشغال های مردم که زمین و زمانو گرفته بود تازه کنار دریاچه ها هم شده بود محل مشروب خوردن جونا و سیخوسنگ کردن بزرگ تر ها یا نامزد بازی جونا . . . .
تا یه تمرکز می کردی صدای سیستم صوتی تمرکزتو بهم می زد وارد طبیعت بکر می شدی صدای موتور برق صیادان هم مانع از آرامشت می شدند اصلا اینگار ایران برای همونای خوب بود که که می خواست توش زندگی کنن . . ..
دیگه تاقتم تموم شد کوله پشتیمو بستم و یک شبه فقط از خانواده خداحافظی کردم و بابام گفت کجا می ری گفت به یه سرزمینی که متعلق به من باشه جای که راحت بتونم زندگی کنم و اونم بهم گفت پسرم هرجا میری خدا همراته نگران نباش ، وسوار تاکسی شدیم و به سمت تریمینال رفتم و برای آخرین بار ایرانو پشت سرم دیدم . . .
زمانی که داشتم ایرانو ترک می کردم داشتم با تمام خاطرات خوب و بد خدا حافظی می کردم آخرین مرحله های رفتنم عبور از ایست بازرسی نیروانتظامی و مرحله بعد سپاه بود باورتون نمیشه دو بار وسایل ماهیگیریمو ریختن روی زمین نمی دونم دنبال چی بودند شاید لوازم جاسوسی یا یه چیزی شبیه اینا . . .
من جای زندگی کردم که هنوز ترکشاش داره عذابم می ده و داره زره زره وجودمو می خوره . . .
بعد از فیلتر شدن سایتم و بسته شدن کاملش گفتم بیام تو وبلاگ جدیدم زمین و زمان رو به سینه فوحش بکشم ولی گفتم حتی اون احمق ها حتی لیاقت فوحش های منو هم ندارن.
زمانی که وارد ترکیه شدم داشتم به عنوان پناهنده وارد ترکیه می شدم دقیقا تاریخ ورودم به استانبول 2012.11.26 بود که بعد از اون به آنکارا رفتم اون زمانا خود دفتر سازمان ملل که un  نام داشت پناهنده هارو ثبت نام می کرد  اون زمانا اونجا می رفتی مشکلتو می گفتی دلیل پناهنده شدنتو یه تاریخی می دادن می گفتم فلان تاریخ بیاید برای تشکیل پرونده که من تاریخ ثبت نام  تو سازمان ملل یا همون تشکیل پرونده یا همون پیش مصاحبه اصلیم سال 2013.1.22 انجام گرفت و دوماه بعدش مصاحبه اصلی رفتم و تاریخ قبولی پناهندگیم و پروندم 2013.6.18 اومد و در تاریخ 3.7.2014 ترکیه رو به مقصد کنادا ترک کردم . . .
بزار کمی تخصصی تر توضیح بدم زمانی که به ترکیه شما پناهنده میشی میای آنکارا دفتر سازمان ملل یا شعبه اون که جدیدن آسامه ثبت نام می کنی و برای شروع مقدمه مختصری از پروندتو که به خاطر اون پناهنده شدی می گی مثلا پرونده ها یا کیس ها چند دسته هستند که آنها عبارت اند از کیس های مذهبی ، کیس های سیاسی ، کیس های اجتماعی و . . . .
هر کیسی مدت زمان خواص خودشو می بره دوران پناهندگی و هر لحظه قوانین و زمان ها در حال تغیر کردنه مثلا بهای زاده ها با استفاده از این کیس مدت زمان میانگین 18 ماه رو در ترکیه می موندن برای رفتن به کشور سوم یا مذهبی ها  میانگین دوسال یا بیشتر و کیس های سیاسی میانگین سه یا چهار سال . . .
میزان طول کشیدن پرونده ها بستگی به نوع پروندت و نهوه ارائه اون داره . . .
مراحل پناهندگی که من گزرودنم  این شکل بود
اول ثبت نام اولیه تو آنکارا تو دفتر un  که الان شده آسام و دریافت یه تاریخ اولیه برای تشکیل پرونده یا همون پیش مصاحبه اول و تایین شهر اقامت برای زندگیت که پیشنهاد میدی ولی خودشون انتخاب می کنن یا اگه فامیل درجه یک یا آشنای داشته باشی تو رو اون شهر می ندازن یا اگه بتونی خوب حرفتو بزنی باز همه چیز شانصیه هر جا خودشون انتخاب کنن بعد ها هم می تونی انتقالی بگیری و تغیر شهر بدی . . .
قبلا که همین جوری بود تمام مخارج زندگیت با خودت بود هر جا خونه کرایه کنی هر جا بری بگردی در سطح شهر آزادی و خارج شهر هم با پلیس شهر باید هما هنگ کنی و مجوز خورج بگیری که من 45 بار کل ترکیه رو وجب وجب گشتم مجوزم نگرفتم ولی در کل باید مجوز خروج از شهر بگیری . . .
مرحله دوم زمانی که به شهر که معرفی شدی رفتی باید یه تاریخی که پلیس بهت میده برای مصاحبه پلیس اون شهر که این مصاحبه اصلا به مصاحبه اصلی تو ربطی نداره و تو مراحل پناهندگیت و تاریخات تاثیری نداره فقط برای تشکیل پروند پناهندگیت تو اون شهره چون باید هفته ای یک بار بری امضا تو اون اداره پلیس شهرت قبلا که اینجوری بود بازم می گم قوانین هر لحظه هفته به هفته تغیر می کرد . . .
مرحله سوم وقتی می رفتی پیش مصاحبه اصلی که معمولا آنکارا بود تشکیل رونده می دادی و یه تاریخی برای مصاحبه اصلیت میدادن و اون تاریخ مصاحبه اصلیت که می رفتی باید منتظر جواب قبولیت می شدی که اصلا معلوم نیست چه زمانی جواب قبولی میدن که امکان دار از یه هفته تا دوسال طول بکشه . . .
زمانی که جواب قبولیت اومد منتظر تایین کشوری که شما می تونی پیشنهاد بدی یه کشورو و در کل تایین کنده اونا هستن و بعد از پذیرفته شدنت و جواب قبولی تایین کشوری مثلا با کشور کانادا میری مصاحبه سفیر و مدیکال که تست دکتری و بعدشم جواب مدیکال و قوبلیت اومد منتظر بازشدن سایت پرواز و تاریه پرواز و درمرحله آخر تصویه با کشور ترکیه هست که برای تمامی این مراحل باید هر شهری که هستی با هزینه خودت خودتو به موقع به آنکارا برسونی تمام مدت یه سایت های هست که خودشون بهت میدن و با شماره های پرونده های که داری می وتنی پروندتو چک کنی تازیخ ها و جواب ها و خودشونم بهت زنگ می زنن با شماره ای که بهشون میدی باید همیشه موبایلت روشن باشه و خط ثابت تا همیشه در دست رس باشی. . . .
رفقا اینا راهنمایی نیست فقط دارم خاطراتمو می نویسم چون تمام مراحل شانصی رفتم جلو خدا کمکم کرد وگرنه از لحظه به لحظه پناهندگیم اصلا خبر نداشتم آیا قبول میشم آیا نمی شم آیا کانادا منو می گیره آیا نمی گیره آیا تاریخ پروازم میاد آیا نمی یاد آیا اصلا می تونم ترکیه رو ترک کنم یا نه اصلا هیچی نمی دونستم و لحظات استرس و مرگ باری بود . . .
اصلا تا حالا کسی رو ندیده بودم از این روش بره اصلا کسی هم راهنمایم نمی کرده الان که من دارم این اطلاعاتو میدم خودم بدست اوردم . . . .
همه چیز شانصی بود یکی 20 ماه می رفت و جواب می گرفت یکی 30 ماهه یکی هم 48 ماهه واقعا اصلا این کار سازمان ملل نه تضمینی توش هست نه گارانتی نه اعتباری نه پشبینی همه چیز شانصی انجام میشه و ریسک بالا اصلا بعضی وقتا فراموش می کنند تو اونجا پرونده داری اگه پیگیری نکنی همیشه پروندت ساکن می مونه بعضی وقتا. . .
 همه چیزی که به عنوان دین داشتن می کردن تو پاچمون دروغی بیش نبود اینجا بیاید مسلمونای واقعی رو به بینید هرکی داره زندگیشو می کنه فقط تو ایرانه که دارن به نام دین همرو روانی می کنند .. .
بیخیال ارزش نداره دربارش بگم اینجا دنبال مشروبیم که مخصوص فلای کاراست و عکس یه ماهی قزل آلا روشه تا یه برنامه ماهیگیری رو با اون تو سرما ترجربه کنم . . .
زیاد مشروب خور نیستم ولی تا بگی مشروب خریدم گذاشتم تو اتاقم برای مهمونا و دوستام دیگه استرس ندارم گشت نیرو انتطامی بریزه تو خونه و به خاطر مشروبای که دارم شلاقم بزنه دیگه استرس ندارم دستو پامو به بندند و به خاطر یه بطری مشروب محاکمه و بازداشتم کنن اینجا مشروبارو چیدم تو ویترین اتاقم جای که تو دیدم باشه وتک تک اونا بیانگر عقده های بود که همیشه به اون فکر میکردم . . .
مارو از جهنم می ترسوندند ، جهنم اونجای بود که من از اونجا فرار کردم . . .
چوب ماهیگیریمو یه گوشه کذاشتم زیاد تو دیدم نباشه وبیشتر به وبلاگ نویسی اهمیت می دم و بلاگی که نامردا پاک کردنو دارم از دباره می نویسم تا فکر نکنن که کم اوردم اینقدر می نویسم تو اونجای همشون پاره بشه . . .
. . .
تو زندگی ترکیه مشکلات زیادی داشتم که تا اونجای که می تونم بهش اشاره می کنم مثلا داستان بدبختی ما همچنان ادامه داره الان این چهارمین باره تو این هفته با بنگادار و صاحب خانه بحث و جنگ و جدل می کنیم ما میگیم کرایه خونه و دپوزیت و حق بنگاه را دادیم ولی اونا میگن ندادید این معما هم با لاخره امروز حل شد با اون همه استرس و نگرانی که برای ما داشت و همه پرده ها از روی حقیقت برداشته شد!!!!!!
با آمدن پلیس همه چیز حل شد چون درگیری به وجود امد و معلوم شد که مشکل از ما نبوده و فردی دیگر از ساده بودن ما داشته سوء استفاده می کرده و به گفته خود بنگاه دار مترجم فارسی ما در بنگاه به نفع خودش ترجمه می کرده تا پولی به جیب بزنه !!!!
بنگاه دار می گفت دزد تر از ایرانی تو دنیزلی ندیدم سر هم وطن خودشون شیره می مالند بعد می خوای سر مارو شیره نمالند و می گفت قراره دیگه به ایرانی ها خانه کریاه ندند و حتی اونارو تو بنگاه راه ندهد!!!!
وای اگه از یه ترک خورده بودم نمیسوختم که الان یه ایرانی پناهنده مثل خودم بیاد سرم کلاه بزاره!!!
در آخر هم بگم چاه کن همیشه ته چاهه کسی که بخواد تو این شهر غربت سر دوستاشو شیره به ماله یه روزی یه جای دیگه سرش به سنگ می خوره!!!!
و شما هم درس عبرتی بگیرید
از دست اونای فرار کردم که خاطراتمو خواستند ویران کنند
 دور از وطن باشی ناراحت  می شی و اگه تو وطن باشی یه بلای سرت میارن که بیشتر دیونه تر می شی . . .
راه انتخاب نداشتم مجبور شدم برای بقای زندگیم سرزمینو ترک کنم مثل ماهی مهاجری که دریا هارو پشت سر می زاره تا به اون سرچشمه رود برسه همون جای که آخرین لحظه های عمرشو سپری کنه اونم در آرامش . . . .
دباره اون گردنبند ماهی که به گردن دارم چنتا اشک بهش رسید دل اونم ماهی هم هوای شده و خیلی خوشحاله که همراه من داره به به سوی انور مرزها میره.
وبلاگمو فیلتر کردن و من در جواب می گم به درک که فیلتر شد همون یه زره خاطرات ماهیگیری در ایران داشتمو پاک کردن و من به دنبال خاطرات جدید به سرزمین های جدید میرم و از نو می نویسم تا اونجای همشون بسوزه تا کشورم بدونه که چه انسان پر انرژی رو از دست داده . . .
من با چند کلمه تایپ شده و با دوتا کاریکاتور تو وبسایتم به جنگ این فرهنگ شکست خورده تو ایران رفتم واونا هیچ کاری به غیر از فیلتر کردن وبسایتم نداشتند واقعا که ترسو بودن ، خاک برسرشون ، لیاقتشون همین بدبختیای هست که سرشون میاد و تنها کاری که تونستند بکنند این بود که منو وادار کنند که قوی تر به مسیرم تو زندگی ادامه بدم و هیچ وقت به فکر برگشت به کشورم نباشم . . .
دستان زندگیم غم انگیز بود غمنگیز ترم شد مگه من تو این دنیا بغیر از نوشتند و خاطرات و وبلاگ نوسیس چیز دیگه ای هم داشتم و به خاطر یه مشت انسان عقده ای اونو از من گرفتن دوست دارم روی به پای صندلی محاکمه بشینم و به بینم کی حرف راست می زنه و و کی آدم خوبیه و کی ادم بدیه . . .
به قول یکی از دوستان وبلاگم و خاطراتم کشور رو به خطر انداخته بود و نا امنی کل کشور رو فرا گرفته بود باید بسته می شد تا امنیت به کشور بر گرده تو تا مقاله ماهیگیری وطبیعت گردی چرا باید فیلتر بشه نکنه گاهی اوقات از مشروب و سیگار اسم می بردم خونشون به جوش اومد هه هه همین الان یه لیوان گند آبجو جلومو و به سلامتی همتون دارم میرم بالا . . . . .
یه روز به خودم و گذشته خودم می خندم که چی بر سرم اومد و یه بیلاخ می دم به همه اونای که از اوننا فرار کردم . . .
چشمامو می بندم و به گوش دادن صدا های اطرافم می پردازم می دونید چی می شنوم ؟ صدای ابشار و بادی که میون شاخه برگه های کنار رودخانه می پیچه با خودم می گم کون لغ هرچی نامرده بزار وت این طبیعت با ارامش قدم بزنم . . .
عقده ای ها از امار سایت می ترسیدن که چرا زیاد شده عقده ای ها از اسم ابی فیشر می ترسیدن که نمادی شده بود برای خیلی ها و می ترسیدن مافع همشون به خطر بیوفته عقده ای ها از انتشار رایگان کتاب ها می ترسیدن . . .
عقده ای ها برای این می ترسیدن که در باره یه جون هیچ قدرتی ندارن
ناله های صدام به هوا بلند شد ولی شنونده ای نداشت تنها راهم سکوت اجباری بود . فریاد یک مرد رو هیچ وقت کسی جلوی اون نمی تونه بگیره میگن صوت همیشه تو هوا باقی می مونه این به این معنیه که خدا دائم داره صدای فریاد انسان هارو گوش میده پس صدای فریاد های من هم شنونده ای داره. . .
تنها شنونده ای که هیچ وقت زود قضاوت نمی کنه و همیشه هوای بنده هاشو داره . . .
تمام زحماتی که تو ایران کشیدمو حذف کردند ، من هیچ وقت فراموش نمی کنم که مملکتم چه بلا های که سرم نیورد زندگیمو فیلتر کرد افسردگی بهم بخشید و تمام آزادی هامو از من گرفت و مثل یه کبوتر تمام پر های بالهای منو کشیدند تا نتونم پرواز کنم ولی نمی دونستند که این پرها دباره رشد خواهند کرد ، مثل الان که من با اون بالهای جدید پرواز کردم. . . .
فکر می کنید اینقدر پورم که الان بد مملکتمو می گم نه دیگه ایران برام مهم نیست من دیگه دارم اقامت یه کشور دیگه رو می گیرم و برایی همیشه اون شناسنامه های ایرانیمو دور میریزم حتی یادگرانی نگه نمی دارم زبان فاسیمو عوض می کنم و از صفر برای کشور جدیدم فعالیت می کنم تا کشور جدیدم بهم افتخار کنه که یه مهاجر داره قسمت کوچیکی از فرهنگ اونو می سازه . . .
همیشه یه دوست داشتم بهم می گفت ، ابی نگو کشورم برام چیکار کرده بگو برای کشورم چیکار کردم . ..
خوب من در جواب می گم من هر کاری که از دستم بر اومد برای کشورم انجام دادم ولی کشوری حتی اندازه یه پوس پیازم به من بها نداد . . .
بزار بگن ابی فیشر وطن فروش بوده من دیگه حتی به اندازه پوس پیاز هم برام مهم نیست که ایران چی بود و کجا بود بزار باسرنوشت خودش تنها بمونه به هر حال یه اتفاقی می افته ولی اصلا برای من راه بر گشتی نیست .
من امشب خیلی حالم خرابه یه جزیرم که دورم سرابه من ابی هستم اون جونی که از جامعه خودش رونده شد و تنها خاطرات زندگیشو فیلتر کردند تا شاید مردمانش فراموش کنن که ابی کی بود . . .
من هم به نثل های بعد از خودم هیچوقت نمی گم که کی بودم و از کجا اومد و هیچ وقت روی نقشه به فرزندانم نشون نمی دم که نیاکانش از کدوم سرزمین برای همیشه مهاجرت کردند . . .
فقط من با 1000 لیر وارد ترکیه شدم اونم خرج مخارج فقط دوسه ماه زندگی بود تمام مدت خواهرم و خانوادم و دختر خالم و پسر خالم و دیگر دوستان کمک هزنه زندگیم می کردند واقعا دم همشون گرم از پدر مادرم بگیر که با این همه مشکل مالی بازم مقداری پول گهگداری برام می فرستادن زیاد نبود ولی می تونستم بعضی وقتا یک ماه بیکار بگردم چون کرایه خونمو داده بودم با اون پول . . .
