Saturday, June 28, 2014

سفر به آمریکای شمالی قسمت 2

سفر به آمریکای شمالی قسمت 2


رفتم پلیس برای تصویه حساب با ترکیه بهم گفتن پس فردا بیا برای تصویه همون روز باید برم هتل سفارت کانادا و پاس و ویزامو بگیرم و برم فردوگا تا 16.000 کیلومتر بیشتر از ایران دور بشم . . .
مامانم الان پیشمه ، هر روز که دارم به لحظه خدا حافظی نزدیک میشم چشمای مامانم و دستاش لرزشش بیشتر میشه هروزساعت 6 صبح بلند میشه برام صبحونه درست می کنه خیلی عصبی هستم الان مامانم کنارم نشسته داره لپه تمیز میکنه برام خورشت قیمه درست کنه تمام نگاهش به تمیز کردن لپه هاست ولی می دونم الان داره به چی فکر می کنه اونم دلش مثل من مثل سیرو سرکه می جوشه برای لحظه خدا حافظی . . .
یادمه روزی که خواستم با دوستانم از ایران خدا خافظی کنم برای آخرین بار در روز های اخر به سمت دریاچه هفت برم شیراز رفتم برای خدا حافظی من حتی با طبیعت شهرم هم خدا حافظی کردم الان دباره داره همه چیز تکرار میشه . . .
شاید خیلی خنده دار باشه ولی وقتی تو کوچه محله های ترکیه راه میرم وقتی می بینم اون سگ های که دوسال هر روز نوازشون کردم هم متوجه شدند رفتارم معمولی نیست اونا هم مثل من تو خودشونن ونگاهشون پر از غمه . . .
وقتی میرم اداره پلیس رفیقای پلیس ترکم وقتی میرم پیش رفیق های ماهیگیر ترکم وقتی بهم میگن ابی کی میری می گم دو روز دیگه اصلا اینگار دنیا متوقف میشه اینگار که دارم از برادر های تنیم جدا میشم . . .
عقربه های ساعت هم دیگه حرکت نمی کنن همه جارو سکوت گرفته فقط چیزی که همش در حال انفجاره اون بغض منه ، حتی وقتی سیگار می کشم هم دیگه مامانم بهم هیچی نمیگه . . .
بابام نیومد برای خدا حافظی بهم گفت دیگه نمی تونه حتی یه بار دیگه به بینتم و دباره خدا حافظی کنه می گه تازه به دوریت عادت کردم . . .
بزار  کمی بر گردیم عقب تر همش از درد ها نگیم تمام لحظه  به لحظه زندگیم تو تورکیه همش دردو غم نبوده انقدر خدا بهم کمک کرد که بعضی وقت ها پیش خودم می گم خدایا چه کار خوبی کردم که اینقدر خوبی بهم می کنی . . .
حتی ماهی های دریاچه هم همیشه بهم حال دادند بعضی وقتها اتفاقاتی می افتاد که می دونستم این اتفاقات برای چی به وجود اومده خر که نیستم می دونم که چه جوری تو این دوسال زندگی تو غربت حتی یه بار هم افسرگیم بروز نکرد و همش می دونم خواسته خدا بوده ، من همونی بودم که وقتی ایران بودم هفته ای یه بار حتما باید پیش روانپزشک می رفتم چون بیماری افسردگی شدیدی داشتم ولی نمی دونم چی شد ایجا . . .
خدا کمک کرد حتی تو کار های که برام ضرر داشت خدا خواسته هام براورده کرد حتی اگه می دونست گناهه ولی حرفامو گوش کرد و برام انجام داد. . .
قدرت ماورایی به دست اوردم فقط به خاطر اینکه لحظه به لحظه زندگیمو سعی کردم در طبیعت بگزرونم . . .
نمونه اون قدرت که تو طبیعت به دست اوردم مثالی از این داستان که می گم یکی از رفق های ترکم تعدادی تیشرت بهم هدیه داد من اونارو خونه بردم تعدادشون زیاد بود اونارو توکمد گذاشتم فردای همون روز بارون شدیدی میومد حالم خیلی بد بود خوب با اون استرسی که داشتم می دونستم درد دوام فقط دیدن طبیعته هومن روز زیر بارون و اون مه رفتم دریاچه . . .
