Thursday, April 25, 2013

دختر ماهی نما



دختر ماهی نما
نویسنده : ابی فیشر
روشنایی تو اتاق وجود نداشت و به دلیل اینکه ساعت وموبایلشو گرفته بودند زیاد متوجه گذران وقت و ساعت نبود تنها از پنجره اون اتاق با حرکت نور ماه متوجه این می شد که زمان در حال گذره و با چهره در هم و استرس زده نمی دونست که قراره چه اتفاقی برای خودش و دوست دخترش بیوفته ، مشکل خودش زیاد براش مهم نبود وبیشتر به فکر دوستش بود که نمی دونست که کجا بردنش و قراره چه اتفاقاتی بیوفته ولی از پشت دیوار می تونست صدای فریاد های دوستشو در حال باز جویی بشنوه و همین استرسشو بیشتر می کرد. فکر ابرو ریزی که قراره اتفاق بیوفته نمی دونست که با چه روی سرشو تو جامعه بالا کنه و با چه روی نگاه به چشمان خانواده دوستش کنه . . . .
با خودش می گفت که ای خدا مگه من چه گناهی کردم که حتی نمی تونم با دوستم تو خیابونا با هم قدم بزنیم ، این چه مملکتی که من دارم توش زندگی می کنم و چرا اسیر یک مشت آدم عقده ای شدم . . .
الان از ماجرای دستگیر شدنم  مدتها می گذره و با تعهدی که تو دادگاه دادم همه چیز تموم شد ولی دوستم هیچ وقت نتونست آبروی رفته خودشو به دست بیاره و برای همیشه از جامعه و خانوادش ترد شد.
من ترم آخر کارشناسی رشته گرافیک وطراحی هستم با اینکه می دونم هیچ آینده شغلی ندارم ولی باز همچنان به خاطر علاقه و استعدادی که تو این رشته دارم به تحصیلم ادامه می دم . . .
خیلی وقت ها با خودم خلوت می کنم و از خودم می پرسم برای چی دارم زندگی می کنم چرا هیچ کدوم از نیاز های اولیه زندگیم براورده نمی شه مگه من چی می خوام پول می خوام ، ماشین می خوام یا خونه ، نه من هیچ کدوم از اینارو نمی خوام فقط یه کمی حقوق شهروندی و آزادی می خوام ، که متعسفانه از اونم محرومم برای همیشه به رفتن از ایران فکر می کنم ، برم یه سرزمین دیگه زندگی کنم سرزمینی که حد عقل به انسان بودنم احترام بگزارن ، ولی همیشه مشکلات مالی باعث می شد که این درخواست من به یک رویا تبدیل بشه . . .
برای همینه که هروقت خودمو گم می کردم ، تا چشامو باز می کرنم خودمو میون طبیعت می بینم ، جای که همیشه روح خودمو با اون شکل تا مشکلات روحی که دارمو فراومش کنم . ..
من دوست دارم آزادانه توی روخونه میون اون کوها قدم بزنم و ماهیگیری کنم تا فراموش کنم کی بودم و به دنبال چه چیزی بودم . . .
همیشه تنها دوای مرحم روح خراش خوردم چوب و چرخ فلای بود که داشتم همیشه لمس چوپ پنبه دسته چوب فلایم به من آرامش می داد و زمانی که با انگشتان دستم اون دسته رو فشار می دادم خودمو از صحنه روزگار برای مدتی محو می کردم . من همیشه تو طبیعت کنار رودخانه به بهانه ماهیگیری دنبال خلوت گاهی برای گذران زندگیم می گشتم.
همیشه گذران زندگی و شنیدن تیک تاک ساعت برام خیلی کشنده بود ولی وقتی که مشغول پرواز دان نخ فلای تو ماهیگیری می شودم میون کوهای سر به فلک کشیده وسط روخونه ای که خودمو تنها توش می دیدم اون عقربه های ساعت برام متوقف می شد و دیگه صدای تیک تاک ساعت رو نمی شنید و تنها چیزی که نظر منو به خودش جلب می کرد صدای بال زدن هشرات بر روی شاخه و گل ها بود که به گوشم می رسید ، دیدن پرواز سنجاقک ها بروی سطح رودخانه و مانور دسته جمعی مای فلای ها آرامشی رو به من می داد که اونو نوعی عبادت می دونستم چون ذهنم رو از هر گونه فریب و نیرنگ دور می کرد و من رو از زندگی توی منجلابی که برای خودم ساخته بودم دور می کرد.