خواهرم تمام مدت تا اونجای که تونست هم خودش هم دوست عزیزش از کانادا هوای مارو داشتن واقعا انسان های خوب تو همین دنیا جواب خوبیاشونو می گیرن . . .
دختر خالم که باهم و با خواهرم که با هم زندگی می کردیم اونم کمک خیلی زیادی بهم کرد تو زندگی ترکیه حتی پسر خالم هم از راه دور هوای مارو داشت دست اونم درد نکنه اصلا با هیچو پوچ داشت زندگیم می گذشت تو ترکیه کار زیاد کار نکردم ولی گاهی اوقات کار کردم مثلا 40 روز با حقوق بالای ماهی 40 لیر تو ماهی فروشی تو سرما تو یخ کار کردم و یه یک ماهی هم تو نساجی کار کردم با حقوق 25 لیر در روز و یه چند باری هم تو کارخونه حوله کار کردم پولمو ندادند و حتی دو هفته تو قهوخنه و چای خونه کار کردم با حقوق روزی 20 لیر و یک هفته تو کارخونه سنگ و یک هنفته هم تو نجاری یگ هفته هم تو مجسمه سازی و پشمک فروشی . . .
خونه ها با قیمت های مختلف تو ترکیه پیدا میشه ارزون ترین خونه ها اون خونه های هستند که اشیا و لوازم خونگی توش نیست که میشه کرایه حدود ماهی 300 لیر ولی اگه اپارتمان با تمام اشیا بگیری میشه میانگین کرایه حدود ماهی 600 لیر که معمولا همه قبض ها با خود ساحب خانه هست آپارتمانی که ما کرایه کردیم ماهیانه کرایش 650 لیر بود که پول آب و برق و اینترنتم هم ماهیانه با خود ساحب خانه بود چون دوسه نفری خونه رو کرایه کردیم هزینه های تقسیم می شد بهتر بود .
سلام دوستان الان اینترنت یه دو ساعتیه قطع شده و فرصتی شد یه مروری بر اتفاقاتی که در دروان زندگی در ترکیه به همراه ماهیگیری گذشت نگاهی کنیم و مطمعن باشید هیچ وقت از خوندن این مقاله پشیمان نخواهید شد بغیر از غلط های املایش . . . .
زمانی که وارد ترکیه شدم هیچ لوازم ماهیگیری درست حسابی نداشتم و همیشه تمام نگاهم به دریاچه ای بود که از بالای شهر میدیم و حتی نمی دونستم آیا اجازه این رو دارم که از شهر برای دیدن این دریاچه خارج بشم  . . . .
پول به اندازه ای نداشتم که بتون لوازم تخصصی ماهیگیری بخرم برای همین مجبور شدم به دلیل هزینه کم یک ست ماهیگیری محلی تهیه کنم نخی که دور حلقه پلاستیکی پیچیده شده بود که به محلی خودمو خیت یا نخ دستی می گفتند.
آخر موفق شدم روزی خودمو کنار دریاچه برسونم و از اون لحظه زندگی در غربت برام تغیر پیدا کرد .
هروز تو اینترنت دنبال اسم اون دریاچه می گشتم ، هر روز این مغازه ماهیگیری اون مغازه ماهیگیری این بازار ماهیگیری اون بازار ماهیگیری دنبال این بودم که چه ماهی تو این دریاچه زندگی می کنه حتی زبان ترکی استانبولی هم بلد نبود یادمه روزی که می خواستم برم خرید از تو گوگل ترنسلیت اسم وسیله هارو رو کاغذ می نوشتم و نشون فروشنده می دادم تا بتونم خرید کنم.
با چنتا ماهیگیر ترک آشنا شدم زبونشونو نمی فهمیدم فقط اونا می دونستند که ماهیگیرم ، چون هر روز می رفتم دریاچه و می شنستم ماهیگیری اونا رو نگاه می کرد.
می رفتم ماهیگیری یه نون از تو خونه بر می داشتم و تو راه از آب چشمه پر می کردم و تو راه میوه های جنگلی جمع می کردم و با کمترین هزینه مواد غذایی برای خودم تهیه می کردم و طعمه های ماهیگیری هم تو طبیعت جمع می کردم این بود کار هر روز و هفته من تو مسیر دریاچه که یا پیاده می رفتم یا با دوچرخه هم خونم.
6 ماهه تمام زبان ترکی استانبولی تمرین کردم شبانه روز می رفتم تو اینترنت تکس آهنگ های که تو ایران با هاشون خاطره داشتمو مثل ابی تاتلسیاسو در می اوردم همراش می خوندم و ترجمه می کردم هم خونه ای هام می خندیدن  تا اینکه تو مدت 6 ماه نه تنها به زبان ترکی استانبولی تصلت پیدا کردم بلکه هم نوشتن هم خوندن هم کنایه هم زربولمثل هم شعر و همه زیرو بم این زبونو یاد گرفتم و این دریچه ای شد برای ارتباط با ماهیگیرای دریاچه و بعد از اون زبون ماهیگیریمو قوی کردم و با تحقیقات فهمیدم اسم اون ماهی یاین یا آلا بالک یا سازان یا چند نمونه ماهی دیگه ای که تو دریاچه نام می بردن چیه . . .
فهمیدم ماهی یاین همون اسبله هست و ماهی آلابالک همون قزل آلاست و سازانم همون کپوره . . .
وقتی زبون ترکیم قوی شد تونستم  با چنتا ماهیگیر ترک آشنا بشم و هم کثب تجربه کنم هم کمکم کنند تا بتونم ماهیگیری خوبی داشته باشم .
با توانایی های که از قبل داشتم و با اطلاعاتی که از ایران به دست میوردم و با اطلاعات مردم ترک اون دریاچه و اینترنت تونستم توانای های خودمو تو ماهیگیری اون دریاچه به همه ثابت کنم و تنها هدفم صید ماهی نبود و در هر برنامه ماهیگیری به تهیه گذارش و تهیه عکس و فیلم ماهیگیری می پرداختم و این گذارش رو تو اینترنت قرار می دادم با نام محلی به زبان استانبولی ترکی تا دوستان بیشتری پیدا کنم . . .
تا اینکه از طرف چنتا گروه ماهیگیری پیشنهاد ماهیگیری از خارج شهر شد یادمه روزی استرس داشتم آیا اجازه دارم یا مجوز بهم می ده پلیس به دریاچه مجاور شهر برای ماهیگیری برم ولی الان که به آرشیو ماهیگیریم تو ترکیه نگاه می کنم حدود 18 بار فقط تو دریای اژه ماهیگیری رفتم از دریاچه های شهر آنتالیا بگیر تا رودخونه های مارماریس و سد ها و آب گیر های سرتاسر ترکیه برای ماهیگیری سفر کردم.
آره همون ماهیگیری بودم که روز اول با نخ دستی پیاده به کنار اب برای ماهیگیری می رفتم ولی الان تو سطح شهر بار ها اتفاق افتاده ماهیگیرانی که اصلا نمیشناسمشون منو میشناسن و به اسم صدا می زنن ، ابی فیلم هات مهشره . . .
یه مدت پیش چند تا از بر ترین فیلم های مستند ماهیگیری که تو دوسال پیش تو ترکیه ساخته بودمو برای شبکه yaban tv  فرستادم و جالبه همه فیلم هارو توی سایت اینترنتی خودش قرار داد www.yabantv.com و تو اون سایت هم بازدید کننده های ترک خیلی استقبال کردند از فیلم ها و آمار بازدید فیلم ها بیانگر همه چیز بود و تا ایمیلی که دریافت کردم از طرف مدیر کل شبکه از من در این کانال ماهواره ای برای همکاری دعوت به عمل اومد خوب من که اصلا تو این شرایط بلا تکلیفی تو ترکیه به دنبال این موقعیت ها نبودم اصلا هیچ وقت تو زندگیم نبودم حتی تو ایران . . .
تا اینکه دیگه همه ماهیگیرای شهر گروه مارو میشناسند نه تنها این شهر بلکه اکثر شهر های دیگه حتی بار ها تو بیابون کنار یه رودخونه فاصله 800 کیلومتری از محل زندگیم تو ترکیه شده یه ماهیگیر ترک بیاد بگه مرحبا ابی فیشر . . . .
ما به ساخت فیلم های ماهیگیریمون ادامه دادیم و این بار خود مدیر شبکه yaban tv با ما تماس گرفت و خواستار قرارداد همکاری شد نمی دونم ماهی چند هزار لیر دستمزدو نمی دونم مخارج کمپ و خوردو خراک و پوشاک و حتی ماشین و بنزینو و . . .
من که خودم اینجا مسافرم ماندگار نیستم و رفیق دیگه ماهیگیرم که خیلی از نظر مالی شرایط خوبی داره برای همین با خودمون گفتیم کون لغه یابان تیوی خودمونوچرا اذیت کنیم برای خودمون میریم ماهیگیری می خوام ماهواره پاواره رو چیکار  . .  اینو گفتم تا اون آدمای که تو ایران فکر می کردن ما می خوام فدراسیون ماهیگیری رو به نام خودمون ثبت کنیم خجالت بکشن تمام طرف صحبتم با رادپور رئیس انجمن کشوره که همیشه فکر می کرد من می خوام جاشو بگیرم ولی اشتباه فکر می کرد و ادامه ماجرا وبسته شدن وبسایت ماهیگیریم با شکایت مستقیم ایشون.
دنبال اسمو رسم نیستم و ماهیگیری هم فقط تنها تخصصم نیست صد ها راه و روش و هنر دیگه دارم که هر کدومش به تنهای ماهیگیری و اسمو رسموشو لوله می کنه میزاره تو جیبش پس اگه ماهیگیری می رم فقط برای ارامش اونه . . .
همین الانشم اگه بخوام فقط یک صدم مقاله های که نوشتمو سروسامون بدم و چاپ کنم می تونم پول زیادی به جیب بزنم ولی هدفم تو ماهیگیری چیز دیگه ای و جواب معنوی کارای که کردمو جای دیگه ای میگیرم.
الانم که دارم این مقاله رو می نویسم 26 روز دیگه دارم میرم برای همیشه کانادا زندگی کنم و مطمعن باشید همون مسیر زندگی که ایران داشتمو و یه دوسالی تو ترکیه ادامه دادمو مابقیشو تو کانادا ادامه میدم . نه برای اسمو رسم فقط برای لذت بردن از ماهیگیری و زندگی همراه طبیعت.
از زندگی خودم خیلی لذت می برم و می وتنم بگم اید تنها ماهیگیری هستم روی کره زمین که 16.000 کیلومترو دارم از این سر دنیا میرم اون سر دونیا فقط به عشق طبیعت ، تو مصاحبه ای که با سفیر کانادا داشتم انگیزه خودمو برای انتخاب ونکور اقانوس آرام رو بیان کردم اقیانوسی که سالانه پزیرای ماهی های مهاجر زیادی از سرتا سر دنیاست خوب باورش سخته ولی فقط به خاطر نژاد ماهی شهر محل زندگیمو انتخاب کردم ، عشقم اینه که یه سگ هاسکی چشم آبی خاکستری مشکی بگیرم و با چوب چرخ فلای که دارم تو مسیر روخونه راه برم جای قدم بزارم که جزء خودم و سگم و ماهی ها و دیگر موجودات طبیعت آدم دیگه ای نبینم . . . . .
اصلا از زندگی شهری و شهر نشینی خوشم نمیاد دوست دارم مثل یک سرخپوست تو دل طبیعت زندگی کنم و پای حرف هام هم هستم دوست دامر با طبیعت زندگی کنم تا همین الانم تمام خاطرات زندگیم همه خوبی هام همه آرامشم با طبیعت رغم خورده . . .
الان حدود سه چهار ساله تمام خاطراتمو لحظه به لحظه چه اططریق مقاله چه خاطره چه فیلم کوتاهی یا عکسی تو وبسایتماهیگیریم و یا تو فیسبوکم قرار می دم و دیگه همه می دون حر حرفی که زدم هر جای دنیا چون از ته دل بوده به رسیدم و مطمعن یه روزی میرسه که عکس های تو انترنت می زارم به همراه سگ هاسکیم تو یه روخونه خیلی بزرگ و بی انتها که به اقانوس آرام می ریزه جای که رو یه تخته سنگ بزرگ نشستم و دارم عبور آزاد ماهی های قرمز رنگو تو رود خونه نگاه می کن شاید حتی همراه اونه مسیری هم راه رفتم تا دیگه آخرین آرزو ماهیگیری که داشتم براورده بشه بعد از اون دیگه هیچ وقت قول می دم هیچی از خدا نخوام و به مسیر یک نواخت زندگی خودم ادامه بدم ، نه دوست دارم مهندس بشم نه خلبان نه دکتر همونی که هستم باید باشم خودم.
از زندگیم راضی بودم چون دیگه اون استرس های ابتدای که تو سرزمین خودم داشتمو نداشتم ، و یه هدف داشتم اونم رسیدن به آمریکای شمالی بود اینقدر تو ایران مورد داشتیم که سازمان ملل همون دفعه اول پروندمو قبول کرد و همون دفعه اول انتخاب کشورمونم هم قبول کردند و تمام مراحل پناهندگیمون به پایان رسید و الان و امروز دارم میرم اداره پلیس ترکیه برای . . . . .
رفتم پلیس برای تصویه حساب با ترکیه بهم گفتن پس فردا بیا برای تصویه همون روز باید برم هتل سفارت کانادا و پاس و ویزامو بگیرم و برم فردوگا تا 16.000 کیلومتر بیشتر از ایران دور بشم . . .
مامانم الان پیشمه ، هر روز که دارم به لحظه خدا حافظی نزدیک میشم چشمای مامانم و دستاش لرزشش بیشتر میشه هروزساعت 6 صبح بلند میشه برام صبحونه درست می کنه خیلی عصبی هستم الان مامانم کنارم نشسته داره لپه تمیز میکنه برام خورشت قیمه درست کنه تمام نگاهش به تمیز کردن لپه هاست ولی می دونم الان داره به چی فکر می کنه اونم دلش مثل من مثل سیرو سرکه می جوشه برای لحظه خدا حافظی . . .
یادمه روزی که خواستم با دوستانم از ایران خدا خافظی کنم برای آخرین بار در روز های اخر به سمت دریاچه هفت برم شیراز رفتم برای خدا حافظی من حتی با طبیعت شهرم هم خدا حافظی کردم الان دباره داره همه چیز تکرار میشه . . .
شاید خیلی خنده دار باشه ولی وقتی تو کوچه محله های ترکیه راه میرم وقتی می بینم اون سگ های که دوسال هر روز نوازشون کردم هم متوجه شدند رفتارم معمولی نیست اونا هم مثل من تو خودشونن ونگاهشون پر از غمه . . .
وقتی میرم اداره پلیس رفیقای پلیس ترکم وقتی میرم پیش رفیق های ماهیگیر ترکم وقتی بهم میگن ابی کی میری می گم دو روز دیگه اصلا اینگار دنیا متوقف میشه اینگار که دارم از برادر های تنیم جدا میشم . . .
عقربه های ساعت هم دیگه حرکت نمی کنن همه جارو سکوت گرفته فقط چیزی که همش در حال انفجاره اون بغض منه ، حتی وقتی سیگار می کشم هم دیگه مامانم بهم هیچی نمیگه . . .
بابام نیومد برای خدا حافظی بهم گفت دیگه نمی تونه حتی یه بار دیگه به بینتم و دباره خدا حافظی کنه می گه تازه به دوریت عادت کردم . . .
بزار  کمی بر گردیم عقب تر همش از درد ها نگیم تمام لحظه  به لحظه زندگیم تو تورکیه همش دردو غم نبوده انقدر خدا بهم کمک کرد که بعضی وقت ها پیش خودم می گم خدایا چه کار خوبی کردم که اینقدر خوبی بهم می کنی . . .
حتی ماهی های دریاچه هم همیشه بهم حال دادند بعضی وقتها اتفاقاتی می افتاد که می دونستم این اتفاقات برای چی به وجود اومده خر که نیستم می دونم که چه جوری تو این دوسال زندگی تو غربت حتی یه بار هم افسرگیم بروز نکرد و همش می دونم خواسته خدا بوده ، من همونی بودم که وقتی ایران بودم هفته ای یه بار حتما باید پیش روانپزشک می رفتم چون بیماری افسردگی شدیدی داشتم ولی نمی دونم چی شد ایجا . . .
خدا کمک کرد حتی تو کار های که برام ضرر داشت خدا خواسته هام براورده کرد حتی اگه می دونست گناهه ولی حرفامو گوش کرد و برام انجام داد. . .
قدرت ماورایی به دست اوردم فقط به خاطر اینکه لحظه به لحظه زندگیمو سعی کردم در طبیعت بگزرونم . . .
نمونه اون قدرت که تو طبیعت به دست اوردم مثالی از این داستان که می گم یکی از رفق های ترکم تعدادی تیشرت بهم هدیه داد من اونارو خونه بردم تعدادشون زیاد بود اونارو توکمد گذاشتم فردای همون روز بارون شدیدی میومد حالم خیلی بد بود خوب با اون استرسی که داشتم می دونستم درد دوام فقط دیدن طبیعته هومن روز زیر بارون و اون مه رفتم دریاچه . . .
یکی از ماهیگیرای قدیمی دریاچه چون می دونست آدم دلسوزی هستم بهم گفت ابی من باعث شدم اون دو پرنده مرغ ماهی خوار تو نخ های ماهیگیریم گیر کنه و به میره اشک تو چشماش جمع شده بود من هم وقتی دو تا پرنده باشکوه و بزرگ رو دیدم همون حسو حالو پیدا کردم به سمت اون پرنده ها رفتم دیدم یکیش اصلا تکون نمی خوره ولی کمی بدنش گرمه و دومی فقط کمی پاش می می لرزید اونم کاملا مابقی اندامش بی حرکت بود حتی عضلات بدنش هم منقبض بود و کاملا صفت شده بود به رفیقم گفتم چیکار کردی ؟
گفت شب اون پرنده ها تو نخ های ماهیگیرش گیر کرده بودند و زیر اب رفته بودند و تا حدودی خفشه ده بودند و تمام بدنشون خیس بود میگه تمام سیعشو کرد سریع درشون بیاره ولی کارگذشته بود . .