یکی از ماهیگیرای قدیمی دریاچه چون می دونست آدم دلسوزی هستم بهم گفت ابی من باعث شدم اون دو پرنده مرغ ماهی خوار تو نخ های ماهیگیریم گیر کنه و به میره اشک تو چشماش جمع شده بود من هم وقتی دو تا پرنده باشکوه و بزرگ رو دیدم همون حسو حالو پیدا کردم به سمت اون پرنده ها رفتم دیدم یکیش اصلا تکون نمی خوره ولی کمی بدنش گرمه و دومی فقط کمی پاش می می لرزید اونم کاملا مابقی اندامش بی حرکت بود حتی عضلات بدنش هم منقبض بود و کاملا صفت شده بود به رفیقم گفتم چیکار کردی ؟
گفت شب اون پرنده ها تو نخ های ماهیگیرش گیر کرده بودند و زیر اب رفته بودند و تا حدودی خفشه ده بودند و تمام بدنشون خیس بود میگه تمام سیعشو کرد سریع درشون بیاره ولی کارگذشته بود . .
نمی دونی چه حسو حالی داشتم به سختی زیر بارون کنار دریاچه تو اون غلظت مه یه اتیش روشن کردم اون دو تا پرنده رو بردم کنار اتیش نمی دونستم چیکار می کنم ولی امید داشتم حتی یکشون هم کمی حاشون بهتر بشه ، تمام تلاشم این بود که آتیش زیر بارون خاموش نشه خیلی سخت بود روشن نگهداشتن آتیش چون بارون میومد ولی نمیزاشتم این اتفاق بیوفته . . .
یه یک ساعتی طول کشید تا پرنده ها که زیر چتر گذاشته بودم تا حدودی خشک شدند خیلی برام جالب بود کم کم اون پرنده ها تو اندامشون حرکت احساس می کردم . .
تا به جای رسید که هوا کم کم بارون متوقف شد و خورشید کم کم داشت در میومد . . .
یکی از پرنده ها تا حدودی به جون اومده بود ولی اصلا نمی تونست رو پاش وایسه دوتا بالشو می گرفتم و باهاش کنار دریاچه راه می رفتم تا بتونه قدم بزنه پرنده خیلی بزرگی بود اون پرنده رو تو دستام بالا می گرفتم می دویدم تا با جریان باد بتونه بال بزنه تا بالاش از سرمازدگی بی حرکتی کمی به حرکت درباید تا بتون خون تو بالاش جریان پیدا کنه بالاشونو باز می کردم و کنار اتیش نگهمیداشتم تا گرم تر بشه . . .
پرنده که وضعش بهتر بود دیدم داره سعی می کنه رو پاهاش وایسه ولی نمی تونست اون پرنده دومی هم کمی بهتر بود ولی باز دراز کش رو زمین خوابیده بود و تمام لحظه چشماش باز بود . . .
وقتی دیدم خورشید دیگه کامل در اومده و ساعت ها از این اتفاقا می گزره خیالم راحت شد که حداقل دیگه پرنده ها نمردن و زنده هستند اولش می خواستم زنگ بزنم سازمان حمایت حیوانات ولی رفیقم نگذاشت گفت چون دلیل صدمه خودمون بودیم برامون جریمه می نویسه وبیخیال شدم ولی خوشحال بودم حالشون هر لحظه داره بهتر میشه . . .
داشتم چای می خوردم تمام نگاهم به پرنده ها بود ، اوه خدای من یکی از پرنده ها بلاخره بعد از 3 ساعت تونست رو پاهاش وایسه وای خدای من چه عضمتی داشت و چقدر باشکو بود به خودم افتخار می کردم واقعا اون لحظه می تونستم با جرعت بگم نمایندی  یکی از انسان ها روی کرده زمین بود که داشتم انسانیتو تو طبیعت پر رنگ تر می کردم . . .
وقتی اون پرنده ها به اندازه کافی قدرت رو پا ایستادن و قدم زدن رو پیدا کردند دیگه خیلی خوشحال شدم چون می دونستم وقتی از شانص 1 درصد زندگیشون به این وضع رسیدند چرا که نه نتونن پرواز کنند . . .
دنیام داشت متوقف می شد پرنده هارو داشتم می دیدم که مثل هواپیما های مسافر بری برای پرواز دوان دوان با بال زدن از ما دور می شدند توی دشت وقتی از پشت سر بهشون در حال بال زدندو دویدن نگاه می کردم همین جور داشت اشک تو چشام جمع میشد تمام نگام به پاهاشون بود با اون بالاهای دومتری که داشتند که موفق میشن پاهاشونو از روی زمین بکنن تا پرواز کنند . . .
