Monday, September 2, 2013




یه بار تو راه ماهیگیری کشت بسیج مارو نگهداشت کل ماشینو گشت نمی دونم تو ماشین ماهیگیرا دنبال چی می گشت تو هرچی دست می کرد لانسه بیرون میومد :-) بهش گفتم حاجی دستو نکون تو اون کیف پر از قلاب سه شاخه هست J فکر کرد تو اون کیف مشروب هست کل کیف قلابام و لانسه ها و سرب هامو روی زمین ریخت . . . .
اونا مارو ول کردند و من رو زمین دونه دونه قلاب هارو جمع می کردم و دنونامو رو هم فشار می دادم . البته تقصیر خودمون بود به نکته اصلی داستان نزدیک شدیم تمام لباس های ما شبیه به قاچاقچی هابود یا استار نظامی بود یا ارتش من هم لباس سپاه برم بود فکر می کردند ما اشراریم

No comments:

Post a Comment