نمی دونی چه حسو حالی داشتم به سختی زیر بارون کنار دریاچه تو اون غلظت مه یه اتیش روشن کردم اون دو تا پرنده رو بردم کنار اتیش نمی دونستم چیکار می کنم ولی امید داشتم حتی یکشون هم کمی حاشون بهتر بشه ، تمام تلاشم این بود که آتیش زیر بارون خاموش نشه خیلی سخت بود روشن نگهداشتن آتیش چون بارون میومد ولی نمیزاشتم این اتفاق بیوفته . . .
یه یک ساعتی طول کشید تا پرنده ها که زیر چتر گذاشته بودم تا حدودی خشک شدند خیلی برام جالب بود کم کم اون پرنده ها تو اندامشون حرکت احساس می کردم . .
تا به جای رسید که هوا کم کم بارون متوقف شد و خورشید کم کم داشت در میومد . . .
یکی از پرنده ها تا حدودی به جون اومده بود ولی اصلا نمی تونست رو پاش وایسه دوتا بالشو می گرفتم و باهاش کنار دریاچه راه می رفتم تا بتونه قدم بزنه پرنده خیلی بزرگی بود اون پرنده رو تو دستام بالا می گرفتم می دویدم تا با جریان باد بتونه بال بزنه تا بالاش از سرمازدگی بی حرکتی کمی به حرکت درباید تا بتون خون تو بالاش جریان پیدا کنه بالاشونو باز می کردم و کنار اتیش نگهمیداشتم تا گرم تر بشه . . .
پرنده که وضعش بهتر بود دیدم داره سعی می کنه رو پاهاش وایسه ولی نمی تونست اون پرنده دومی هم کمی بهتر بود ولی باز دراز کش رو زمین خوابیده بود و تمام لحظه چشماش باز بود . . .
وقتی دیدم خورشید دیگه کامل در اومده و ساعت ها از این اتفاقا می گزره خیالم راحت شد که حداقل دیگه پرنده ها نمردن و زنده هستند اولش می خواستم زنگ بزنم سازمان حمایت حیوانات ولی رفیقم نگذاشت گفت چون دلیل صدمه خودمون بودیم برامون جریمه می نویسه وبیخیال شدم ولی خوشحال بودم حالشون هر لحظه داره بهتر میشه . . .
داشتم چای می خوردم تمام نگاهم به پرنده ها بود ، اوه خدای من یکی از پرنده ها بلاخره بعد از 3 ساعت تونست رو پاهاش وایسه وای خدای من چه عضمتی داشت و چقدر باشکو بود به خودم افتخار می کردم واقعا اون لحظه می تونستم با جرعت بگم نمایندی  یکی از انسان ها روی کرده زمین بود که داشتم انسانیتو تو طبیعت پر رنگ تر می کردم . . .
وقتی اون پرنده ها به اندازه کافی قدرت رو پا ایستادن و قدم زدن رو پیدا کردند دیگه خیلی خوشحال شدم چون می دونستم وقتی از شانص 1 درصد زندگیشون به این وضع رسیدند چرا که نه نتونن پرواز کنند . . .
دنیام داشت متوقف می شد پرنده هارو داشتم می دیدم که مثل هواپیما های مسافر بری برای پرواز دوان دوان با بال زدن از ما دور می شدند توی دشت وقتی از پشت سر بهشون در حال بال زدندو دویدن نگاه می کردم همین جور داشت اشک تو چشام جمع میشد تمام نگام به پاهاشون بود با اون بالاهای دومتری که داشتند که موفق میشن پاهاشونو از روی زمین بکنن تا پرواز کنند . . .
موهای بدنم سیخ شد اون لحظه ، مثل الان وقتی که دیدم اون پرندها موفق شدند در قدم های اخر پاشونو از رو زمین بردارند مثل لحظه جمع شدند چرخ های هوا پیما بود دیگه اون لحظه نتونستم جلوی خودمو بگیرم از خوشحالی گریم گرفت چون اون پرند ها داشتن پرواز می کردند و اون پروازو من به اون ها هدیه دادم اونا به اوج آسمون رفتدن وقبل از دور شدن از ما و دریاچه ها چند مرتبه به دور دریاچه و محلی که ما بودیم چرخیدند و تو افق نا پدید شدند . . . .
اون چنتا ماهیگیر که تمام مدت شاهد حرکت های من بودند با حالت عجیبی بهم گفتند خیلی ماهیگیرباشرفی هستی دمت گرم . . . .
داستان عجیب ما به پایان نرسید تازه به اون قسمتی می رسیم که می گم قدرت ماورای رو تو طبیعت به دست میارم اینجا معلوم میشه ، رفقا ، متافزیک و جادو جنبل و اسرار ماورای رو فقط به نظر من میشه تو طبیعت درک کرد و دید ، وقتی خونه بر گشتم رفتم دوش گرفتم و اومدم تیشرت رو عوض کنم دست کردم تو تیشرت های که رفیقم هدیه داده بود یکی رو برداشتم وقتی رو تیشرتو نگاه کردم عکس همون پرنده های رو تیشرتم بود بدونم هیچ تفاوتی ، دباره موهای بدنم سیخ شد و اشک تو چشام جمع شد اصلا نمی دونستم چه اتفاقی داره میوفته  . . . . .
مطمعن بودم این کاری که من کردم نه کریس انجل نه دیوید کاپرفیلد هم نمی تونست انجام بده .
همیشه همه دریاچه ها هر جای دنیا اسرار خودشو داره همین چند ماه پیش بود که روز مادر بود اینقدر حالم بد بود که دباره برای ریلکس شدنم رفتم کنار دریاچه تا با نگاهم به سطح دریاچه اروم بشم از اون دور داشت صدای زنگوله گوسفند ها میومد تمام نگام به دریاچه بود می دونستم گوسفند ها و چوپون دارن از پشت سرم رد میشن خوب دریاچه مثل همیشه نبود خیلی اروم بود رو سطح آب هیچ انواجی نبود یه سکوت زیبای اونجا حاکم بود تو همین سکوت داشتم می شنیدم قدم زدن یه نفر که از پشت سر داشت به سمتم میومد وقتی به عقب نگاه کردم دیدم چپون گوسفندا به سمتم داره میاد یه زنه مسن بود هم سن مامانم بود کمی با دیدنش از اون سکوت دریاچه خارج شدم بیشتر دلم برای مامانم تنگ شد ، اون خانم با لحجه محلی ترکی یه چیزای رو داشت بهم می گفت خیلی دقت می کردم که متوجه بشم چی می گه همین جوری تمام نگام به لب هاش بود و گاهی هم نگاه دست های پینه زدش می کردم که چوبی تو دست داشت . . .
نمی دونم چی داشت می شد داشتم از حرف هاش متوجه می شدم که می گفت پسرم یه مدته نیومدی دریاچه نگرانت شدم فکر کردم رفتی از این شهر و در ادامه صحبتاش بهم گفت تو مثل پسرم هستی اگه دوست داشتی بیا بریم خونه چای برات درست کنم . . .
یعنی اون روز با اون مناسبت همچین اتفاقی به خودی خودش الکی نبود . . .
خدا هیچ وقت بنده هاشو تنها نمی زاره خیلی وقت ها اینقدر خیالم راحت بوده که می دونم هیچ اتفاقی برام نمی افته چون یه نفر هوامو داره ، همه جا همرامه ، هیچ وقت تنهام نمیزاره . . .
دارم با تمام این خاطرات ترکیه رو ترک می کنم همه چیز سخته تازه رسیدم اول اون راهی که داشتم ایرانو ترک می کردم . . .
اگه تونستم قسمت سوم سفرو تو استانبول قبل از پرواز می نویسم اگه هم نشد فرداش تو فرودگاه فرانک فورت 5 ساعت وقت دارم می نویسم اگه هم نشد اشکالی نداه تو کانادا تمام لحظه های زندگیم وقت دارم برای نوشتن . . .
اینجا داره یکی از نادر ترین وقایع طول تاریخ زندگیم اتفاق می افته شایدم یکی از وقایع نادر  یک انسان روی کره زمین فقط 150 لیر پول داشتم زمانی که داشتم ترکیه رو به سمت کانادا ترک می کردم از شهر دنیزلی با خرید بلیط اتوبوس به قمت 75 لیر دقیقلا 60% پولم خرج شد و برام 60 لیر باقی موند و زمانی که با اون اتوبوس خودمو با تاکسی به هتل سفارت رسوندم 30 لیر دیگه هم خرج شد که پول باقی مانده من شد 30 لیر معدادل یک وعده غذای معمولی تو استانبول واقعا نمی دونم آیا همچین اتفاقی برای فرد دیگه ای رو کره زمین اتفاق افتاده که بدون داشتن حتی یک سکه یک دلاری مسیر 16 هزار کیلومتری رو برای رفتم به دورترین نقطه به محل زندگیش روی کره زمین شروع کنه و اتفاق هم افتاد من بدون هیچ پولی رسیدم کانادا
تمام مخارج پرواز با خود سفارت کانادا بود البته به صورت بدهی میشه ولی ماهیانه خیلی کم از همون حقوقی که خدشون می دن کم می کنن
 تازه بعد از 30 سال می فهمی چه قدرتی داری ، وقتی با زدن یه دکمه کنار خیابون تو اتوبان یا خیابون اصلی دها یا صد ها ماشین فقط برای رد شدن شخصی تو از رو عابر پیاده با در خواست تو وای میسن ، می دونی این یعنی چی یعنی چراغ یه چهاراه اصلی شهر مرکز ونکوور کانادارو تو می تونی قرمز یا سبز کنی خودت به تنهای یعنی تو اونجا یه پلیس راهنمایی رانندگی میشی. . .
تازه اگه تو خیابون اون دکمه نباشه و خط  عابر پیاده باشه 100% حق تقدم با توهست ، همه ماشین ها فقط 1% احساس کنن تو بخوای رد بشی فاصله 15 تا 20 یا 30 متریت می استند و تمام نگاهشون به تو که تو رد بشی از خیابون . . .
یه بار یه ماشین فاصله 5 متریم وایساد اینقدر ترسیده بود چرا اینقدر نزدیک به من وایساده استرس داشت من بهش گفتم مشکلی نیست خیالش راحت شد و من رد شدم . . .
اگه تو یه چهارا فقط 10 سانت جلو تر از محل وایسادنت نزدیک خیابون وایسی اون چهاراه مختل میشه و هیچ ماشینی حرکت نمی کنه تا تکلیفتو روشن کنی می خوای رد بشی یا می خوای تو پیاده رو وایسی بعضی وقتا این خطارو متوجه نمیشی و دقیقه ها ماشین ها می ایستند و نگاه تو می کنن و تو هم حواست نیست حتی بوق نمی زنن فقط نهایت اشاره می کنن می خوای چیکار کنی و بعد به خودت میای 50 تا ماشین برای تو وایساده . . .
تو پیاده رو باید فقط از یه سمت که متعلق به تو راه بری خط دوچر خه سور ها و اسکیت سوار ها جداست ، اگه تو پیاده رو سمت اشتباه راه بری اصلا اینگار زندگی متوقف میشه همه تو پیاده رو وایمیسن تا فقط مسیر خودشون باز بشه تازه حق نداری به آدم ها زیاد نزدیک بشی همیشه دومتر باید بین تو و دیگرون فاصله باشه تازه تو پله برقی همیشه سمت راست باید وایسی تا دست چپت آزاد باشه وگرنه اون مسیرو مختل کردی. . .
اتوبوس ها دچرختو جلوش نصب می کنه اتوبوس ها برای سوار کردنت ارتفاع شاستی 40 سانتیشو از زمین کپ می کنه تا اگه قدم برمی داری تو اتوبوس زیاد پاهات باز نشه و ماشینو کپ کپ می کنه راحت سوار شی تازه آسانسور هم برام معلولین داره و تو متور می تونی سگتو و دوچرختو به بری . . .
این همه احترام روز های اول اصلا می خواست گریم بگیره چقدر بهم احترام میزارن در صورتی که این مقاله رو می نویسم درد پام داره آزارم میده تصادفی که تو ایران داشتم و فرار کرد طرف.
تو خیابون ماشین های کارتی هست کارت می زنی خودت راننده هستی هر جا دوست داشتی پارکش می کنی و میری . . .
سوار مترو میشی هیچ کس ازشما بلیط مترو نمی خواد خودت پلیس خودتی اصلا راننده هم نداره همش دمو دستگاست زمانی که آشنا شدم با سیستم مترو فهمیدم به عنوان یه شهر وند کانادای چقدر قدرت شهوندی دارم و ارزشم چقدر زیاده و چقدر به من احترام میزارن  . . .
مترو هاش درش بازه و نیازی به کارت نیست یعنی چه کارت مترو داشته باشی چه نداشته باشی هیچ وقت چک نمیشه البته گهگداری پلیس ها چک می کنن اونم نادر و بلیط فروشیشم دستگاهه جای هم ثبت نمیشه کی بلیط خریده کی نخریده . . .
تو مغازه های مخصوص می تونی ماریجوانا قانونی بخری و کشیدنش تو خیابون هم آزاده اینو گفتم تا معنی آزادی شهروندی رو بدونی البته کشیدن سیگار تو سواحل تو بعضی از منطقه ها و تا 6 متر تمام درو پنجره ها و وردوی های مغازه ها و خانه ها ممنوع هست . . .
 دقیقا چیزای که تو فیلم ها می دیدیمو اینجا می بینم
تو کوچه ها یه دفعه خرس می بینی یا سنجاب یا راکن یا راسو 
گوزنها تو جاده ها راه میرن 
آتش نشانی ها در حال نجات حیونا هستن
تو خیابون ها ماشین های لیموزین می چرخن
پلیس ها همشون خوشتیپ با بدنی پر از عضلات ورزیده و عینک دودی هستند و همیشه از پشت کمرشون یه سیم پبچ پبچی رفته تو گوشه شون 
بچه ها اگه زنگ بزنن به تخلفات خانواده پدر مادر ها جریمه میشن
همه به جای بچه سگ دارن
همه مرد ها و زن ها سوپر مدل و چشم آبی و مو طلایی هستند
سر کلاس مدرسه ها سیاه و سفید و زرد پوست هم زمان درس می خوند
دیسکوهاش دقیقا هون جوری بود که تو فیلم ها بود
ساحل شنی تفکیک شده برای خانواده و برای سگ ها و کمی تخصصی تر برای لختی ها 
اصلا شب ها تو خیابون میشه فیلم امریکن پای رو دید آنلاین
اینترنت پر سرعت بدون فیلتر
تو مترو ها سیاه پوستای می بینی با موهای بافته شده دارن ام پی تری گوش میدن 
دخترهای باری می بینی که یه دفعه یه دسته چنتایی سگ پیت بول وحشناک تو خیابون دارن راه میرن
ستاره هارو می بینی با خودت می گی وای این بازیگر فلان فیلمه :-0
 ورزشکاران المپیکو میبنی تو پارک ها دارن می دون
یه دفعه یه کلاغ و یه غاز و یه گنجیشک و کفتر ومرغ مینا و مرغ ماهیخوار می بینی با هم وسط خیابون سر یه تیکه کیک دارن دعوا می کنن بدونه اینکه به تو اهمین بدن
داستان فیلم های هالیودی برات اتفاق میوفته ولی این دفعه نقش اول فیلم خودتی وآخر فیلمو نمی دونی چی میشه
از کنار یه کنسرت رد میشی یه صدای آشنا میشنوی و بعد می فهمی کنسرت EMINEM بوده
 وقتی وارد کانادا شدم یه جای مثل هتل بهمون دادن ولی کمی خودمونی تر وجمع جورتر
هر روز می رفتیم تو یه اتاقی یه مدرکی جلمون میزاشتن امضا می کردیم وبعد از امضا ها می گفتند شما حساب بانکی باز کردید شما بیمه شدید شما خدمات ورزشی گرفتید شما دکتر خانوادگی گرفتید شما چک دریافتی پول 2000 دلاری امضا کردید و دریافت می کنید شما شما . . . .
یعنی کارای که من تو این چندساعت با رقص قلم رو کاغذ ها انجام دادم تو امضاع کردن معادل 1 سال دوندگی تو ایرن بود دقیقا الان چنتا نامه اومده دم خونمون نمی دونم کارت عابر بانکو کارت اعتباری مستر کارتو نمی دونم چنتا دسته چکو از این چیزا  . . . .
رفتم دکتر 120 تا متخصص ریختن دورم یکی روانشناس یکی دکتر پوست یکی روانکاو یکی دکتر کلیه و دها تخصص دیگه دارن همه جامو چک می کنن اصلا چنتا دکتر اومدن دم اتاق خوابم آزامایش خون گرفتن برای اینکه راحت تر باشیم مشکل رفتو آمد نباشه. . .
وقت کلاس زبان وقت دکتر بعدی و دها وقت دیگه از قبلا برام آماده شده برم . . .
چون تازه رسیدم کانادا تمام مخارج خوردوخراک و کرایه خونه و تمام لوازم خونه از این چیزارو دارن در اختیارم میزارن تا کم کم جا بیوفتم و بتونم در زندگی تو کانادا رو پای خودم وایسم . . .
رفتم خط موبایل بگیرم انتخاب گوشی رایگان فقط هزینه مکالمه رو باید ماهیانه بدم و انتخاب مدل گوشی دست خودمه . . . .
 مردمان خونگرم و مهربان و سخاوتمند ، والله نمی دونم چرا اینقدر مارو می ترسوند که کانادای ها مثل آدم آهنی کار می کنن ، والله من که هنوز چیزی ندیدم همه مردم همیشه در حال تفریح و خوش گزرونی هستند همیشه همه سواحل پر از ادم هست همیشه همه دیسکو پر از آدمه همه روستورانها مراکز تفریحی و خرید هم همیشه پر از ادمه نمی دونم پس کی و کجا کار می کند اسمشیرازی ها بد در رفته این کانادایی ها دست ما شیرازی هارو از پشت بستند تازه همه کارهاشونو دستگاها انجام میدند فقط دو نفر وایسادن دو تا دوکمه می زنن . . .
خودم هم کار می کنم یه کار تقریبا سخت و فنی دارم ولی همیشه همه عصر ها وقتم آزاده اینقدر می رم تفریح که تمام پیچ مهره های بدنم از جا در میاد خودم با اینکه هر روز سر کارم هروز عصر هم ه دیسکومو میرم هم ماهیگیریمو  . . .
فقط می خواستم بگم پای حرف چنتا آدم استرسی نا امید ترسیده از زندگی نشینید