موهای بدنم سیخ شد اون لحظه ، مثل الان وقتی که دیدم اون پرندها موفق شدند در قدم های اخر پاشونو از رو زمین بردارند مثل لحظه جمع شدند چرخ های هوا پیما بود دیگه اون لحظه نتونستم جلوی خودمو بگیرم از خوشحالی گریم گرفت چون اون پرند ها داشتن پرواز می کردند و اون پروازو من به اون ها هدیه دادم اونا به اوج آسمون رفتدن وقبل از دور شدن از ما و دریاچه ها چند مرتبه به دور دریاچه و محلی که ما بودیم چرخیدند و تو افق نا پدید شدند . . . .
اون چنتا ماهیگیر که تمام مدت شاهد حرکت های من بودند با حالت عجیبی بهم گفتند خیلی ماهیگیرباشرفی هستی دمت گرم . . . .
داستان عجیب ما به پایان نرسید تازه به اون قسمتی می رسیم که می گم قدرت ماورای رو تو طبیعت به دست میارم اینجا معلوم میشه ، رفقا ، متافزیک و جادو جنبل و اسرار ماورای رو فقط به نظر من میشه تو طبیعت درک کرد و دید ، وقتی خونه بر گشتم رفتم دوش گرفتم و اومدم تیشرت رو عوض کنم دست کردم تو تیشرت های که رفیقم هدیه داده بود یکی رو برداشتم وقتی رو تیشرتو نگاه کردم عکس همون پرنده های رو تیشرتم بود بدونم هیچ تفاوتی ، دباره موهای بدنم سیخ شد و اشک تو چشام جمع شد اصلا نمی دونستم چه اتفاقی داره میوفته  . . . . .
مطمعن بودم این کاری که من کردم نه کریس انجل نه دیوید کاپرفیلد هم نمی تونست انجام بده .
همیشه همه دریاچه ها هر جای دنیا اسرار خودشو داره همین چند ماه پیش بود که روز مادر بود اینقدر حالم بد بود که دباره برای ریلکس شدنم رفتم کنار دریاچه تا با نگاهم به سطح دریاچه اروم بشم از اون دور داشت صدای زنگوله گوسفند ها میومد تمام نگام به دریاچه بود می دونستم گوسفند ها و چوپون دارن از پشت سرم رد میشن خوب دریاچه مثل همیشه نبود خیلی اروم بود رو سطح آب هیچ انواجی نبود یه سکوت زیبای اونجا حاکم بود تو همین سکوت داشتم می شنیدم قدم زدن یه نفر که از پشت سر داشت به سمتم میومد وقتی به عقب نگاه کردم دیدم چپون گوسفندا به سمتم داره میاد یه زنه مسن بود هم سن مامانم بود کمی با دیدنش از اون سکوت دریاچه خارج شدم بیشتر دلم برای مامانم تنگ شد ، اون خانم با لحجه محلی ترکی یه چیزای رو داشت بهم می گفت خیلی دقت می کردم که متوجه بشم چی می گه همین جوری تمام نگام به لب هاش بود و گاهی هم نگاه دست های پینه زدش می کردم که چوبی تو دست داشت . . .
نمی دونم چی داشت می شد داشتم از حرف هاش متوجه می شدم که می گفت پسرم یه مدته نیومدی دریاچه نگرانت شدم فکر کردم رفتی از این شهر و در ادامه صحبتاش بهم گفت تو مثل پسرم هستی اگه دوست داشتی بیا بریم خونه چای برات درست کنم . . .
یعنی اون روز با اون مناسبت همچین اتفاقی به خودی خودش الکی نبود . . .
خدا هیچ وقت بنده هاشو تنها نمی زاره خیلی وقت ها اینقدر خیالم راحت بوده که می دونم هیچ اتفاقی برام نمی افته چون یه نفر هوامو داره ، همه جا همرامه ، هیچ وقت تنهام نمیزاره . . .
دارم با تمام این خاطرات ترکیه رو ترک می کنم همه چیز سخته تازه رسیدم اول اون راهی که داشتم ایرانو ترک می کردم . . .
اگه تونستم قسمت سوم سفرو تو استانبول قبل از پرواز می نویسم اگه هم نشد فرداش تو فرودگاه فرانک فورت 5 ساعت وقت دارم می نویسم اگه هم نشد اشکالی نداه تو کانادا تمام لحظه های زندگیم وقت دارم برای نوشتن . . .
ترکیه
شنبه - ۷ تیر ۱۳۹۳
Saturday - 2014 28 June

