Thursday, April 25, 2013

آرشیو مقاله های ماهیگیری که در سه ماه اخیر نوشته شده

آرشیو مقاله های ماهیگیری که در سه ماه اخیر نوشته شده

معرفی ماهی قزل آلای Dolly Varden

نکاتی برای مراقبت از چوب و چرخ و نخ فلای
معرفی ماهی قزل الای بروک Brook trout
ماهی قزل آلا trout
Perch fishing ماهیگیری سوف حاجی طرخان
carp fishing Canada صید ماهی کپور در کانادا
Chum / Pacific salmonماهی سالمون
آزاد ماهی چینوک اقیانوس آرام (Pacific salmon) Chinook
Pacific salmon آزاد ماهی اقیانوس آرم
ماهی آزاد اقیانوس اطلس Atlantic salmon
Eggs Bait Fishing For Trout & Steelhead & Salmon
معرفی ماهی Atlantic salmon
ماهی خاویار Sturgeon
american shad fish ماهی شاد آمریکایی
brown trout قزل آلای قهوه ای
معرفی خانوداده اردک ماهی ها Muskie, Tiger Musky & Northern Pike
خانواده ماهیان Panfish
float fishing for trout and Steelhead

معرفی پشه Tight Line Shrimp

آخرین قزل آلای طلایی زندان شیشه ای



آخرین قزل آلای طلایی زندان شیشه ای
موضوع داستان : داستان واقعی از زندگی نویسنده
نویسنده : ابی فیشر
روز اول کاری من بود و در تقسیمات کار بین کارمندان سکوریتی شرکت من شدم مسئول بادی سرچ ساختمان اداری و مسئولیت من گشتن بدن پرسونل شرکت بود ، به کارم مشغول شدم تا اینکه در سکوت آفیس شنیدم که اسپیکر بالای سرم میگه آقای فلانی به بخش  fishery  با خودم گفتم چه جالب جای هستم که بخشی مربوط به ماهی ها را هم دارد . . .
حدود ساعت های 4 بود که مردی رو بادی سرچ کردم که لباسی شبیه قصاب ها به تن داشت وقتی کارم تموم شد احساس کردم با تماس دستم به بدن این شخص دستم یک حالت لزج به خود گرفته حالتی که برای من خیلی آشنا بود و زمانی که بوی خواصی به مشامم رسید و دقیق تر به دستانم نگاه کردم فلس های ماهی رو روی دستم دیدم  که فقط اون فلس ها می تونست برای ماهی قزل آلا باشه.
چند روز از کارم گذشت تا اینکه شدم مسئول پاترولینگ سالن جنوب شرغی هاپیر و مسئولیتم برقراری امنیت بین مشتریان و پرسونل بود مشغول قدم زدن بین  سالن ها شدم ،  ناگهان نگاهم به آکواریومی جلب شد که در آن تعداد زیادی ماهی قزل آلا مشغول شنا کردند بودند و می دیدم که ماهی ها برای فرا کردن از تور دستی فروشنده خود را به درو دیوار شیشه ای آکواریوم می زنند ، تو این همه شلوغی نظرم به ماهی قزل الای رنگین کمان طلایی جلب شد که بین اون همه قزل آلای رنگین کمان ساده مثل جواهری می درخشید . . .
صحنه های زجر آوری بود ماهی ها یکی یکی توسط فروشنده صید می شدند و درون سبدی ریخته می شدند تا آن ماهی ها آخرین لحظات زندگی خود را به تقلا کردن و بالا و پایین پریدن در آن سبد پلاستیکی به پردازند تا هنگام وزن و حمل اون توسط مشتری ها دیگر توانایی برای فرار کردند نداشته باشند و آرام در پلاستیک کی که حمل می شدند چشمانشان را برای همیشه روی هم بگزارند ، واقعا صحنه های دردناکی رو می دیدم که تو اون شلوغی فروشگاه میون هزاران نفر بازدید کننده انگار هچ حضور نداشتم و قرق در تصاوری بودم که دیدن اون باعث رنجش روحم می شد.