داشتن هرچیزی تو ونکوور یا کانادا دیگه رویا نیست حتی می تونی به خرید هواپیما شخصیت فکر کنی دیگه رویا هات به شکست بر نمی خوره . . .
اینجا ونکورره لوکسترین و گرونترین شهر جهان ، جای که اگه تو کوچه های محله ها راه بری می تونی دم در خونه ها تو زباله های تمیز دم در پیانو و لب تاب به بینی !!!!!
دم در خونه ها خیلی ها لوازم خونشون برای هدیه به شهروند ها رایگان به اشتراک می زارنو مردم می تونن اونارو رایگان بردارن برای خودشون  ،  تون این هدیه ها می تونی از دوربین فیلم برداری تا پرینتر و میز و لباس پیدا کنی . . .
اینجا یکی از آزاد ترین شهر های روی کره زمینه ، کسی بهت نمی گه چرا موهات بنفشه چرا فقط با شرت مایو اومدی بیرون اینجا پلیس ها فقط برای امنیت شخصی تو تو خیابون هستند اینجا تازه می فهمیمی حق تقدم با پیاده رو هست ، سانودیج مکد دنالد می خری دو دلار که خیلی ارزونه و نوشابه روش نامحدود هست ، شیر آبی نوشابه دمه دستد هست می تونی حتی یک 4 لیتر نوشابه بخوری ، می ری نایت کلاب یه لیوان آبجو میگیری 5 دلار مزه بادم زمینی نامحدود در اختیارت می زارن تو خیابون برای اینکه آفتاب چشمتو ناراحت نکنه عینک دودی رایگان در اختیارت میزارن . . .
تو مترو هیچ وقت کسی نگاه نمی کنه به بینه بلیط داری یا نه اصلا یا هیچ در بسته یا کنترلی وجود نداره ترو چک کنن این احترام به انسانیت و شهروندیه . . .
دکتر خانوادگیت از پدر و مادر بیشتربه فکرت هستند که نکنه یه مشکلی داشته باشی . . .
تو شهر ونکوور تو پارکاش گل محدمی میمند میبینی همون گلی که با حاش گلاب میگیرن تو پار ک ها از درخت زردالو می بینی تا آلو سیاه و سیب این به این معنیه که ونکور آب و هوای شبیه به شیراز داره تابستون خیلی گرم با آفتاب سوزان و زمستونی خیلی معمولی فقط با بارون !!!!!
اینجا حتی کارتون خواب ها هم حق حقوق شهروندی دارن و از دولت حقوق میگیرن و غذا رایگان و جای خواب دریافت می کنن اصلا کارتون خوابی هم اینجا حال میده  . . .
فرهنگ زیبای اینا میگه اگه چیزی نخواستی ننداز دور بزار جای که کسی استفاده کنه مثلا کنار خیابون امکان داره تو غذای بسته بندی گرم یا سیگار رایگان به بینی که کسی برای تو گذاشته این جالبه . . .
حتی تو پیاده رو ها هم قانون هست تو فقط از سمت راست می تونی حرکت کنی تا نفر جولویت از سمت چپ بتونه عبور کنه و حتی تو پله برقی اگه می خوای وایسی باید سمت راست وایسی تا ازسمت چپت اونای که حرکت می کنن عبور کنن تو آسانسور حتما باید روت به در باشه و اگه تو صفی وای میستی فاصلت با جولویت و عقبیت و بقل دستید باید یک یا دومتر باشه !!!!
کشیدن سیگار هرجا آزاد نیست و لی ماری جوانا آزاده  هم مصرفش هم خریدش . . .
تحصیلات رایگانه ، دکتر ها اکثرا رایگانه ، تازه درس بخونی تمام کرایه هات رایگانه و می تونی رایگان سوار اتوبوس و قطار و اسکای ترن و کشتی اتو بوسی بشی . . .
اگه مشکل جسمی داشته باشی اصلا اجازه کار به شما نمی دن و بهت حقوق بیکاری میدن تا راحت ادامه زندگی کنی . . .
اصلا جای نمی خواد مدرک بدی همون حرف هات گوش و باور می کنن  . . . .
همه تو خیابون نگاهت می کنند لبخند می زنن سلام می کنن . . .
اینجا مثل ایران تاریخ 7 هزار ساله نداره و فقط 125 ساله این شهر به وجود اومده ولی اینگار داری تو مریخ زندگی می کنی همه جا تکنلوژی هست در کنار طبیعت بکر و زیبا ، ونکوور خیلی تروستیه و همه از همه جای دنیا آرزوی یک بار دیدن این شهر بسیار زیبا و گرم و آفتابی رو دارن ، .ونکوور  در لیست بهترین شهرهای جهان برای زندگی قرار داره .علت این موضوع کیفیت بالای زندگی در این شهر است.ونکوور یکی از گرمترین شهرهای کاناداست و آب و هوایی اقیانوسی دارد.تابستانهای این شهر گرم و خشک است و پاییز و زمستان بارانی است. ، ونکوور بعد از شهر های لس آنجلس و نیویورک بزرگترین مرکز فیلم سازی دنیا محصوب میشه حتی خیلی از قسمت های فیلم آواتار تو این شهر ساخته شده یعنی تو خیابون همش هنر پیشه و کارگردان بزرگ میبینی . .
سال 2010 المپیک زمستانی در ویستلر کنار ونکووربرگزار شد یکی از با شکوه ترین مراسم تاریخ که همه روانگشت به دهن کرد از این همه طبیعت زیبا و خارقالاده . .
.پارک Stanley نیز یکی از مکانهایی است که همه ی توریستها از آن بازدید می نمایند و در چند سال زیبا ترین پارک جهان معرفی شد توش تمام گل های روی کره زمین می بینی.آکواریم ونکوور یکی دیگر جاذبه های توریستی این شهر است و در نزدیکی پارک Stanley قرار دارد.پل معلق ونکوور که در شمال این شهر واقع شده یکی از اماکنی است که بیشترین بازدید را در سال داره . . .
 اشک چشامو گرفته ، داره پاهام و دستام می لرزه ، موهای بدنم سیخ شده ، الان سرمو روی زمین گذاشتم دارم صدای تپش زمینو می شنوم صدای که از چهار نعل دویدن اسب های وحشی دشت سرخپوستان به گوش میرسه که دارن از راه دور بهم نزدیک میشن. . .
چشمامو میبندم تا بیشتر حسشون کنم ، زمین لرزه خفیف زیر پام داره بهم می گه که دسته اسب ها همین نزدیکی ها هستند دقیقا همون جای که من تو دشت وایسادم و نا گهان از فاصله چند صد متریم دسته اسب های رو می بینم که دارن از کنارم رد میشن و مثل تو فیلم ها همیشه یه اسب سیاه جلو دارشونه و چنتا اسب سفید و چنتا اسب ابلغ رنگی ، سیاه سفید یا خاکستری و قهوه ای پشت سره  سر گلست ، باورم نمیشه اینجا سرزمین سرخپوستان آمریکای شمالیه و ناخوداگاه حتی توان ایستادن رو روی پاهام ندارم و سر تعظیم رو بر این خاک مقدس فرود میارم و از خدا برای نعمات تشکر می کنم . . .