نویسنده ابی فیشر

سفر به آمریکای شمالی قسمت 1

سفر به آمریکای شمالی قسمت 1


داشتم موهامو شونه می کردم یه آینه بزرگ جلوم بود داشتم موهامو سامورایی می بستم ، چون پسر همسایمون بهم زنگ زده بود که بریم یه مجتمع تجاری بزرگی که کنار خونمون افتتاح شده بود ، می خواست برای کار بره منو هم همراه خودش برد تا هم یه دوری تو مجتمع بزنیم یه حال عوض کنیم . . .
رفتیم قسمت حراست مجتمع برای استخدام رفیقم ، ولی قبولش نکردند من هم تو سالن نشسته بودم چون وظع ظاهریم جوری بود که نمی تونستم وارد حراست بشم برای همین یه صندلی پیدا کردم تو سالن نشستم . . .
یه مرد قد بلند خشتیپ بود کوت شلواری با ریش که قیافش به اطلاعاتی ها یا یه چیزی تو مایع سپاهی ها می خورد او مسئول گزینش حراست بود از راه دور همش چپ چپ نگام می کرد با خودم می گفت ای وای حوصله دستگیر شدن ندارم می خواستم از اونجا خودمو ناپدید کنم گفتم دباره به خاطر وضع ضاهریم بهم گیر می دند اومدم از سرجام بلند شم برم اون مرد که مسئول حراست بود از راه دور بهم گفت شما بیا اینجا ، من هم که دستو پام میلرزید رفتم به سمتش گفت اینجا اومدی برای کار من بهش گفتم نه ، ولی خیلی حول شده بودم الکی گفتم بعد از نه ، حا اومدم برای کار ، چند ثانیه بعدش اون مرده بهم گفت برو مدارکتو بیار لباس حراست رو تحویل بگیر فردا هم بیا سر کار  . . .
جمعیت اونجا با چشم های گرد از کاسه زده بیرون داشتن نگاه من می کردند که چه جوری گذینش شدم اونم با موهای سامورایی بلند فر عربی با روغن و چسب مو و کشی که از وسط کلم موهامو بسته بودم اونم با یه تیشرت تنگ و شلوار لی سنگ شور کاملا تنگ . . .
رفیقم بهم گفت دهنت سرویس من اومدم برای کار اونوقت تو این همه جمعیت کارجو تو فقط کار گیرت میاد که همرام اوردمت برای گردش . . . 
من هم نامردی نکردم مثل تو فیلما رفتم پیش مسئول حراست گفتم من بدون رفیقم نمی تونم برم سر کار رفیقم خیلی محتاجه و از این حرفها و اونم  قبول کردن برای کار . . .
اقا رفتیم آرایشگاه موهارو کوتاه کردیم حسابی شدیم بچه مثبت و مشغول کار شدیم به عنوان پلیس امنیت مجتمع و حراست و از این حرف ها . . .
تو سالن صوتی تصویری تلوزیون ها و ال سی دی ها واز این حرف ها یه تبلیغی رو دیدم که شهر ونکور بود یکی از زبیا ترین شهر های جهان همیشه با خودم می گفتم ای خدا میشه یه روزی اونجا رو به بینم نه به خاطر شهرش به خاطر روخونه هاش و طبیعتش . . .
از خدا خواستم کمکم کنه روزی بتونم به آرزوم برسم و برم قبل از مردنم یه بار اون شهرو  کشور رو به بینم . . .
یه 6 ماهی من با اون تبلیغ های شرکت ال جی و سامسونگ تو اون فروشگاه زندگی کردم هر وقت رد می شدم نگاهم به صحفه نمایش تلوزیون ها بود که به بین الان کدوم تبلیغ هست . . .
کارم تو مجتمع امنیت ، گیر دادن به حجاب پرسونل و دزدی و از این حرف ها بود ولی من فقط اون قسمت امنیت رو خوب انجام می دادم مثلا یه بار تو پله برقی یه سبد خرید با دو تا بچه واژگون شد من هم مثل فیلم های پلیسی جو گیر شدم و با پریدن از روی نرده ها خودمو صحنه آهست به سمت پله برقی رسوندم و با یه حرکت آکروباتی دکمه توقف پله برقی رو زدم و پله برقی وایساد و دو تا بچه رو از زیر سبد در اوردم و هر دو بچه رو تو بغلم گرفتم و داشتن گریه می کردند آرومشون کردم و حتی خندوندموشون و چقدر به با خودم حال کردم این حرکت هارو زدم ولی مثل تو فیلم ها اصلا کسی برام دست نزد . . .
روز ها تکراری می گذشت ، کار هروزم قدم زند تو سالن های فروشگاه بود هر روز باید با کفش های واکس زده و پیرن سفید و شلوار مشکی اتو زده سر کار میومدیم و هر روز هزاران آدم رو می دیدم که از اطرافم می گزرن . . . .
گای اوقات اینقدر خسته می شدم و لنگون لنگون تو جمعیت راه می رفتم خیلی شلوغ بود ولی وقتی باز نگاهم به تبلیغ  اون ال سی دی های ال جی می افتاد که شهر ونکوره اصلا میرفتم تو یه دنیای دیگه نه اینگار که هزاران نفر اطرافم داره راه میره  . . . .
کار و هدف همکارام این بود که با گرفتن دزد امار خودشونو بالا به برن تا بتونن جا پای خودشونو سر کار محکم تر کنن ولی من هیچ وقت اینکار نکردم یه چند باری هم چنتا تخلف دزدی دیدم و دلم سوخت نتونستم افرادو تحویل بدم فقط وسایلو از اونا گرفتم و بهشون گفتم بار دومی دیگه همچین کاری نمی کنم و اونا هم می رفتند وناپدید می شدند . . 