بیش از هزار بار من از جلوی اون زندان شیشه ای ماهی های قزل آلا های فروشی عبور کردم ولی همچنان فقط اون قزل آلای طلایی بود که نظر منو به خودش جلب می کرد ، ای کاش در حال معموریت نبودم تا  می تونستم اون ماهی قزل آلای طلایی رنگو نجات می دادم.
روز ها یکی یکی سپری می شد و همچنان تعداد ماهی های قزل الای اون زندان شیشه ای کمو زیاد می شد ولی نکته جالبی این بود که همچنان اون قزل آلای رنگین کمان طلایی در آن آکواریوم حضور داشت. یکی از دلایلش این بود که خریداران ماهی قزل آلا شاکی از این بودند که فروشنده اون ماهی قزل الای به اصتلاح مریض را برای آنها گرفته و قصد فریب آنها را دارد و برای همین اون قزل الای طلایی رنگ همچنان در آن اکفاریوم به زندگی نفس گیر خود ادامه می داد ، زندگی که هر لحظه با در خواست یک مشتری به پایان می رسید.
محال بود که از جلوی بخش فیشری عبور نکنم و نگاهم جلب ماهی ها نشود جالب بود وقتی که فروشنده با ماهی ها کاری نداشت و هیچ مشتری تقاضای خرید ماهی قزل آلای زنده رو نداشتند ماهی ها آرام به نفس کشیدن و بازو بسته شدند سریع دهان خود در گوشه ای از این زندان شیشه ای می پرداختند.
نمی دونم ماهی هاهم متوجه حضور من در کنار خود بودند یا فقط احساس من یک طرفه بود و فقط من بودم که به حال اون ماهی ها قصه می خودم ولی اتفاق جالبی افتاد که اینو به من ثابت کرد که ماهی ها هم متوجه حضور من در کنار آکفاریوم هستند اون ماهی قزل آلای طلایی که منو وادار کردم  این داستانو براش بنویسم  به سطح بالا آکواریوم اومد و با حرکت سریعی دمی زد و مقدار آب روی  کفش های چرمی من ریخت و دباره به  عمق آب رفت این حرکت اون ماهی فقط به خاطر اون بود که به من ثابت کنه فکر های که در افکار من در مورد خودش و دیگر ماهی های آن اکواریوم میگزره رو می فهمند.
تو این همه شلوغی  بازدید کنندگان و صدای موسیقی به اون چند کیلومتر دور تر ها فکر کردم رودخانه ای که همیشه برای فلای کار کردن به اونجا می رفتم  حس می کردم رودخونه ای خروشان رو دارم می بینم رودخونه ای که با بر خورد آب ها به سنگها صدا های دلنشینی رو تولید می کرد و تجسم کردم زمانی که ماهی های در بند این زندان شیشه ای رو دارم اونجا آزاد می کنم ، می دونید مثل چی می موند مثل آزاد کردن پرنده ها از قفس ها یا آزادی زندانی های در بند بود تجسم می کرد زمانی که یک دسته قزل آلا رو آزاد کردم و همگی با سرعت در مسیر آب نا پدید می شوند و اون لکه طلایی رنگ یا همون قزل الای طلایی خودمون رو می دیدم که میون حباب های آب نا پیدی می شد. . .  تو این فکر ها بودم که نا گهان با بر خورد صدای ساتور بر گردن یک ماهی قزل آلا از رویا بیرون اومد دقیق تر که نگاه کردم سر اون ماهی قزل آلای طلای رو روی کاشی های اون مغازه دیدم که با سری بریده داره نگاه من می کنه و فروشنده مشغول تمیز کردن اون برای یک مشتری هست . . .

داستان ماهیگیری در روز سه شنبه ننگین



 داستان ماهیگیری در روز سه شنبه ننگین
از زبان یه ماهیگیر محلی 
نویسنده : ابی فیشر
امروز روز خوبی بود برام ، ماهیگیری خوبی داشتم تونستم مقدار از ماهی های که گرفته بودم به همسایه ها بدم تا چند هفته شام و نهار خونه خودمونو تعمین شد اینجوری می تونم به خونمون کمک کنم تو این درآمد های ناچیز  که داریم .