چشماتو روی هم بزار همراه من گوش کن ، صدای رو میشنوی که آرامش اون به بلندای هزاران کیلومتره ، سرچشمش از آلسکاست و از قاره آمریکای شمالی میگذره و در انتها با پیوستن هزاران رودخونه کوچکتر به اقیانوس بی کران آرام می ریزه . . .
این صدا صدای نیست جز رودخانه فریزر یکی ازبزرگترین رودخانه های کانادا ، روخانه ای که سالیان سال در فصل های مختلف پذیرای آزاد ماهیان مهاجر می باشد و این روخانه دروازه ای است برای تمامی ماهیا برای رسیدن به سرچشمه حیات برای زادوولد . . .
اولین نگاهی که به روخونه فریزر داشتم این فکر به سرم زد که اینگار دریایی درحال عبور از جلوی چشمانم بود ، واقعا عظمتی رو مشاهده کردم این عتماد بنفس رو ازمن برای ماهیگیری گرفت واقعا دیگه نمی دونستم چیکار کنم . . .
در فصول سرد تیکه یخ های در این شاهراهه حرکت می کنند به اندازه یک اتوبوس و تنوع ماهی های این روخونه میشه از A تا Z  نام برد.

آرزوهام داره یکی به یکی براورده میشه حتی کلمه به کلمش حتی یه نقطه ریزش ، البته از خدا فقط چیز های رو درخواست کردم که منو به آرامش بیشتر میرسونه نه چیزی که باعث دردسر و مشکل باشه برای همین خدا هم تمام حرف های منو گوش می کنه . . .
با دوست عزیزم آقای داداش زاده  بعد از یک روز رانندگی به قلب طبیعت کنادا رفتیم فکرشو کنید تو همین شهر ونکوور به سادگی می تونی در روز حیوانات وحشی از قبیل سنجاب و راکن و راسو  و صد ها نمونه پرنده  جک جنور خارقلاده دیگه به بینی حتی خرس ها و گوزن ها هم گهگداری برای گردش به میون خونه ها میان حالا فکرشو کنید ما مسیر بسیار طولانی به قلب طبیعت بکر رفتیم در قلمرو حیوانات وحشی حالا اینو گفتم زمینه سازی بشه برای شنیدن ادامه حرف هام که هی نگید یارو بلوف میزنه . . .
تو مسیر بار ها گوزن رو کنار جاده مشاهده کریم و در ادامه مسیر بار ها بز کوهی دیدیم دیگه مشاهده کبک سگ آبی و آهو و اسب وحشی برامون تعجب انگیز نبود ، سرزمین خرس ها هم شگفت انگیزبود تو طبیعتی داشتم قدم میزدم که هم خرس گریزلی داشت هم خرس قهوای هم خرس سیاه . . .
تا اونجای که تونستم فیلم و عکس تهیه کردم خوب خیلی ازصحنه هارو فقط مشاهده کردم فرصت فیلم برداری نبود و حتی دقیقا نصف سفر حافظه  8 گیگ دور بینم پر شد و ما بقی سفر دیگه نتونستم از دوربینم استفاده کنم و به عکاسی و فیلم برداری موبایل روی اوردم که اونم تا حدودی کشیدو اونم خاموشد بعد ازساعت ها عکاسی و فیلم برداری خیلی از صحنه های ماورایی رو به خاطره سپردم تو ذهنم ثبت کردم برای همیشه و در باره اونا کلمه کلمه می نویسم چون عرضش اینو داره وقت گذاشتن و مرور آنها با دوستان عزیزم   . . .
همیشه تو رویاهام کلبه چوبی رو میدیدم کنار دریاچه با یه صندلی گهواره ای و همیشه از خدا می خواستم همچین مکانی رو برای زندگی داشته باشم و از زمانی که با مهندس عزیز آقای داداش زاده آشنا شدم این رویای من داره به حقیقت تبدیل میشه دوست عزیزم یه مجموعه کلبه شکار و ماهیگیری تو دل طبیعت داره که متشکل از چندین کلبه که تعداد اونا دورقمیه و این مجموعه یک دریاچه شخصی بسیار زیبا به همراه دشتی زیبا وسط جنگل سرسبز و بارونی داره . . . .
ایشون این پیشنهادو به من دادن که برای زندگی و اداره این مجموعه شکاری در این منطقه بکر اسکان پیدا کنم و مشغول ماهیگیری و شکارو  باغبانی و مزرعه داری بشم . . .
خوب داشت یکی از رویایی ترین آرزو های که داشتم به حقیقت می پیوست وقتی این پیشنهادو از دوست عزیزم میشنیدم تمام موهای بدنم سیخ شد اینگار داشت وحی الهی می شد صدای زیبا و دلنشین رو از تو دل طبیعت میون اون مه و هوای نیمه بارونی کنار آتش میشنیدم که سالیان سال در آرزوی اون بودم واقعا دنبای کوچیکیه و برای رسیدن به این آرزوهام خیلی جنگیدم و خیلی خوشحالم که الان تو این جایگام . . .