8 سال بود که تصمیم گرفته بودم از ایران برم ولی هیچ وقت نمی دونستم کجا و چه جوری ولی باز هیچ وقت نا امید نمی شدم و تصمیمی که داشتم همیشه به اون فکر می کردم . . .
زندگی من خیلی فرازو نشیب های زیادی داشته اگه بخوام این داستانو تموم کنم باید از ابتدا مشکلات بگم چون همگی به هم ربط پیدا می کنه برای همین بر می گردیم به وان 11 سال پیش که وقتی تو زمستون داشتم می رفتم مدرسه وسط خیابون یه ماشبن  بهم زد و فرار کرد من هم بیهوش تو زمستون وسط خیابون با کلاستور و کتاب های پهن شده روی زمین که با شلوغی اطرافیانم به حوش اومدم و داشتن منو به بیمارستان می بردند اون یارو که بهم زد فرار کرد ولی هیچ وقت هیچ بی احترامی بهش نکردم با خودم گفتم اونم یه جون مثل منه با هزاران امید و آرزو بود . . . 
نتیجه تصادف شد پارگی ربات پا و پارگی منیسک پا و دها مشکل دیگه ، با این مشکلم کنار اومدم و حتی دانشگاه رشته تربیت بدنی رفتم تو دانشگاهم هزاران مشکل روحی برام پیش اومد که نتیجه تحصیل تو ایران مصرف داور های ضد افسرگی و بیمارستان شد خوب با همین مشکل هم کنار اومدم چون می دونستم آدمی نیستم که به درد زندگی تو این سرزمین باشم مشکل ازسرزمینم نبود مشکل از خودم بود . . .
من موندم با یه پای نیمه فلج و دارو های که می دونستم همیشه همراه منه ، خوب ناشکر نبودم و تمام گرفتاری های زندگیمو به فال نیک می گرفتم اینقدر شاد بودم که حتی خانوادم هم دیگه فکر نمی کردند من اون فردی یم که صد ها مشکل روحی روانی و جسمی داره و حتی فکر می کردن خوب شدم . . .
اون روزی که اون فردی که منو با ماشین زدو بخشیدم و به خاطر دفاع از حقم تو بیمارستان بستری شدم هیچ وقت گله ای از فردی نکردم فقط تنها شنونده حرف هام خدا بود تا اینکه با همون پرونده های که داشتم از سربازی معاف شدم و پاسپوتمو گرفتم و الان هم رسیدم به همون جای که یه سکورتی یا همون حراست فروشگاه بزگ بودم . . .
تمام دریچه ها و اتفاقات و رویداد های که تو این 12 سال گذشته دست در دست هم داده بودن تا مسیری رو برام همرار کنند تا بتونم به آرزوم برسم و روزی برسه که بتونم به سرزمین رو یاهام برسم . . .
از بقال سرکوچمون بگیر تا استاداد دانشگاه از پسر همسایه بگیر تا کافینت محل همیشه همه افراد بهم می گفتند ابی تو مال ایران نیستی و زندگی اینجا به دردت نمی خوره و جالبه همیشه همه برام دعا می کردند که روزی بتونم از ایران برم تا بتونم همون شخصیتی که در درونم هست زندگی کنم . . .
یکی از پسر اقوامون از ایران رفت 4 یا 5 سال پیش من هم همون روزا  با خودم نیت کردم یه کیف کمری خردیم و به خودم قول دادم که روزی این کیف کمری رو به کمرم به بندم تا بتونم پاسپوتمو توش بزارم . . .
یه روز معمولی عادی سر کار رفتم معمور خروجی فروشگاه بودم توی یک از برنامه های موبایلم پیامی رو دریافت کردم که یکی بهم گفت ابی هر چه زود تر می تونی از ایران خارج شو و خودتو به ترکیه برسون ، من هم که اصلا نمی دونم چیکار کردم و کجا بودم اصلا کارو زندگی رو ول کردم تصویه هم نکردم از سر کار ، کوله پشتیمو بر داشتمو زدم از ایران بیرون اصلا نمی دوستم کجا می رم فقط می دونستم یه حرکیتی رو آغاز کردم که انتهای اونو اصلا نمی دونم . . .
خودمو با هزار بدبختی به انکارا رسوندم به دفتر سازمان ملل و پناهندهگی صف طولانی داشت اصلا نمی دونم چه خبر بود و چیکار می کردند فقط می فهمیدم که می گفتند پیش مصاحبه و تاریخ اولیه میدن اون موقع سال 2012 بود . . .  یه شهری برام انتخاب کردند و برای زندگی اونجا رفتم . . .
تو این دوسالی که اینجا بودم تمام لحظه به لحظه زندگیم با طبیعت و ماهیگیری گذشت حتی کارم و تخصصم هم و درامدم با ماهیگیری بود . . .
از زندگیم راضی بودم چون دیگه اون استرس های ابتدای که تو سرزمین خودم داشتمو نداشتم ، و یه هدف داشتم اونم رسیدن به آمریکای شمالی بود اینقدر تو ایران مورد داشتیم که سازمان ملل همون دفعه اول پروندمو قبول کرد و همون دفعه اول انتخاب کشورمونم هم قبول کردند و تمام مراحل پناهندگیمون به پایان رسید و الان و امروز دارم میرم اداره پلیس ترکیه برای . . . . .
ترکیه
جمعه - ۶ تیر ۱۳۹۳

