Monday, July 21, 2014

قسمت 3 سفرنامه ماهیگیری در سرزمین آمریکای شمالی

قسمت 3 سفرنامه ماهیگیری در سرزمین آمریکای شمالی


آرزوهام داره یکی به یکی براورده میشه حتی کلمه به کلمش حتی یه نقطه ریزش ، البته از خدا فقط چیز های رو درخواست کردم که منو به آرامش بیشتر میرسونه نه چیزی که باعث دردسر و مشکل باشه برای همین خدا هم تمام حرف های منو گوش می کنه . . .


با دوست عزیزم آقای داداش زاده  بعد از یک روز رانندگی به قلب طبیعت کنادا رفتیم فکرشو کنید تو همین شهر ونکوور به سادگی می تونی در روز حیوانات وحشی از قبیل سنجاب و راکن و راسو  و صد ها نمونه پرنده  جک جنور خارقلاده دیگه به بینی حتی خرس ها و گوزن ها هم گهگداری برای گردش به میون خونه ها میان حالا فکرشو کنید ما مسیر بسیار طولانی به قلب طبیعت بکر رفتیم در قلمرو حیوانات وحشی حالا اینو گفتم زمینه سازی بشه برای شنیدن ادامه حرف هام که هی نگید یارو بلوف میزنه . . .


تو مسیر بار ها گوزن رو کنار جاده مشاهده کریم و در ادامه مسیر بار ها بز کوهی دیدیم دیگه مشاهده کبک سگ آبی و آهو و اسب وحشی برامون تعجب انگیز نبود ، سرزمین خرس ها هم شگفت انگیزبود تو طبیعتی داشتم قدم میزدم که هم خرس گریزلی داشت هم خرس قهوای هم خرس سیاه . . .


تا اونجای که تونستم فیلم و عکس تهیه کردم خوب خیلی ازصحنه هارو فقط مشاهده کردم فرصت فیلم برداری نبود و حتی دقیقا نصف سفر حافظه  8 گیگ دور بینم پر شد و ما بقی سفر دیگه نتونستم از دوربینم استفاده کنم و به عکاسی و فیلم برداری موبایل روی اوردم که اونم تا حدودی کشیدو اونم خاموشد بعد ازساعت ها عکاسی و فیلم برداری خیلی از صحنه های ماورایی رو به خاطره سپردم تو ذهنم ثبت کردم برای همیشه و در باره اونا کلمه کلمه می نویسم چون عرضش اینو داره وقت گذاشتن و مرور آنها با دوستان عزیزم   . . .


همیشه تو رویاهام کلبه چوبی رو میدیدم کنار دریاچه با یه صندلی گهواره ای و همیشه از خدا می خواستم همچین مکانی رو برای زندگی داشته باشم و از زمانی که با مهندس عزیز آقای داداش زاده آشنا شدم این رویای من داره به حقیقت تبدیل میشه دوست عزیزم یه مجموعه کلبه شکار و ماهیگیری تو دل طبیعت داره که متشکل از چندین کلبه که تعداد اونا دورقمیه و این مجموعه یک دریاچه شخصی بسیار زیبا به همراه دشتی زیبا وسط جنگل سرسبز و بارونی داره . . . .
ایشون این پیشنهادو به من دادن که برای زندگی و اداره این مجموعه شکاری در این منطقه بکر اسکان پیدا کنم و مشغول ماهیگیری و شکارو  باغبانی و مزرعه داری بشم . . .



خوب داشت یکی از رویایی ترین آرزو های که داشتم به حقیقت می پیوست وقتی این پیشنهادو از دوست عزیزم میشنیدم تمام موهای بدنم سیخ شد اینگار داشت وحی الهی می شد صدای زیبا و دلنشین رو از تو دل طبیعت میون اون مه و هوای نیمه بارونی کنار آتش میشنیدم که سالیان سال در آرزوی اون بودم واقعا دنبای کوچیکیه و برای رسیدن به این آرزوهام خیلی جنگیدم و خیلی خوشحالم که الان تو این جایگام . . . 








No comments:

Post a Comment