چقدر اسمش سخته حتی نمی تونم چند بار تکرارش کنم ولی فکر کنم اسمش پاوینوللا لیک بود تنها دریاچه آب شیرین جهان که توش مرجان وجود داره !!!!
دریاچه آبی رنگ و سبز فسفری قرار گرفته در جنگل بارانی و با جزیره های متعدد که وسط همه اون جزیره ها کلبه های زیبای قرار داشت . . .
چند نوع نژاد ماهی مثل قزل الای رنگین کمان و قزل الای سیلور و نمونه های دیگه که مثل رانی ماهی می موند این دریاچه و دیگر جازبه های این دریاچه مارهای دوزیستش که هم تو خشکی بودند هم تو آب و تغیر مکان می دادند و در یک ساعت همگی از آب درمیومدن و تویه ساعت به آب برمی گشتند اصلا هم از آدم نمی ترسیدند !!!
تومسیر رفت رسیدن به این دریاچه حدود 400 تا دریاچه شخصا با چشم دیدم با هزاران روخانه خروشان . . .
75% ازآب های شیرن دنیا تو کانادا وجود داره برای همینه تو این سرزمین آب های خونه ها همش رایگانه .
تو همین محله ما دوتا دریاچه طبیعی بزرگ وجود داره و تو هر محله حتما بالای دوتا دریاچه وجود داره که همشم پر از ماهی های مختلفه . . .


