Saturday, June 28, 2014

سفر به آمریکای شمالی قسمت 1

سفر به آمریکای شمالی قسمت 1


داشتم موهامو شونه می کردم یه آینه بزرگ جلوم بود داشتم موهامو سامورایی می بستم ، چون پسر همسایمون بهم زنگ زده بود که بریم یه مجتمع تجاری بزرگی که کنار خونمون افتتاح شده بود ، می خواست برای کار بره منو هم همراه خودش برد تا هم یه دوری تو مجتمع بزنیم یه حال عوض کنیم . . .
رفتیم قسمت حراست مجتمع برای استخدام رفیقم ، ولی قبولش نکردند من هم تو سالن نشسته بودم چون وظع ظاهریم جوری بود که نمی تونستم وارد حراست بشم برای همین یه صندلی پیدا کردم تو سالن نشستم . . .
یه مرد قد بلند خشتیپ بود کوت شلواری با ریش که قیافش به اطلاعاتی ها یا یه چیزی تو مایع سپاهی ها می خورد او مسئول گزینش حراست بود از راه دور همش چپ چپ نگام می کرد با خودم می گفت ای وای حوصله دستگیر شدن ندارم می خواستم از اونجا خودمو ناپدید کنم گفتم دباره به خاطر وضع ضاهریم بهم گیر می دند اومدم از سرجام بلند شم برم اون مرد که مسئول حراست بود از راه دور بهم گفت شما بیا اینجا ، من هم که دستو پام میلرزید رفتم به سمتش گفت اینجا اومدی برای کار من بهش گفتم نه ، ولی خیلی حول شده بودم الکی گفتم بعد از نه ، حا اومدم برای کار ، چند ثانیه بعدش اون مرده بهم گفت برو مدارکتو بیار لباس حراست رو تحویل بگیر فردا هم بیا سر کار  . . .
جمعیت اونجا با چشم های گرد از کاسه زده بیرون داشتن نگاه من می کردند که چه جوری گذینش شدم اونم با موهای سامورایی بلند فر عربی با روغن و چسب مو و کشی که از وسط کلم موهامو بسته بودم اونم با یه تیشرت تنگ و شلوار لی سنگ شور کاملا تنگ . . .
رفیقم بهم گفت دهنت سرویس من اومدم برای کار اونوقت تو این همه جمعیت کارجو تو فقط کار گیرت میاد که همرام اوردمت برای گردش . . . 
من هم نامردی نکردم مثل تو فیلما رفتم پیش مسئول حراست گفتم من بدون رفیقم نمی تونم برم سر کار رفیقم خیلی محتاجه و از این حرفها و اونم  قبول کردن برای کار . . .
اقا رفتیم آرایشگاه موهارو کوتاه کردیم حسابی شدیم بچه مثبت و مشغول کار شدیم به عنوان پلیس امنیت مجتمع و حراست و از این حرف ها . . .
تو سالن صوتی تصویری تلوزیون ها و ال سی دی ها واز این حرف ها یه تبلیغی رو دیدم که شهر ونکور بود یکی از زبیا ترین شهر های جهان همیشه با خودم می گفتم ای خدا میشه یه روزی اونجا رو به بینم نه به خاطر شهرش به خاطر روخونه هاش و طبیعتش . . .
از خدا خواستم کمکم کنه روزی بتونم به آرزوم برسم و برم قبل از مردنم یه بار اون شهرو  کشور رو به بینم . . .
یه 6 ماهی من با اون تبلیغ های شرکت ال جی و سامسونگ تو اون فروشگاه زندگی کردم هر وقت رد می شدم نگاهم به صحفه نمایش تلوزیون ها بود که به بین الان کدوم تبلیغ هست . . .
کارم تو مجتمع امنیت ، گیر دادن به حجاب پرسونل و دزدی و از این حرف ها بود ولی من فقط اون قسمت امنیت رو خوب انجام می دادم مثلا یه بار تو پله برقی یه سبد خرید با دو تا بچه واژگون شد من هم مثل فیلم های پلیسی جو گیر شدم و با پریدن از روی نرده ها خودمو صحنه آهست به سمت پله برقی رسوندم و با یه حرکت آکروباتی دکمه توقف پله برقی رو زدم و پله برقی وایساد و دو تا بچه رو از زیر سبد در اوردم و هر دو بچه رو تو بغلم گرفتم و داشتن گریه می کردند آرومشون کردم و حتی خندوندموشون و چقدر به با خودم حال کردم این حرکت هارو زدم ولی مثل تو فیلم ها اصلا کسی برام دست نزد . . .
روز ها تکراری می گذشت ، کار هروزم قدم زند تو سالن های فروشگاه بود هر روز باید با کفش های واکس زده و پیرن سفید و شلوار مشکی اتو زده سر کار میومدیم و هر روز هزاران آدم رو می دیدم که از اطرافم می گزرن . . . .
گای اوقات اینقدر خسته می شدم و لنگون لنگون تو جمعیت راه می رفتم خیلی شلوغ بود ولی وقتی باز نگاهم به تبلیغ  اون ال سی دی های ال جی می افتاد که شهر ونکوره اصلا میرفتم تو یه دنیای دیگه نه اینگار که هزاران نفر اطرافم داره راه میره  . . . .
کار و هدف همکارام این بود که با گرفتن دزد امار خودشونو بالا به برن تا بتونن جا پای خودشونو سر کار محکم تر کنن ولی من هیچ وقت اینکار نکردم یه چند باری هم چنتا تخلف دزدی دیدم و دلم سوخت نتونستم افرادو تحویل بدم فقط وسایلو از اونا گرفتم و بهشون گفتم بار دومی دیگه همچین کاری نمی کنم و اونا هم می رفتند وناپدید می شدند . . 