امروز باید موتور برقو به بچه عموم تو ده پاینی بدم و تو ماهیگیری کمکش کنم تا اونم بتون ماهی های زیادی رو بگیره . .  وضع مالی خانواده عموم زیاد خوب نیست با این کار فکر می کنم دارم کمکشون می کنم و خدا هم راضیه. ماهیگیری نصبت به سال های قبل بد تر شده شاید دلیلش خشکسالی باشه ولی ما سعی می کنیم ماهی های زیادی رو بگیریم باید موتور برق رو روغن کاری کنم تا برنامه ماهیگیری ما لنگ نشه واقعا حس خوبی دارم وقتی ماهیگیری می کنم ، وقتی کنار آب هستم اینقدر تو فکر میرم که حتی صدای موتور برق رو هم نمی شنوم فقط می بین که دوستام چه جوری ماهی های که دچار برق گرفتگی شدند رو با سبد ها میگیرن. . . .
من سال هاست که تو این روستا زندگی می کنم و ماهیگیری رو از بابام به ارث بردم و مطمعن هستم ماهیگیری رو به بچه هام هم یاد می دم ما شکلات زندگی زیادی داریم هفته ای چند بار ماهیگیری هم برای روحیه ما خوبه هم برای سرگرمی هم منبع درآمد خوبی هست ، پسر عموم ماهی های که با موتور برق میگیره رو می بره کنار جاده می فروشه واقعا خیلی خشحالم که موتور برقی که خریدم اینقدر مفید بوده برای بچه های محالمون و پسر عموم علاوه بر ماهیگیری کا اصلی اون موتور برق ایجاد نوری که برای خانه ما می کنه اکثر هم محله ای هامو موتور برق دارن برای همینه که همشون با موتور برق ماهیگیری می کنند . . .
ما مشکلات زیاد دارم تو ماهی گرفتن یکیش همین  نگهبان محیط زیست این بخشه بود اولش کمی جلومون می گرفت ولی وقتی باحاش دوست شدیم دیدیم احل حاله نه تنها دیگه جلو مونو نمی گریه بله براش ماهی هم می بریم واقعا آدم خوبی دمش گرم از این آدما این روزا خیلی کم گیر میاد. تازه بعضی وقت ها میره تو منطقه های خودش شکار می زنه برای افراد محلمون گوشت شکار میاره دمش گرم وقتی گوشت شکار هارو به وان پیرزن بی سرپرست محلمون میده اشک تو چشما جمع میشه و تصمیم میگیرم که هروقت یه محیط بان محیط زیست شدم همین کارو کنم . . .
من تو خانواده ای بزرگ شدم که بابام یادم داده که به دیگران خوبی کنم و حق کسی رو ضایع نکنم برای همینه وقتی ماهیگیری رو به بینم که نتونه ماهی بگیره موتور برقو براش می برم و کمکش می کنم تا ماهی بگیره.
امروز صبح دیدم که چنتا آدم شهری اومده بودند تو رودخونه ما ماهیگیری می کردند رفتم بهشون گفتم که که اینجوری اینجا نمی تونید ماهی بگیرن اگه دوست داشته باشید من می تونم براتون موتور برق بیارم ولی اونا قبول نکردند یکیشونم کمی خول بود کمی مغزش شیرین می زد از اون بالا دیدم یه ماهی گرفت با اون نخو قلابش بعد آزادش کرد واقعا این شهری ها چقدر مغزشون ایراد داره اما لباساشون خیلی قشنگ بود مثل این هنر پیشه های گاو چرون تو فیلم های وسترن بودند.
یکیشونم واقعا مشکل روانی داشت فکر کنم دیونه بو هی یه نخ سبز  رو به اینور واونور پرت می کرد فکر کنم دیونه بود.