برنامه ریزی کردیم که تو مسیر رفت سفرمون من مجوز ماهیگیری تهیه کنم از فروشگاهای که این امکان وجود داره ولی متعصفانه شماره آیدی شهروندی من همرام نبود و موفق به تهیه مجوز ماهیگیر نشدیم و برای همین تا حدود زیادی از ماهیگیری محروم شدم ولی بازم دیدن ماهیگیری و حضور داشتن در مکان های ماهیگیری از لذتی بر خورداره که کمتر از صید خود ماهی نیست مخصوصا در رکاب طبیعت دوست بزرگی مثل جناب اقای داداش زاده عزیز باشی . . .
یه توضیحی در باره مجوز ماهیگیری بدم که یک مجوز ماهیگیری برای یکسال میباشد و این مجوز هزینش 36 دلار برای یک سال ماهیگیری در آب های شیرین صادر می شود و یک ماهیگیری با این مجوز اجازه ماهیگیری دارد که قوانین خواص خود پیروی می کند مثلا استفاده از قلاب های تک شاخه بدون خوار و صید ماهی محدود مثلا 4 عدد در روز . . .
تو بعضی از رودخونه ها مجوز ماهیگیری میدن ولی حتما باید ماهی رها بشه بعد از صید . . . .
خیلی خوشحالم کانادا هستم و اولین سیستم ماهیگیری این کشور فلای هست و گهداری می بینی ماهیگیرای هم اسپنینگ کار می کنن و طعمه مصنوعی ولی اصل و اصول و کلاس ماهیگیری اینجا یعنی فلای . . .
رفتم یه فروشگاه ماهیگیری تو کوهستان وقتی منو با لباس ماهیگیری و اون تاتو های ماهی و نماد فلای روی دستم با تعجب بهم نگاه می کرد و بهم گفت بچه کجای من هم گفتم ایران وبه دوستم گفت بابا این دیگه کیه چه ماهیگیر خفنیه . . .
با ورودم به این سرزمین انگار تازه متولد شدم اصلا گذشته رو به یاد نمیارم که چه اتفاقاتی افتاده فقط چشمامو می بندم طبیعت و زیبای محیط اطرافم تو ذهنم نقش میبنده ، باور کن انقدر خسته هستم که دارم از خستگی  بیهوش میشم ولی به خودم اجازه ندادم تا این مجموعه سفرنامه هارو نه نویسم بخوابم این غیرتیه که نصبت به مسئولیتی که بر گردن گرفتم دارم چون دوستان عزیزی مثل شما ها دارم و سعی می کنم جوری سفرنامه هارو بنویسم که در دیدن تصاویر و خاطرات و زیبای های که می بینم سهیم باشیم . . . .
اگه می بینید دوست خوبی مثل جناب آقای داداشزاده دارم فقط دلیلش همین نوشته های هست که می نویسم دوستان خوبی در سرتاسر دنیا پیدا می کنم پس بی تاثیر نیست این کار ها . . . . .