من تو زندگیم تو دوراهی های زیادی قرار گرفتم که واقعا نمی دونم کدوم راه رو باید انتخاب کنم و فکر می کنم که بغیر از خدا چیز دیگه ای رو قبول ندارم مشکلات دینی از یک طرف و شرایط سیاسی کشورم هم از طرف دیگه و از همه مهم تر غیره قابل حظم بودن این دو مسئله برای من باعث شده که هیچ کدوم از اونا رو قبول نداشته باشم ، من خسته شدم از بس که وعدده های اون دنیارو به مادادند ، شراب بهشتی و هوری های بهشتی . .  من نمی دونم چقدر باید شکنجه بشم که که بتونم روزی آزادانه زندگی کنم . . . تنها زمانی این افکار در ذهنم محو می گشت که نخ فلای رو به پراواز درمیوردم و می دیدم که قطرات آب جداشده از نخ تو هوا با صورتم برخورد می کنه اونم  زیر تابش نور سوزان خوشید  . . .
تنها دریچه ای که همیشه می تونستم توسط اون از مشکلات زندگی فرار کنم فلای کار کردن در رودخانه حوالی خونه ما بود جای که واقعا خودمو جزعی از طبیعت می دونستم ، درسته که هیچ وقت تو زندگیم تو جامعه ای که با اون بدوم به من احترام نگذاشت و به جزء نابودی افکارم و خودم چیز دیگه ای نداشت  ، برای همین من در عوض اون سعی کردم تا تمام قوانین طبیعت رو رعایت کنم و به تمام مجودات و خلقیات خدا احترام بگزارم تا اون اتفاقی که برای من افتاد برای  طبیعتم نیوفته برای همین دوست داشتم ماهیگیری کنم و نخ فلای رو به پرواز دربیارم و به دل طبیعت برم جای برم که فکر کنم تنها کسی هستم که پا به اون نقطه گذاشته باشم . .
اجتماع منو از خودش رونده بود وتنها جای که همیشه خودمو یک رنگ با اطرافم دیدم طبیعت بوده اونجای که من خلفت می کنم دیگه گشت ارشادی وجود نداشت و کسی  ، کسی رو امر به معرف نمی کرد ، ای کاش همیشه بی نیاز  از هر چیزی بودم که هیچ وقت اون طبیعت رو ترک نمی گفتم و جزعی از طبیعت بودم برای همیشه ، واقعا متوقف شدن زمانو دوست دارم زمانی که دارم ماهیگیری می کنم. شاید یکی از دلایلی که فلای فیشینگ رو تنها دوست خومدم انتخاب کردم همین بوده فلای برای من ادقام شدن با طبیعته و از حشرات و طبیعت الهام می گیرم و ماهیگیری می کنم البته تو این قانون من موجودی نابود نمیشه و فقط من میزان اراده ماهی هاور تست می کنم تا به بینم با حشرات مصنوعی که می بافم تا چقدر می تونم ماهی هارو تست کنم تا بدونم چقدر تونستم از طبیعت الهام بگیرم یاد اون روزا بخیر که طرح های گرافی کی انجام می دام بر همین اساس بود . . .
یادمه تو یکی از کتاب های روانشانسی خونده بودم که یکی از بزرگ ترین روانشناس ها گفته بود که انسان ها سه نیاز اصلی دارن واگر یکی از این سه نیاز برآورده نشه اون انسان ، انسان کاملی نیست همین فکر منو دیونه می کرد که چرا من نمی تونم یک انسان کامل باشم با خودم می گفتم این سه نیاز مگه چیه که من دارم براش جون می کنم ، مگه بغیر از پوشاک و خوراک و مسائل جنسیه ؟
مثل اینکه دباره افکارم داره به من قلبه می کنه و می دونم که تنها دوای روحم حضور در طبیعته و فقط ماهیگیریه که می تونه من از افسردگی که دارم دور کنه برای همین تا اسم طبیعت اومد دباره رم کردم وساکو لوازم فلایمو دباره جمع کردم.