اینا رو دیدم یاد حسن خودمون افتادم اونم مثل این شهری ها دیونه هست هر روز با یه سوزن میره ماهیگیری دو ساعت کنار آب میشینه تا دوتا ماهی بگیره والله کسی نیست به این داداش ما بگه آخه این چه روش ماهیگیری با موتور برق که می تونیم بیشتر ماهی بگیریم ولی میگه احمد این جوری حالش بیشتره من اینجوری دوست دارم . . .
کاکام حسن هر وقت ازین ماهیگیرهای شهری میبینه میره پیش اونا و از اونا سوزن ماهیگیری و خیت میگره . . .
بهش گفتم اگه درساشو خوب بخونه هر وقت رفتم شهر خرید کنم برای هر چقدر که دوست داشته باشه خیت و سوزن ماهیگیری میگیرم. . .
نمی دونم این ماهیگیری چه کرمی داره که معتادش شدم دوست دارم هروز صبح که از خواب پا می شم موتور برقو به زنم کول برم اون دور دورا ماهیگیری کنم . . .
امروز قاسم پسر عموم با چنتا از  هم محلیاش اومدن ده ما ماهیگیری ، قاسم می گفت که احمد نمی خواد موتور برقتو بیاری رفیقام با یه روش دیگه ماهیگیری می کنند از قاسم پرسیدم چی جوری ماهیگیری می کنید گفت با بمبی که خودشون ساختن . .  با خودم گفتم ای ول اینا چقدر حرفه ای هستدن دمشون گرم ، خیلی کنجکاو شده بودم که به بینم چی جوری با بمب ماهیگیری می کنند برای همین با اون به ماهیگیری رفتم می گفتند که باید یه برم بزرگی پیدا کنیم که عمق زیادی داشته باشه تا اون جا ماهیگیری کنیم.
رفتیم ماهیگیری این اولین باری بود که موتور برق به همراه خودم به ماهیگیری نمی بردم برام خیلی سخت بود ولی این روش قاسم و بچه های محلشونم خیلی جالبه  برام ، میگن که با بمب ماهیگیری می کند . ..
رفتیم یه جای خوبی برای ماهیگیری انتخاب کردیم رفیق های قاسم بمی رو تو آب انداختن و گفتن که پناه بگیریم من هم دویدم ، پشت یه سنگ بزرگ دستمونو رو سرمون گذاشتیم ولی من از  از زیر دستام اون قسمت رو می دیدم که رفیق قاسم بمب رو اونجا پرت کرد تو همین نگا ها بودم که دیدم اون برمی که انتخاب کرده بودیم منفجر شد و و تو همین سکوت بعد از انفجار بودیم که رفیق های قاسم و خودش همگی دویدند به سمت جای که بمب گذاشته بودند من هم دویدم وقتی کنار آب رسیدم دستو پاهام لرزید و قتی اون ماهی هارو کنار آب دیدم واقعا دمشون گرم ماهی های که من تو 4 ساعت با موتور برق می گرفتمو اونا تو کمتر از چند دقیقه گرفتند و مشغول جمع کردن ماهی ها شدیم خیالی هاشون هنوز زند بودند ولی راحت می تونستیم اونا رو بگیریم یه گونی ماهی پر شد واقعا روز خوبی بود . . .
بعد از ماهیگیری خسته و کوفته به خونه اومدم باید میرفتم سر زمین به مامانم تو جمع کردن گرجه ها کمک می کردم برای همین یه نفسی تازه کردم رفتم سراغ مزرعه که همون نزدیکی ها بود. وقتی به خونمون برگشتم از خستگی خوابم برد همش داشتم خواب ماهیگیری که با بمب داشتیم رو می دیدم.
یه روز دیگه رسید امروز جمعه هستو باید یه رودخونه ای برم می دونم که شهری های زیادی میان رودخونه تفریح برای همین به رم به بینموشون نکنه بیان تو زمین هامون  محصولاتو خراب کنند .. .
کنار رودخونه که رسیدم دیدم آدمای زیادی کنار رودخونه بودند از این خولوچلا هم بودند که با سوزن ماهیگیری می کردند نظرم به اون چند نفر جلب شد که با تور ماهیگیری می کردن رفتم پیشون  تور راه بند داشتن کمکشون کردم که ماهی زیادی بگیرن از این کارم خیلی خشحالم که یه خانواده رو خشحال کردم و قتی بچشون اون ماهی های که از تو تور باباش در میورد نگاه می کرد وشادی می کرد روحمو زنده کرد . . .