من در طونل زمان زندگی کردم زمانی که ایران بودم 1400 سال ما قبل تاریخ بشریت زندگی کردم و زمانی که به ترکیه اومد برگشتم به دوران ماقبل انقلاب کشورم و زمانی که به کانادا سفر کردم به آینده سفر کردم که هنوز تاریخی جلو تر از این زمان زندگی بشریت روی کره زمین ثبت نشده . . . . 
ارادتمند شما ابی فیشر

11 comments:

  1. اینایی که درباره کانادا نوشتین حقیقت داره؟؟؟؟؟

    ReplyDelete
    Replies
    1. This comment has been removed by the author.

      Delete
    2. رفیق هنون جور که در جریانی من از طریق ترکیه اومدم سه چهار سال پیش اقدام کردم الانم امکان پناهنده شدن در ترکیه هست و مثل قبلا نیست خیلی شلوغ شده و پرونده ها خیلی با تاخیر برسی میشه

      Delete
    3. رفیق هنون جور که در جریانی من از طریق ترکیه اومدم سه چهار سال پیش اقدام کردم الانم امکان پناهنده شدن در ترکیه هست و مثل قبلا نیست خیلی شلوغ شده و پرونده ها خیلی با تاخیر برسی میشه

      Delete
    4. This comment has been removed by the author.

      Delete
    5. نه متعصفانه دوست عزیزمن سع سال پیش ترکیه بودم

      Delete
    6. نه متعصفانه دوست عزیزمن سع سال پیش ترکیه بودم

      Delete
  2. This comment has been removed by the author.

    ReplyDelete
  3. This comment has been removed by the author.

    ReplyDelete
  4. سلام، با توجه به طولانی بودن این پست، تمامشو خوندم واقعا آفرین به شما ، من خیلی وقته که شما رو میشناسم، ولی الان متوجه شدم که شما یه زمانی بیماری افسردگی هم داشتید که خوشبختانه با کمک از طبیعت و ماهیگیری و اراده تون تونستید اون بیماری رو از بین ببرید.

    اصلا هم ناراحت فیلتر شدن وبلاگتون نباشید، کسی که واقعا به شما علاقه داشته باشه هر طور شده میتونه وبلاگتونو دنبال کنه
    منم از بچه گی ماهیگیری میکنم ، هیچ چیز مثل ماهیگیری بهم آرامش نمیده ،
    امیدوارم موفقیتهایتان همچنان ادامه داشته باشه
    قربان شما فرزین جدیری
    Instagram: farzinjod

    ReplyDelete