امروز از روزهای دیگه خیلی دلگیر تر بودم به اندازه ای که متوجه نبودم که زمان در حال گذره و من هم ساعت ها مشغول ماهیگیری هستم فکر کنم این دهمین ماهی قزل الای بود که صید و رها سازی کردم نا خودا گاه وقتی که به اطرافم دقیق تر نگاه  کردم متوجه شدم به جاهای ناشناخته ای از رودخانه رسیدم که هیچ وقت اون محیط رو ندیده بودم مناطق بکر ودست نخورده ای که پای هیچ انسانی به اونجا نرسیده بود نمی دونم چند کیلومتر رو تو روخونه راه رفته بودم ولی از تاریک شدن هوا متوجه شدم که زمان و مسافت زیادی رو طی کردم هوا کم کم داشت تاریک می شد حس و حال عجیب غریبی داشتم همه چیز برام عجیب بود صحنه های رو می دیدم که فقط تو رویاهام می تونستم به اون فکر کنم ، از کوها چشمه های فورانی در می آمدند که در حال جوشیدن بودند زیر نور ماه کامل ، دخشندگی عجیبی به خود گرفته بودند به اندازه ای که انعکاس نور ما در جوشش چشمه ها بر روی سخره ها انعکاس پیدا کرده بود و پرواز حشرات شب نما فسفری رنگ واقعا خیره کننده بود. دیدن این همه شگفتی منجرب جمع شدن اشک توی چشمام شده بود فکر می کردم وارد سرزمین جدیدی شدم سرزمینی که فقط افرادی می تونند وارد اون بشن که لیاقت اونو دارند. نگاهمو به آسمان کردم و خیره به ماه شدم و با خودم گفتم که باید برگردم ولی وقتی که ماه رو دیدم یاد اون میله های بازداشگاه افتادم ، زمانی که نور ماه رو از پشت اون میله های بازداشگاه نگاه می کردم تو ذهنم تجسم  وصدای فریاد های دوستمو هم می شنیدم و بلا های که سر من و دوستم اوردن دباره در ذهنم نقش بست ، بی اراده به زندگی خودم و بدبختیام زانو زدم و توی روخونه مشغول گریه کردن شدم . . .
می دون  یه مرد هیچ وقت گریه نمی کنه ولی تو اون دل طبیعت هیچ کسی نبود که منو به بینه و به گریه هام بخند برای همین خیلی راحت داشتم خودمو سبک می کردم هی می خواستم خودمو آروم کنم ولی وقتی فکر می کردم که فقط برای اینکه من با دوستم بودم و مارو بازداشت و شکنجه کردند و از همه مهم تر صدمات روحی جبران ناپذیری به دوستم وارد شده هیچ وقت نمی تونستم خودمو به بخشم و چرا باید دوستم به خاطر این ماجراهای اتفاق افتاده تو زندگیش چند بار اقدام به خودکشی کنه . . . .
لوازم فلای خودمو کنار یک سنگ گذاشتم و خودم هم روی اون سنگ نشستم و مشغول خیره شدن به انعکاس نور ماه بر روی رودخونه شدم جالب بود باز با دیدن حمله ماهی قزل الا بر روی سطح روخونه به حشرات شب نما همه چیز رو فراموش کردم و قرق در زیبای های طبیعت شدم مثل اینکه یک آرام بخش قوی درون رگ هام جاری شد تو همین لحظه ها برق نوری رو دیدم که داره از روی سطح رودخونه عبور می کنه با خودم گفتم که این انعکاس نور یک شهاب سنگه که تو آسمون در حال حرکته و به آسمان پور ستاره نگاه کردم و ادامه حرکت اون شهاب سنگ تا لحظه سقوتش تو کهکشان شاهد بودم باید یک آرزو می کردم و تنها آرزوی من این بود که مشکلاتی که برای دوستم به وجود اومده بود بر طرف بشه برای همیشه. . .
وقتی که آرزو کردنم تموم شد همچنان سرم به سمت آسمون بود نظرم به ستاره های آسمون جلب شد تازه متوجه شدم که چقدر توی آسمون می تونه ستاره باشه واقعا که همیشه از دیدن این همه ستاره محرم بودم . ..
