Saturday, June 28, 2014

سفر به آمریکای شمالی قسمت 2

سفر به آمریکای شمالی قسمت 2


رفتم پلیس برای تصویه حساب با ترکیه بهم گفتن پس فردا بیا برای تصویه همون روز باید برم هتل سفارت کانادا و پاس و ویزامو بگیرم و برم فردوگا تا 16.000 کیلومتر بیشتر از ایران دور بشم . . .
مامانم الان پیشمه ، هر روز که دارم به لحظه خدا حافظی نزدیک میشم چشمای مامانم و دستاش لرزشش بیشتر میشه هروزساعت 6 صبح بلند میشه برام صبحونه درست می کنه خیلی عصبی هستم الان مامانم کنارم نشسته داره لپه تمیز میکنه برام خورشت قیمه درست کنه تمام نگاهش به تمیز کردن لپه هاست ولی می دونم الان داره به چی فکر می کنه اونم دلش مثل من مثل سیرو سرکه می جوشه برای لحظه خدا حافظی . . .
یادمه روزی که خواستم با دوستانم از ایران خدا خافظی کنم برای آخرین بار در روز های اخر به سمت دریاچه هفت برم شیراز رفتم برای خدا حافظی من حتی با طبیعت شهرم هم خدا حافظی کردم الان دباره داره همه چیز تکرار میشه . . .
شاید خیلی خنده دار باشه ولی وقتی تو کوچه محله های ترکیه راه میرم وقتی می بینم اون سگ های که دوسال هر روز نوازشون کردم هم متوجه شدند رفتارم معمولی نیست اونا هم مثل من تو خودشونن ونگاهشون پر از غمه . . .
وقتی میرم اداره پلیس رفیقای پلیس ترکم وقتی میرم پیش رفیق های ماهیگیر ترکم وقتی بهم میگن ابی کی میری می گم دو روز دیگه اصلا اینگار دنیا متوقف میشه اینگار که دارم از برادر های تنیم جدا میشم . . .
عقربه های ساعت هم دیگه حرکت نمی کنن همه جارو سکوت گرفته فقط چیزی که همش در حال انفجاره اون بغض منه ، حتی وقتی سیگار می کشم هم دیگه مامانم بهم هیچی نمیگه . . .
بابام نیومد برای خدا حافظی بهم گفت دیگه نمی تونه حتی یه بار دیگه به بینتم و دباره خدا حافظی کنه می گه تازه به دوریت عادت کردم . . .
بزار  کمی بر گردیم عقب تر همش از درد ها نگیم تمام لحظه  به لحظه زندگیم تو تورکیه همش دردو غم نبوده انقدر خدا بهم کمک کرد که بعضی وقت ها پیش خودم می گم خدایا چه کار خوبی کردم که اینقدر خوبی بهم می کنی . . .
حتی ماهی های دریاچه هم همیشه بهم حال دادند بعضی وقتها اتفاقاتی می افتاد که می دونستم این اتفاقات برای چی به وجود اومده خر که نیستم می دونم که چه جوری تو این دوسال زندگی تو غربت حتی یه بار هم افسرگیم بروز نکرد و همش می دونم خواسته خدا بوده ، من همونی بودم که وقتی ایران بودم هفته ای یه بار حتما باید پیش روانپزشک می رفتم چون بیماری افسردگی شدیدی داشتم ولی نمی دونم چی شد ایجا . . .
خدا کمک کرد حتی تو کار های که برام ضرر داشت خدا خواسته هام براورده کرد حتی اگه می دونست گناهه ولی حرفامو گوش کرد و برام انجام داد. . .
قدرت ماورایی به دست اوردم فقط به خاطر اینکه لحظه به لحظه زندگیمو سعی کردم در طبیعت بگزرونم . . .
نمونه اون قدرت که تو طبیعت به دست اوردم مثالی از این داستان که می گم یکی از رفق های ترکم تعدادی تیشرت بهم هدیه داد من اونارو خونه بردم تعدادشون زیاد بود اونارو توکمد گذاشتم فردای همون روز بارون شدیدی میومد حالم خیلی بد بود خوب با اون استرسی که داشتم می دونستم درد دوام فقط دیدن طبیعته هومن روز زیر بارون و اون مه رفتم دریاچه . . .