نمی دونم چرا یه احساس عجیبی نصبت به ماهیگیری پیدا کردم دیگه بیشتر برای لذتاش به ماهیگیری می رم نه برای ماهی نمی تونم درد ماهی گیری نکردنو فراموش کنم برای هیمنه که دباره با بچه محلی هامون موتور برقو میزنیم کولو میریم ماهیگیری.
یه سری به محله پسر عمو قاسم زدم و رفتم پیش رفیقای باحالش نشتیم و در باره ماهیگیری صحبت کردیم و یه قرار برنامه ماهیگیری گذاشتیم و درباره روش های ماهیگیری صحبت کردیم که چه سیستمی رو استفاده کنیم دیدم در باره بمب دیگه صحبت نمی کنند دارن می گن که فصل سم پاشی بوته گرجه هاست و در باره ماهیگیری با سم گرجه ها صحبت می کنند با خودم گفتم ای ول احمد اینا دیگه کی هستند . . .
فکر کردم ماهیگیری با بمب خیلی هیجان داره ولی الان یه روش جذاب تر دارن برای ماهیگیری استفاده می کنند و می گند که سم گورجه رو اگه تو آب بریزیم می تونیم ماهیهای زیادی رو بگیریم ، قول و قرار رو گذاشتیم که سه شنبه ای که کسی تو رودخونه نیست رو بریم ماهیگیری و قرار شد که هر کسی که از این سم گرجه ها در انبار خونش داره رو برای روز سه شنبه بیاره.
نمی دونم چرا خوابم نمی بره از هیچان ماهیگیری فردا انقدر انرژی درونم جمع شده که خوابم نمی بره سرانجام سه شنبه شد با اون مقدار سمی که از تو انبار برداشتم به سمت محل قرار مون رفتیم دوستای قاسم می گفتند چون سم تو آب حر کت می کند و همه جا ما می تونیم ماهی ها رو بگیریم ، ما به سرچشمه رودخونه نزدیک شدیم و سم های گرجه ای که همگی آورده بودیم رو روی هم گذاشتیم یه چندین کیلوی می شد و دوست قاسم می گفت که تا حالا با این مقدار زیاد سم گرجه ماهیگیری نکرده و خیلی بچه ها انرژی داشتن برای ادامه کار و سم رو تو سرچشمه ریختند وگفتدن که بچه  ها یه استراحتی کنیم تا سم تو رود خونه رو ماهی ها اثر بزاره . . .
زیر سایه درخت بلوتی که در همون نزدیکی های رودخونه بود رفتیم با خودم می گفتم یعنی نتیجه کار چی میشه اصل ما ماهی میگیریم یعنی میشه که اصلا جواب نده و در کل با بچه ها از خاطرات ماهیگیریشون صحبت می کریم تو تعریف های هم محلی های قاسم می شنیدم که می گفتند هرچی ماهی تو مسیر ردوخونه هست می میره ولی باور نمی کردم با خودم می گوفتم مگه میشه تمام ماهی ها باهم همگی بیمیرند نه اصلا باورم نمی شد چون ناراحت کنند بود که هرچی ماهی تو یه رودخونه  هستو بکشیم من همیچین ماهیگیری رو ندیده بودم و انجام هم نداه بودم همون ماهیگیری موتور برق خودمون بهتره از این روش ها ست حتی از ماهیگیری با بمب چون ماهی های که میگیریم هم لتو پار میشن هم خطرش بیشتره . . .
خوب تو همین تعریف ها بودیم که بسم الله رو روز سه شنبه گفتیم که قاسم با رفیقاشون از روی زمین بلند شدند و گفتن الان وقتشه بریم ماهی هارو جمع کنیم . . .