Friday - 2014 27 June
نویسنده ابی فیشر

درحال نوشتن قسمت دوم هستم

Wednesday, June 25, 2014

دانلود کتاب های ماهیگیری رایگان

سلام دوستان ماهیگیر
بچه ها بیاید یه همکاری کنید و این گروه دانلود رایگان مجله هارو به اشتراک بزارید تا دوستان ماهیگیری این گروه رو به بینند و بتونن از دانلود مجله های رایگان استفاده کنند . . .
لطفا همکاری کنید
هدف فقط بالا بردن عضو و آمار نیست
هدف فقط اینه که این همه اطلاعات بی خودی هدر نره . . .
اینم بدونید 50 شماره مجله و کتاب ماهیگیری اونم تجربه های شخصی و ترجمه کم اطلاعاتی نیست اونم اطلاعات خودم که سالیان سال لحظه به لحظه زندگیمو صرف به دست اوردن و نوشتن این اطلاعات کردم اطلاعاتی رو که اگه می خواستم ازشون پول دربیارم حالا درامدی برای خودم به هم زده بودم
آدرس دانلود تمام مجله ها

https://www.facebook.com/groups/463237047109282/

حالا باز گروه رو به اشتراک نذاشتید مهم نیست من تمام اون 50 تا مجله و کتاب رو تو دو تا فایل فشرده دانلود گذاشتم همین سه لینک به دست ماهیگیرا برسه باز هم کافیه !!!!!   یعنی فقط این ستا لینکو کپی پیس کنید برای رفیق های ماهیگیریتون                          
لینک دانلود کتاب ها
http://cld.persiangig.com/download/68b66da0-b13f-4f19-a9ff-dfccd6b7ffac/dl
http://cld.persiangig.com/download/656f80a0-e211-4996-9fdf-0e9e7842c860/dl
http://cld.persiangig.com/download/c6ca5be3-ed2c-472e-859e-c616081ff9c4/dl

دانلود رایگان مجله و مقاله ها و کتاب های ماهیگیری ورزش



دانلود رایگان مجله و مقاله ها و کتاب های ماهیگیری ورزش

دانلود رایگان مجله و مقاله ها و کتاب های ماهیگیری ورزشی در قالب فایل های پی دی اف
بیش از 50 شماره مجله و گاهنامه ماهیگیری ورزشی
نویسنده : ابی فیشر

Saturday, June 21, 2014

روح طبیعت ، روح یک ماهیگیر

روح طبیعت ، روح یک ماهیگیر

دم دم های صبح بود کنار دریاچه نشسته بود مشغول نگاه کردن به انعکاس نور روی سطح دریاچه بودم تو این آرامش نظرم به صیادانی جلب شد که برای درامد و نون خونشون تلاش در صید ماهی ها کنار دریاچه بودند اصلا مهم نبود کی بودند و از کجا اومده بوند فقط داشتم تمام کارای که می کردنو تماشام می کردم . . .
به پیشون رفتم اونا داشتن دریاچه رو تور کشی می کردند ، ناراحت کننده بود ولی وقتی با صیادا هم صحبت شدم دیدم افراد ساده محلی بودند که برای خرج و مخارج زندگیشون دست به صیادی می زدند اونا کشاورز های ساده ای بوند که در فصل صید ماهی روز های رو به صیادی می پرداختند . . .
دیگه کار پهن کردن تور تموم شده بود در حال جمع کردن تور بودند سیستم توریشون جوری بود که ماهی ها درون سوراخ های تور گیر نمی کردند و فقط ماهی هارو با عمل تور کشی تو ساحل جمع می کردند و اونارو با یه نیم دایره بزرگ توسط تور به بیرون اب راهنمایی می کرددن من هم نزدیک به صیاد ها بود یکی از صیاد ها بهم گفت تو هم بیا کمک من هم رفتم یه گوشه تور رو گرفتم مشغول جمع کردن تور به بیرون از آب بودم تو این شلوغی ها نگاهم به درون تور تو عمق اب افتاد دو تا ماهی از همه بزرگ تر بوند که ماهی کپور علف خوار بودند یکیشون تغریبا وزن بالای 20 کیلو داشت اون ماهی خیلی جنگنده و سخت کوش بود اون لحظه فقط دوست داشتم اون ماهی فرار کنه خوب خدا هم کار خودشو بلده اون ماهی به عمق آب رفتم و از روی تور به هوا پرواز کرد و به اونور تور خودشو رسوند و فرار کرد تا حودی حال کردم و دباره مشغول جمع کردن تور شدم حود 400 یا 500 کپور توی تور بودند تا اونجای که تونستم دستمو تو جمع کردن تور پایین کردم ماهی های از روی تور فرار کردند و یکی از افراد محلی با صدای بلند گفت هوی بچه چیکار می کنی ماهی هارو فراری دادی من هم خندیدم گفتم به بخشید حول شدم و تورو از من گرفت و ماهی هارو به بیرون از اب هدایت کردند . . .
300 یا 400 ماهی کپور گرفتند و برای تشکر از همکاری که باهاشون داشتم به من و دوستانم حدود 10 یا 15 کیلو ماهی هدیه دادند و اون ماهی هارو تو کمپ بردیم هنوز زنده بودند رفقام ماهی هارو تقسیم کردند و من ماهی های رو تو اون تعداد انتخاب کردم که از همه زیبا تر بودند رفقام ماهی های خودشونو همون کنار دریاچه تمیز کردند و تو یخدون گذاشتن تا به خونه به برن ولی من ماهی های خودمو که حود 8 تای بودند با تیشیرتم یه کیسه ای درست کردم و اونارو تو اون لباسم قرار دادم و دوان دوان به سمت دریاچه رفتم و دونه به دونه ماهی هارو بوسیدم و آزاد کردم . . .