8 سال بود که تصمیم گرفته بودم از ایران برم ولی هیچ وقت نمی دونستم کجا و چه جوری ولی باز هیچ وقت نا امید نمی شدم و تصمیمی که داشتم همیشه به اون فکر می کردم . . .
زندگی من خیلی فرازو نشیب های زیادی داشته اگه بخوام این داستانو تموم کنم باید از ابتدا مشکلات بگم چون همگی به هم ربط پیدا می کنه برای همین بر می گردیم به وان 11 سال پیش که وقتی تو زمستون داشتم می رفتم مدرسه وسط خیابون یه ماشبن  بهم زد و فرار کرد من هم بیهوش تو زمستون وسط خیابون با کلاستور و کتاب های پهن شده روی زمین که با شلوغی اطرافیانم به حوش اومدم و داشتن منو به بیمارستان می بردند اون یارو که بهم زد فرار کرد ولی هیچ وقت هیچ بی احترامی بهش نکردم با خودم گفتم اونم یه جون مثل منه با هزاران امید و آرزو بود . . . 
نتیجه تصادف شد پارگی ربات پا و پارگی منیسک پا و دها مشکل دیگه ، با این مشکلم کنار اومدم و حتی دانشگاه رشته تربیت بدنی رفتم تو دانشگاهم هزاران مشکل روحی برام پیش اومد که نتیجه تحصیل تو ایران مصرف داور های ضد افسرگی و بیمارستان شد خوب با همین مشکل هم کنار اومدم چون می دونستم آدمی نیستم که به درد زندگی تو این سرزمین باشم مشکل ازسرزمینم نبود مشکل از خودم بود . . .
من موندم با یه پای نیمه فلج و دارو های که می دونستم همیشه همراه منه ، خوب ناشکر نبودم و تمام گرفتاری های زندگیمو به فال نیک می گرفتم اینقدر شاد بودم که حتی خانوادم هم دیگه فکر نمی کردند من اون فردی یم که صد ها مشکل روحی روانی و جسمی داره و حتی فکر می کردن خوب شدم . . .
اون روزی که اون فردی که منو با ماشین زدو بخشیدم و به خاطر دفاع از حقم تو بیمارستان بستری شدم هیچ وقت گله ای از فردی نکردم فقط تنها شنونده حرف هام خدا بود تا اینکه با همون پرونده های که داشتم از سربازی معاف شدم و پاسپوتمو گرفتم و الان هم رسیدم به همون جای که یه سکورتی یا همون حراست فروشگاه بزگ بودم . . .
تمام دریچه ها و اتفاقات و رویداد های که تو این 12 سال گذشته دست در دست هم داده بودن تا مسیری رو برام همرار کنند تا بتونم به آرزوم برسم و روزی برسه که بتونم به سرزمین رو یاهام برسم . . .
از بقال سرکوچمون بگیر تا استاداد دانشگاه از پسر همسایه بگیر تا کافینت محل همیشه همه افراد بهم می گفتند ابی تو مال ایران نیستی و زندگی اینجا به دردت نمی خوره و جالبه همیشه همه برام دعا می کردند که روزی بتونم از ایران برم تا بتونم همون شخصیتی که در درونم هست زندگی کنم . . .
یکی از پسر اقوامون از ایران رفت 4 یا 5 سال پیش من هم همون روزا  با خودم نیت کردم یه کیف کمری خردیم و به خودم قول دادم که روزی این کیف کمری رو به کمرم به بندم تا بتونم پاسپوتمو توش بزارم . . .
یه روز معمولی عادی سر کار رفتم معمور خروجی فروشگاه بودم توی یک از برنامه های موبایلم پیامی رو دریافت کردم که یکی بهم گفت ابی هر چه زود تر می تونی از ایران خارج شو و خودتو به ترکیه برسون ، من هم که اصلا نمی دونم چیکار کردم و کجا بودم اصلا کارو زندگی رو ول کردم تصویه هم نکردم از سر کار ، کوله پشتیمو بر داشتمو زدم از ایران بیرون اصلا نمی دوستم کجا می رم فقط می دونستم یه حرکیتی رو آغاز کردم که انتهای اونو اصلا نمی دونم . . .
خودمو با هزار بدبختی به انکارا رسوندم به دفتر سازمان ملل و پناهندهگی صف طولانی داشت اصلا نمی دونم چه خبر بود و چیکار می کردند فقط می فهمیدم که می گفتند پیش مصاحبه و تاریخ اولیه میدن اون موقع سال 2012 بود . . .  یه شهری برام انتخاب کردند و برای زندگی اونجا رفتم . . .
تو این دوسالی که اینجا بودم تمام لحظه به لحظه زندگیم با طبیعت و ماهیگیری گذشت حتی کارم و تخصصم هم و درامدم با ماهیگیری بود . . .
از زندگیم راضی بودم چون دیگه اون استرس های ابتدای که تو سرزمین خودم داشتمو نداشتم ، و یه هدف داشتم اونم رسیدن به آمریکای شمالی بود اینقدر تو ایران مورد داشتیم که سازمان ملل همون دفعه اول پروندمو قبول کرد و همون دفعه اول انتخاب کشورمونم هم قبول کردند و تمام مراحل پناهندگیمون به پایان رسید و الان و امروز دارم میرم اداره پلیس ترکیه برای . . . . .
ترکیه
جمعه - ۶ تیر ۱۳۹۳

Friday - 2014 27 June
نویسنده ابی فیشر

درحال نوشتن قسمت دوم هستم

No comments:

Post a Comment