من هم که از همه کنجکاو تر بودم همین جوری که مشتاق بودم به بین رودخونه رو و چقدر ماهی کنار آب اومده قدم برمی داشتم نگاهم به جلو بود که دقیق تر رودخونه رو به بینم ضربان قلبم رو می شنیدم که دارن دونه دونه می طپند که دیدم قاسم دو دوستاش  20 یا 30 متری رودخونه همشون به طرف آب دویدند و فریاد خشحالی سر می دادند من هم سرعتمو برای رسیدن به رودخونه زیاد وقتی به روخونه رسیدم مسیر رودخونه رو فکر می کنید چه جوری دیدم سطح آب و کنار روخونه اصلا معلوم نبود تمام مسیر رودخونه  تا اونجای که چشم کار می کرد فقط ماهی بود که کنار آب یا روی آب در حال جون دادند بود نمی دونم چرا پا هام سست شده  بودند بی اراده بر روی زانو هام افتادم بر روی زمین و همچنان نگاهم به میلیون های ماهی مرد بر سطح دریاچه بود دوستان قاسم هم می گفتند دلیلی مرگ این همه ماهی به این اندازه به خاطر درصد زیاد سم گورجه ها بوده و تو ماهیگیری آنها در استفاده از این سم گرجه بی سابقه بوده و اونا همچنان در جمع کردندم ماهی های بزرگ بودند دیگه اینقدر ماهی اونجا در حال تلف شدن بود که اونا می تونستدم انتخاب کنند ماهی های مرده را در گونی خودشون به ریزند.
نمی دونم چرا زبونم قلف شده بود بی اراده شده بودم و نمی تونستم تو جمع کردن ماهی ها به دوستان کمک کنم فکر کنم این اولین باری بود که دلم برای ماهی ها می سوخت رو تپه نزدیک رودخونه رفتم مسیر رودخونه رو نگاه می کردم که از ماهی های مرده تا اونجای که چشم کار می کنه از ماهی های مرده سفید شده . . .
این اولین باری بود که به خاطر  اتفاق درد ناک اشک تو چشما جمع شده بود با دوستان خدا حافظی کردم و ماهیهای که دادن رو هم قبول نکردم و می گفتند که هر جای رود خونه برم می تونم ماهی جمع کنم و ظهر بود من هم به بالای همون تپه بر گشتم و به مسیر رودخونه خیره شدم رودخونه ای که توش بزرگ شده بودم و هر هفته تو اون به ماهیگیری می رفتم ولی این رودخونه اون رودخونه نبود ورنگش از مرگ ماهی ها تغیر کرده بود صحنه ای که مطمعن بودم تا حالا همه دیدن تمام احالی چند روستای این منطقه . .. .
الان دیگه هوا تاریک شده و باید به خونه بر گردم و در حال طی کردن مسیر برای رسیدن به محله بودم که از حرف ها متوجه شدم که همه به این موضع پی بردند که تمام ماهی های رودخونه تلف شده با خودم می گفتم تمام ماهی های رودخونه تلف شده یعنی واقعا تمام ماهی های رودخونه تلف شده و من هم در تلف شدن تمام ماهی های این رودخانه نقش دارم از  عذاب وجدان نمی تونستم نفس بکشم . . .
به خانه رسیدم و مادرم به من می گفت که رودخونه رو دیدی تمام ماهی های رودخونه به صورت عجیبی مرده اند بهم می گفت که مواظب خودم باشم نرم ماهیگیری آب رودخونه آلوده شده. . . . .
صبح از اداره محیط زیست به اون رودخونه اومده بودند و بعد از ساعاتی هم از اداره  شیلات اونجا اومده بودند که آب رودخونه رو آزمایش می کرند تا بدوند دلیل مرگ ماهی های چیه . . .
بعد از چند روز شنیدم  دوستای قاسم رو دستگیر کردند. . . .