اون لحظه به خودم و کاری که کردم افتخار کردم واقعا نمونه ای از بشر روی زمین بودم که می تونست بگه ما انسانیم نماینده اشرف مخلوقاتیم و اون لحظه روح خودمو خیلی قویتر تو طبیعت دیدم و به خودم به عنوان یه طبیعت دوست افتخار کردم آره افتخار کردم  . . . 

Friday, June 20, 2014

amazing big fish for iran fishing river

 کلیپ ماهیگیری که از تو آرشیو قدیمی ترین ماهیگیران ایران به دست اوردم اونم رو نوار قدیمی وی اچ اس و بعد از  تبدیل اون به فیلم دیجیتالی و قرار دادن اون تو یوتوب  تا به حال 9 هزار نفر این فیلمو دیدن که خودش یه رکوده و حتی اگه به انگلیسی تو یوتوب عجایب ایران رو سرچ کنید تو سرچ این ویدیو تو نمایش های اول میاد 
amazing big fish for iran fishing river 
عجایب ماهیگیری روخونه های ایران
تهیه کنند : ابی فیشر
http://www.youtube.com/watch?v=yoqQrFfrcaY

Wednesday, June 18, 2014

سیستم های مادر در ماهیگیری

سیستم های مادر در ماهیگیری
نویسنده : ابی فیشر
سلام رفقای عزیز امروز با مقاله ای مختصر درخدمت شماهستیم که می تونه راحل خوبی برای بسیاری از مشکلات شما در ماهیگیری باشه هم برای اونای که هم در مراحل اول ماهیگیری هستند یا همون مراحل ابتدایی ، هم برای اونای که تجارب ماهیگیری دارند ولی در مناطق جدید و ناشناخته سعی در انجام بهترین حالت ماهیگیری دارند. . . .
همون جور که مشاهده کردید اسم این مقاله سیستم های ماهیگیری مادر می باشد همون گونه در رنگ های که در طبیعت وجود دارد و با اداقام اون چند رنگ مادر ما می تونیم به رنگ های زیادی دست پیدا کنیم و در این مقاله ما در سعی در معرفی تاکتیک های ماهیگیری مادر داریم که با ادقام اونها ما می تونیم روش های زیادی از ماهیگیری رو انجام بدیم . . .
نه این مقاله ترجمه می باشد نه قبلا جای در مورد اون بحث شده فقط احساس می کنم می تونه مقاله تغریبا کاملی باشه برای راهنمایی ماهیگیری خدایش فقط یه کم خلاقیت و پشتکار می خواد. . .
در این مقاله با سه تاکتیک ماهیگیری مادر ، انتظاری و شناوری و اسپنینگ آشنا میشویم و در شروع باید بگم آن سیستم ماهیگیری که ماهیگیر در ان از طعمه طبیعی و با استفاده از انتظار برای صید ماهی انجام می شود را سیستم ماهیگیری انتظاری گفته می شود که سیستم ماهیگیری در عمق آب به صورت ثابت باقی می ماند تا ماهی صید شود.
و سیستم ماهیگیری که در ان سرب های سنگین نقشی ندارد و نقش اصلی را شناور برای معلق نگهداشتن طعمه بر روی سطح آب را بازی می کند را سیستم شناوری و
سیتم ماهیگیری که در ان اکثر طعمه های مصنوعی نقش دارد و ماهیگیری با به تحرک در اوردن طعمه در آب با عمل کشش و جمع و پرتاب کردن انجام می شود را سیستم اسپنینگ گفته می شود
این سه تاکتیک ماهیگیری همان سه عمل اصلی ماهیگیری می باشد که در این مقاله به نام سیستم های مادر نام برده شده و حالا ماهیگیر می تواند با ادقام این چند سیستم ماهیگیری و روش های نوین ماهیگیری رو با شرایط محیطی مختلف تست و انجام کند مثلا ادقامی از سیتم اسپنینگ و شناوری و سیستم کف خواب و شناوری . . . .
اگه به محیط ناشناخته ای برای ماهیگیری رفتید که حتی نژاد ماهی و نوع سیستم ماهیگیری و طعمه را نمی دانید می تونید با این سه سیستم ماهیگیری اصلی به نتیجه خوبی برسید و روش ماهیگیری مفید را برای آن محیط ماهیگیری برای خود ابداع کنید . . .
ماهی ها در کل دو دسته هستند یا مهاجم یا غیر مهاجم و امکان داره میون این دو حالت هم باشند.
ماهی های مهاجم به اون دسته از ماهی ها گفته می شنود که اکثرا برای تغذیه به شکار می پردازند و ماهی های غیره مهاجم به ماهی های گفته می شنود که برای تغذیه اکثر از شکار استفاده نمی کنند و به خوردن مواد غذای در کف اب و مواد معلق در آب انجام می دهند.
