Thursday, April 25, 2013

آخرین قزل آلای طلایی زندان شیشه ای



آخرین قزل آلای طلایی زندان شیشه ای
موضوع داستان : داستان واقعی از زندگی نویسنده
نویسنده : ابی فیشر
روز اول کاری من بود و در تقسیمات کار بین کارمندان سکوریتی شرکت من شدم مسئول بادی سرچ ساختمان اداری و مسئولیت من گشتن بدن پرسونل شرکت بود ، به کارم مشغول شدم تا اینکه در سکوت آفیس شنیدم که اسپیکر بالای سرم میگه آقای فلانی به بخش  fishery  با خودم گفتم چه جالب جای هستم که بخشی مربوط به ماهی ها را هم دارد . . .
حدود ساعت های 4 بود که مردی رو بادی سرچ کردم که لباسی شبیه قصاب ها به تن داشت وقتی کارم تموم شد احساس کردم با تماس دستم به بدن این شخص دستم یک حالت لزج به خود گرفته حالتی که برای من خیلی آشنا بود و زمانی که بوی خواصی به مشامم رسید و دقیق تر به دستانم نگاه کردم فلس های ماهی رو روی دستم دیدم  که فقط اون فلس ها می تونست برای ماهی قزل آلا باشه.
چند روز از کارم گذشت تا اینکه شدم مسئول پاترولینگ سالن جنوب شرغی هاپیر و مسئولیتم برقراری امنیت بین مشتریان و پرسونل بود مشغول قدم زدن بین  سالن ها شدم ،  ناگهان نگاهم به آکواریومی جلب شد که در آن تعداد زیادی ماهی قزل آلا مشغول شنا کردند بودند و می دیدم که ماهی ها برای فرا کردن از تور دستی فروشنده خود را به درو دیوار شیشه ای آکواریوم می زنند ، تو این همه شلوغی نظرم به ماهی قزل الای رنگین کمان طلایی جلب شد که بین اون همه قزل آلای رنگین کمان ساده مثل جواهری می درخشید . . .
صحنه های زجر آوری بود ماهی ها یکی یکی توسط فروشنده صید می شدند و درون سبدی ریخته می شدند تا آن ماهی ها آخرین لحظات زندگی خود را به تقلا کردن و بالا و پایین پریدن در آن سبد پلاستیکی به پردازند تا هنگام وزن و حمل اون توسط مشتری ها دیگر توانایی برای فرار کردند نداشته باشند و آرام در پلاستیک کی که حمل می شدند چشمانشان را برای همیشه روی هم بگزارند ، واقعا صحنه های دردناکی رو می دیدم که تو اون شلوغی فروشگاه میون هزاران نفر بازدید کننده انگار هچ حضور نداشتم و قرق در تصاوری بودم که دیدن اون باعث رنجش روحم می شد.
بیش از هزار بار من از جلوی اون زندان شیشه ای ماهی های قزل آلا های فروشی عبور کردم ولی همچنان فقط اون قزل آلای طلایی بود که نظر منو به خودش جلب می کرد ، ای کاش در حال معموریت نبودم تا  می تونستم اون ماهی قزل آلای طلایی رنگو نجات می دادم.
روز ها یکی یکی سپری می شد و همچنان تعداد ماهی های قزل الای اون زندان شیشه ای کمو زیاد می شد ولی نکته جالبی این بود که همچنان اون قزل آلای رنگین کمان طلایی در آن آکواریوم حضور داشت. یکی از دلایلش این بود که خریداران ماهی قزل آلا شاکی از این بودند که فروشنده اون ماهی قزل الای به اصتلاح مریض را برای آنها گرفته و قصد فریب آنها را دارد و برای همین اون قزل الای طلایی رنگ همچنان در آن اکفاریوم به زندگی نفس گیر خود ادامه می داد ، زندگی که هر لحظه با در خواست یک مشتری به پایان می رسید.
محال بود که از جلوی بخش فیشری عبور نکنم و نگاهم جلب ماهی ها نشود جالب بود وقتی که فروشنده با ماهی ها کاری نداشت و هیچ مشتری تقاضای خرید ماهی قزل آلای زنده رو نداشتند ماهی ها آرام به نفس کشیدن و بازو بسته شدند سریع دهان خود در گوشه ای از این زندان شیشه ای می پرداختند.
نمی دونم ماهی هاهم متوجه حضور من در کنار خود بودند یا فقط احساس من یک طرفه بود و فقط من بودم که به حال اون ماهی ها قصه می خودم ولی اتفاق جالبی افتاد که اینو به من ثابت کرد که ماهی ها هم متوجه حضور من در کنار آکفاریوم هستند اون ماهی قزل آلای طلایی که منو وادار کردم  این داستانو براش بنویسم  به سطح بالا آکواریوم اومد و با حرکت سریعی دمی زد و مقدار آب روی  کفش های چرمی من ریخت و دباره به  عمق آب رفت این حرکت اون ماهی فقط به خاطر اون بود که به من ثابت کنه فکر های که در افکار من در مورد خودش و دیگر ماهی های آن اکواریوم میگزره رو می فهمند.
تو این همه شلوغی  بازدید کنندگان و صدای موسیقی به اون چند کیلومتر دور تر ها فکر کردم رودخانه ای که همیشه برای فلای کار کردن به اونجا می رفتم  حس می کردم رودخونه ای خروشان رو دارم می بینم رودخونه ای که با بر خورد آب ها به سنگها صدا های دلنشینی رو تولید می کرد و تجسم کردم زمانی که ماهی های در بند این زندان شیشه ای رو دارم اونجا آزاد می کنم ، می دونید مثل چی می موند مثل آزاد کردن پرنده ها از قفس ها یا آزادی زندانی های در بند بود تجسم می کرد زمانی که یک دسته قزل آلا رو آزاد کردم و همگی با سرعت در مسیر آب نا پدید می شوند و اون لکه طلایی رنگ یا همون قزل الای طلایی خودمون رو می دیدم که میون حباب های آب نا پیدی می شد. . .  تو این فکر ها بودم که نا گهان با بر خورد صدای ساتور بر گردن یک ماهی قزل آلا از رویا بیرون اومد دقیق تر که نگاه کردم سر اون ماهی قزل آلای طلای رو روی کاشی های اون مغازه دیدم که با سری بریده داره نگاه من می کنه و فروشنده مشغول تمیز کردن اون برای یک مشتری هست . . .

1 comment:

  1. سلام آقا ابی...خیلی وقت بود به دلیل نداشتن فیلترشکن و بسته شدن وی پی ان در ایران نتونستم بیام...امیدوارم خوب باشی...این داستانهارو که خوندم یاد قبلا افتادم زمانی که توی وبلاگ قبلیت این داستان هارو برای باراول خوندم یادش بخیرچقدرزود گذشت امیدوارم که خوب باشی ازحال و هوای اونجا برامون بگو الان درچه حالی؟؟اونجا چه جوریه؟؟امیدوارم که موفق باشی...راستی الان شماتوی سرزمین قزل آلاها هستی چرا سراغ صیدقزل آلا نمیری؟؟؟منتظر سفرنامه ها میمونم.....باتشکر کیهان......

    ReplyDelete