تو همین فکر ها بودم که حس عجیبی نا گهان در من به وجود اومد مثل اینکه یک اتفاقی روخ داده بود نمی دونم چی بود ولی هرچی بود باید به من ربط داشته باشه ، بعد از مدتی صدای به گوشم رسید که برام این صدا خیلی آشنا بود به دنبال این صدا رفتم نمی دونم چی شده بود فکر می کردم که دچار توهم شدم و دباره دارم دچار جنون میشم ولی باز همچنان به سمت صدا رفتم تا اینکه نا گهان با چیزی که دیدم سر جام خشک شدم ، اولش دچار شوک عجیبی شدم و بی حرکت به اون مجود عجیبی که دیده بودم خیره شدم ولی وقتی که اون پرتو های نور زیبا رو دور اون انسان ماهی نما دیدم آروم تر شدم با خودم گفتم تمام زندگی من که رویا بوده پس نباید زیاد با دیدن این پری رودخانه تعجب کنم و اون دختر ماهی نما با من شروع به صحبت کردن کرد و می گفت که همیشه شاهد حضور من تو این دره بوده و همیشه شاهد ماهیگیری من تو این رودخونه بوده و از احترام من نصبت به طبیعت و موجودات و ماهی ها بسیار لذت برده برای همین دوست داشته که با من ملاقات کنه ، واقعا برای من جالب بود من فکر می کردم این پری ها فقط تو دریا زندگی می کنند ودر افسانه های دریایی فقط وجود دارند ولی من یک دختر ماهی نما رو داشتم از نزدیک روی یه تخته سنگ با پیکر نیمه ماهی می دیدم با تنی برهنه و این حقیقت داشت و رویا نبود نمی تونستم توی چشمان بلوری اون نگاه کنم ولی اون پری مال این سرزمین و قوانین اون نبود بعد از مدتی که به حضور اون عادت کردم نمی دونستم چرا ولی احساس می کردم که ا قبلا خیلی جا ها هم دیگرو دیدیم و احساس آشنای رو داشتیم ولی هیچ وقت نتونستم بدونم که کجا قبلا دیدم این پری رو . . .
الان من یک دوست ماورای داشتم و هر چند روز یک بار برای دیدن این دوست ساعت ها فلای کار می کردم تا به مکان ملاقات برسم و همیشه به دلیل علاقه شدید این پری به پشه های بافته شده توسط من سعی می کردم هر باری که برای ملاقات این پری به اون دره می رم چند نمونه از پشه های که می بافمون هم برای هم برای ماهیگیری هم برای نشون دادن اون پری به اون مکان  زیبا به برم . .
ما به وجود هم دیگه خیلی عادت کرده بودیم و هر بار ملاقات این پری روحیه منو بهتر می کرد و اعتیاد عجیبی به دیدن این پری پیدا کرده بودم . . .
دختر ماهی نما همیشه می گفت که دوست داره ماهیگیری منو تماشا کنه و از دیدن این صحنه های که در ماهیگیری من به وجود میاد لذت می بره برای همین همیشه من در ماهیگیری هام یه پری به همراه داشتم من دیگه هیچ وقت تنها نبود و تمام خاطرات تلخ گذشته رو فراموش کرده بودم و به یک زندگی نرمال رسیده بودم همون چیزی که همیشه دنبالش بود من الان تنها ماهیگیری روی زمین بودم که با یک دختر ماهی نا دوسته و همین حس اعتماد بنفس زیادی به زندگیم می داد آزادانه ماهیگیری می کردم و نخ فلای رو به پرواز در می اوردم و به دلخواه پشه رو عوض می کرد و ماهی های که صید می کردم بعد از یک بوسه رها سازی می کردم تا اون ماهی هم به زندگی خودش در آغوش طبیعت بر گرده . . . .
ماه ها از زندگیم گذشت و دیگه تنها فکرم ماهیگیری و ملاقات اون دختر ماهی نما بود تا اینکه شوک بسیار وحشناکی به همراه یک خبر به من وارد شد. تمام تنم به لرزه دراومد و بی قرار از صحت خبر به مکان که می تونستم اونجا به دنبال جوابم به گردم رفتم زمانی که از تاکسی پیاده شدم و بی قرار و با جسمی دچار شوک و استرس زده به سمت راه رو های قبرستان دویدم وقتی که بالای سر قبر رسیدم و وقتی تاریخ فوت رو مشاهد کردم ماها از زمان مرگش می گذشت وقتی غبار و خاک های روی عکس مرحوم رو به کنار زدم چیزی جزء چهره نورانی دوست دخترموندیدم که خود کشی کرده بود الان متوجه شدم اون چهر آشنایی که می دیدم اون دختر ماهی نما که هر هفته به ملاقاتش می فتم کسی جز روح دوستم نبوده.

No comments:

Post a Comment