اگه این اطلاعات رو در مورد ماهی های بومی منطقه ای که ماهیگیری می کنیم داشته باشیم تا حدود زیادی به صید اونها نزدیک می شویم و در غیره اون صورت اگه اطلاعاتی نداشته باشیم با استفاده از سیستم های ماهیگیری مادر می تونیم با استفاده از طعمه های مادر و با صید چند ماهی متوجه نوع نژاد ماهی و انتخاب بهترین تاکتیک ماهیگیری باشیم . . .
برای مثال من برای اولین بار به کنار یک دریاچه برای ماهیگیری میرم هیچ اطلاعاتی در مورد دریاچه برای ماهیگیری ندارم برای همین برای شروع از سیستم کفخواب با استفاده از کرم خاکی برای ماهیگیری استفاده می کنم ، و منتظر صید ماهی میشینم در ابتدا چون هیچ شناختی از ماهی های دریاچه ندارم در مرحله اول از یک سیستم ماهیگیری مادر استفاده می کنم همون سیستم کفخواب انتظاری که در ان سرب در انتها و بالاتر از اون یک انشعاب و یک قلاب کاملا ساده همون سیستمی که هر ماهیگیری برای شروع در ماهیگیری از آن استفاده می کنه چون هیچ اطلاعاتی از ماهی های منطقه ندارم از سایز قلاب کوچیکی استفاده می کنم که لاعقل هر ماهی که خواست به طعمه نوک بزنه با هر سایز دهانی بتونه اون قلاب رو به بلعه و با صید اولین ماهی ها و برسی دهان اونها می تونم سایز های ایده آل بعدی رو انتخاب کنم ، در شروع از طعمه های مادر استفاده می کنم طعمه های که هر ماهی رو می تونه وسوسه انگیز کنه برای خوردن طعمه مثلا کرم خاکی در مرحله اول و خمیر نون در مرحله دوم می تونه بر ترین طعمه ها در اب های شیرین باشه . . .
با صید ماهی های اول ما می تونیم برترین طعمه ها رو بر اساس ماهی ها انتخاب کنیم مثلا اگه ماهی کپور و کپور ماهیان صید شود که به صورت تخصصی به اون سیستم ها می پردازیم و اگه ماهی های از قبیل ماهی قزل الا یا خانواده ماهی های مهاجم صید شود رو می تونیم با تغیر تاکتیک های ماهیگیری و انتقال سیستم ماهیگیری به اسپنینگ یا همون بنداز جمع کن حتی با طعمه های مصنوعی نتیجه بهتری داشته باشیم . . .
گفتم سیستم مادر واقعا هم می تونه سیستم مادر باشه مثلا در سیستم اسپنینگ ما می تونیم به جای لانسه ها حتی از پشه های مصنوعی و طعمه طبیعی استفاده کنیم یا سیستم شناوری رو با اسپنینگ ادقام کنیم و پشه هارو با شناور استفاده کنیم . . .
می تونیم در دریا اب شور از همون سیستم کف خواب یا شناوری استفاده کنیم فقط طعمه های انتخاب کنیم که مناسب دریا باشه . . .
خدایش خودم انجام دادم که اینقدر با اعتماد بنفس می نویسم و از نوشته هام دفاع می کنم مثلا من خودم سیستم مادر اسپنینگ رو یاد گرفتم و با کمی تغیر به جای لانسه از پشه استفاده کردم و موفق شدم و با کمی ادقام و تغیر در پشه ها و با استفاده از چشم های سنگین در پشه اونو در عمق و با استفاده از چشم های شناوری اونو روی سطح آب به کار بردم که همگی موفق بودند حالا استفاده از چشم های شناوری ادقامی از تاکتیک شناوری  و فلای و اصل سیستم هم اسپنینگ و بعد ها چوب و چرخ رو تخصصی به فلای تغیر دادم و لی در شروع فقط سیتم مادر رو استفاده کردم.
1. همیشه در هنگام ماهیگیری در روخانه همراه با جریان آب حرکت و ماهیگیری کنید
2. برترین زمینه رنگ در طعمه مصنوعی رنگ نقره ای هست
3. چشم بزرگ در طعمه مصنوعی یکی از عوامل تحریک ماهی مهاجمه
4.دندان در دهن ماهی نشانه مهاجم بودن ماهی می باشد
5.در هنگام لانسه کشی در طول روخانه های بلند در هر جای ایده آل سه بار لانسه کشی کافیه

6.اگه ماهی به پشه حمله کرد و نتونست بگیرتش اگه تیزی قلاب رو احساس کرد و به لبش نشست و فرار کرد دیگه بیخیال گرفتنش بشید و اگه فقط به متریال ها حمله کرد و به سر جاش بر گشت شانص صید ماهی دباره هست دباره تلاش کنید