یکی از ماهیگیرای قدیمی دریاچه چون می دونست آدم دلسوزی هستم بهم گفت ابی من باعث شدم اون دو پرنده مرغ ماهی خوار تو نخ های ماهیگیریم گیر کنه و به میره اشک تو چشماش جمع شده بود من هم وقتی دو تا پرنده باشکوه و بزرگ رو دیدم همون حسو حالو پیدا کردم به سمت اون پرنده ها رفتم دیدم یکیش اصلا تکون نمی خوره ولی کمی بدنش گرمه و دومی فقط کمی پاش می می لرزید اونم کاملا مابقی اندامش بی حرکت بود حتی عضلات بدنش هم منقبض بود و کاملا صفت شده بود به رفیقم گفتم چیکار کردی ؟
گفت شب اون پرنده ها تو نخ های ماهیگیرش گیر کرده بودند و زیر اب رفته بودند و تا حدودی خفشه ده بودند و تمام بدنشون خیس بود میگه تمام سیعشو کرد سریع درشون بیاره ولی کارگذشته بود . .
نمی دونی چه حسو حالی داشتم به سختی زیر بارون کنار دریاچه تو اون غلظت مه یه اتیش روشن کردم اون دو تا پرنده رو بردم کنار اتیش نمی دونستم چیکار می کنم ولی امید داشتم حتی یکشون هم کمی حاشون بهتر بشه ، تمام تلاشم این بود که آتیش زیر بارون خاموش نشه خیلی سخت بود روشن نگهداشتن آتیش چون بارون میومد ولی نمیزاشتم این اتفاق بیوفته . . .
یه یک ساعتی طول کشید تا پرنده ها که زیر چتر گذاشته بودم تا حدودی خشک شدند خیلی برام جالب بود کم کم اون پرنده ها تو اندامشون حرکت احساس می کردم . .
تا به جای رسید که هوا کم کم بارون متوقف شد و خورشید کم کم داشت در میومد . . .
یکی از پرنده ها تا حدودی به جون اومده بود ولی اصلا نمی تونست رو پاش وایسه دوتا بالشو می گرفتم و باهاش کنار دریاچه راه می رفتم تا بتونه قدم بزنه پرنده خیلی بزرگی بود اون پرنده رو تو دستام بالا می گرفتم می دویدم تا با جریان باد بتونه بال بزنه تا بالاش از سرمازدگی بی حرکتی کمی به حرکت درباید تا بتون خون تو بالاش جریان پیدا کنه بالاشونو باز می کردم و کنار اتیش نگهمیداشتم تا گرم تر بشه . . .
پرنده که وضعش بهتر بود دیدم داره سعی می کنه رو پاهاش وایسه ولی نمی تونست اون پرنده دومی هم کمی بهتر بود ولی باز دراز کش رو زمین خوابیده بود و تمام لحظه چشماش باز بود . . .
وقتی دیدم خورشید دیگه کامل در اومده و ساعت ها از این اتفاقا می گزره خیالم راحت شد که حداقل دیگه پرنده ها نمردن و زنده هستند اولش می خواستم زنگ بزنم سازمان حمایت حیوانات ولی رفیقم نگذاشت گفت چون دلیل صدمه خودمون بودیم برامون جریمه می نویسه وبیخیال شدم ولی خوشحال بودم حالشون هر لحظه داره بهتر میشه . . .
داشتم چای می خوردم تمام نگاهم به پرنده ها بود ، اوه خدای من یکی از پرنده ها بلاخره بعد از 3 ساعت تونست رو پاهاش وایسه وای خدای من چه عضمتی داشت و چقدر باشکو بود به خودم افتخار می کردم واقعا اون لحظه می تونستم با جرعت بگم نمایندی  یکی از انسان ها روی کرده زمین بود که داشتم انسانیتو تو طبیعت پر رنگ تر می کردم . . .
وقتی اون پرنده ها به اندازه کافی قدرت رو پا ایستادن و قدم زدن رو پیدا کردند دیگه خیلی خوشحال شدم چون می دونستم وقتی از شانص 1 درصد زندگیشون به این وضع رسیدند چرا که نه نتونن پرواز کنند . . .
دنیام داشت متوقف می شد پرنده هارو داشتم می دیدم که مثل هواپیما های مسافر بری برای پرواز دوان دوان با بال زدن از ما دور می شدند توی دشت وقتی از پشت سر بهشون در حال بال زدندو دویدن نگاه می کردم همین جور داشت اشک تو چشام جمع میشد تمام نگام به پاهاشون بود با اون بالاهای دومتری که داشتند که موفق میشن پاهاشونو از روی زمین بکنن تا پرواز کنند . . .
