Friday, October 4, 2013


دیروز جون دو تا پرنده رو به صورت خیلی عجیبی نجات دادم اون لحظه اون صحنه هارو که می دیدم موهای بدنم سیخ میشد و با خودم می گفتم چرا دوربینمو همراه خودم نیوردم تا این صحنه های زیبارو به تصویر بگشم یا فیلم تهیه کنم مطمعن بودم خیلی خیلی خیلی جالب می شد  . . . . . 
و اون هوای سرد به خونه برگشتم تمام خاطرات اون روز رو نوشتم تا دوستانم از اتفاق های که افتاد لذت به برن . . .  
اون خاطره نجات دادن پرنده هارو می تونید از لینک زیر بخونید

http://ebifisher.blogspot.com/2013/10/blog-post_3.html

وقتی به خونه رسیدم و خاطرات اون روز رو نوشم می خواستم بخوابم خونه خیلی سرد بود تصمیم گرفتم یه لباس زخیم تر به پوشم تا تا صبح یخ نزنم همین جور رفتم سر کمد لباس ها یکی از لباس های که رفیقم بهم یک ماه پیش کادو داده بود رو برداشتم پوشیدم حتی نمی دونستم اون تیشرت تصویری روش هست یا نه فقط رنگ تیشرت رو می دیدم وقتی لباسو پوشیدم یه بار دیگه تو همون روز دچار شک شدم و با تعجب نگاه تصویر روی تیشرت می کردم اون تصویر روی تیشرت همون پرنده های بودند که اون روز نجات داده بودم . . . .
همه چیز به هم ربط پیدا کرده بود

No comments:

Post a Comment