موهای بدنم سیخ شد اون لحظه ، مثل الان وقتی که دیدم اون پرندها موفق شدند در قدم های اخر پاشونو از رو زمین بردارند مثل لحظه جمع شدند چرخ های هوا پیما بود دیگه اون لحظه نتونستم جلوی خودمو بگیرم از خوشحالی گریم گرفت چون اون پرند ها داشتن پرواز می کردند و اون پروازو من به اون ها هدیه دادم اونا به اوج آسمون رفتدن وقبل از دور شدن از ما و دریاچه ها چند مرتبه به دور دریاچه و محلی که ما بودیم چرخیدند و تو افق نا پدید شدند . . . .
اون چنتا ماهیگیر که تمام مدت شاهد حرکت های من بودند با حالت عجیبی بهم گفتند خیلی ماهیگیرباشرفی هستی دمت گرم . . . .
داستان عجیب ما به پایان نرسید تازه به اون قسمتی می رسیم که می گم قدرت ماورای رو تو طبیعت به دست میارم اینجا معلوم میشه ، رفقا ، متافزیک و جادو جنبل و اسرار ماورای رو فقط به نظر من میشه تو طبیعت درک کرد و دید ، وقتی خونه بر گشتم رفتم دوش گرفتم و اومدم تیشرت رو عوض کنم دست کردم تو تیشرت های که رفیقم هدیه داده بود یکی رو برداشتم وقتی رو تیشرتو نگاه کردم عکس همون پرنده های رو تیشرتم بود بدونم هیچ تفاوتی ، دباره موهای بدنم سیخ شد و اشک تو چشام جمع شد اصلا نمی دونستم چه اتفاقی داره میوفته  . . . . .
مطمعن بودم این کاری که من کردم نه کریس انجل نه دیوید کاپرفیلد هم نمی تونست انجام بده .
همیشه همه دریاچه ها هر جای دنیا اسرار خودشو داره همین چند ماه پیش بود که روز مادر بود اینقدر حالم بد بود که دباره برای ریلکس شدنم رفتم کنار دریاچه تا با نگاهم به سطح دریاچه اروم بشم از اون دور داشت صدای زنگوله گوسفند ها میومد تمام نگام به دریاچه بود می دونستم گوسفند ها و چوپون دارن از پشت سرم رد میشن خوب دریاچه مثل همیشه نبود خیلی اروم بود رو سطح آب هیچ انواجی نبود یه سکوت زیبای اونجا حاکم بود تو همین سکوت داشتم می شنیدم قدم زدن یه نفر که از پشت سر داشت به سمتم میومد وقتی به عقب نگاه کردم دیدم چپون گوسفندا به سمتم داره میاد یه زنه مسن بود هم سن مامانم بود کمی با دیدنش از اون سکوت دریاچه خارج شدم بیشتر دلم برای مامانم تنگ شد ، اون خانم با لحجه محلی ترکی یه چیزای رو داشت بهم می گفت خیلی دقت می کردم که متوجه بشم چی می گه همین جوری تمام نگام به لب هاش بود و گاهی هم نگاه دست های پینه زدش می کردم که چوبی تو دست داشت . . .
نمی دونم چی داشت می شد داشتم از حرف هاش متوجه می شدم که می گفت پسرم یه مدته نیومدی دریاچه نگرانت شدم فکر کردم رفتی از این شهر و در ادامه صحبتاش بهم گفت تو مثل پسرم هستی اگه دوست داشتی بیا بریم خونه چای برات درست کنم . . .
یعنی اون روز با اون مناسبت همچین اتفاقی به خودی خودش الکی نبود . . .
خدا هیچ وقت بنده هاشو تنها نمی زاره خیلی وقت ها اینقدر خیالم راحت بوده که می دونم هیچ اتفاقی برام نمی افته چون یه نفر هوامو داره ، همه جا همرامه ، هیچ وقت تنهام نمیزاره . . .
دارم با تمام این خاطرات ترکیه رو ترک می کنم همه چیز سخته تازه رسیدم اول اون راهی که داشتم ایرانو ترک می کردم . . .
اگه تونستم قسمت سوم سفرو تو استانبول قبل از پرواز می نویسم اگه هم نشد فرداش تو فرودگاه فرانک فورت 5 ساعت وقت دارم می نویسم اگه هم نشد اشکالی نداه تو کانادا تمام لحظه های زندگیم وقت دارم برای نوشتن . . .
ترکیه
شنبه - ۷ تیر ۱۳۹۳
Saturday - 2014 28 June

نویسنده ابی فیشر

No comments:

Post a Comment