این داستان ماهیگیری در روز سه شنبه ننگین رو هیچ وقت فراموش نمی کنم

دختر ماهی نما



دختر ماهی نما
نویسنده : ابی فیشر
روشنایی تو اتاق وجود نداشت و به دلیل اینکه ساعت وموبایلشو گرفته بودند زیاد متوجه گذران وقت و ساعت نبود تنها از پنجره اون اتاق با حرکت نور ماه متوجه این می شد که زمان در حال گذره و با چهره در هم و استرس زده نمی دونست که قراره چه اتفاقی برای خودش و دوست دخترش بیوفته ، مشکل خودش زیاد براش مهم نبود وبیشتر به فکر دوستش بود که نمی دونست که کجا بردنش و قراره چه اتفاقاتی بیوفته ولی از پشت دیوار می تونست صدای فریاد های دوستشو در حال باز جویی بشنوه و همین استرسشو بیشتر می کرد. فکر ابرو ریزی که قراره اتفاق بیوفته نمی دونست که با چه روی سرشو تو جامعه بالا کنه و با چه روی نگاه به چشمان خانواده دوستش کنه . . . .
با خودش می گفت که ای خدا مگه من چه گناهی کردم که حتی نمی تونم با دوستم تو خیابونا با هم قدم بزنیم ، این چه مملکتی که من دارم توش زندگی می کنم و چرا اسیر یک مشت آدم عقده ای شدم . . .
الان از ماجرای دستگیر شدنم  مدتها می گذره و با تعهدی که تو دادگاه دادم همه چیز تموم شد ولی دوستم هیچ وقت نتونست آبروی رفته خودشو به دست بیاره و برای همیشه از جامعه و خانوادش ترد شد.
من ترم آخر کارشناسی رشته گرافیک وطراحی هستم با اینکه می دونم هیچ آینده شغلی ندارم ولی باز همچنان به خاطر علاقه و استعدادی که تو این رشته دارم به تحصیلم ادامه می دم . . .
خیلی وقت ها با خودم خلوت می کنم و از خودم می پرسم برای چی دارم زندگی می کنم چرا هیچ کدوم از نیاز های اولیه زندگیم براورده نمی شه مگه من چی می خوام پول می خوام ، ماشین می خوام یا خونه ، نه من هیچ کدوم از اینارو نمی خوام فقط یه کمی حقوق شهروندی و آزادی می خوام ، که متعسفانه از اونم محرومم برای همیشه به رفتن از ایران فکر می کنم ، برم یه سرزمین دیگه زندگی کنم سرزمینی که حد عقل به انسان بودنم احترام بگزارن ، ولی همیشه مشکلات مالی باعث می شد که این درخواست من به یک رویا تبدیل بشه . . .
برای همینه که هروقت خودمو گم می کردم ، تا چشامو باز می کرنم خودمو میون طبیعت می بینم ، جای که همیشه روح خودمو با اون شکل تا مشکلات روحی که دارمو فراومش کنم . ..
من دوست دارم آزادانه توی روخونه میون اون کوها قدم بزنم و ماهیگیری کنم تا فراموش کنم کی بودم و به دنبال چه چیزی بودم . . .
همیشه تنها دوای مرحم روح خراش خوردم چوب و چرخ فلای بود که داشتم همیشه لمس چوپ پنبه دسته چوب فلایم به من آرامش می داد و زمانی که با انگشتان دستم اون دسته رو فشار می دادم خودمو از صحنه روزگار برای مدتی محو می کردم . من همیشه تو طبیعت کنار رودخانه به بهانه ماهیگیری دنبال خلوت گاهی برای گذران زندگیم می گشتم.
همیشه گذران زندگی و شنیدن تیک تاک ساعت برام خیلی کشنده بود ولی وقتی که مشغول پرواز دان نخ فلای تو ماهیگیری می شودم میون کوهای سر به فلک کشیده وسط روخونه ای که خودمو تنها توش می دیدم اون عقربه های ساعت برام متوقف می شد و دیگه صدای تیک تاک ساعت رو نمی شنید و تنها چیزی که نظر منو به خودش جلب می کرد صدای بال زدن هشرات بر روی شاخه و گل ها بود که به گوشم می رسید ، دیدن پرواز سنجاقک ها بروی سطح رودخانه و مانور دسته جمعی مای فلای ها آرامشی رو به من می داد که اونو نوعی عبادت می دونستم چون ذهنم رو از هر گونه فریب و نیرنگ دور می کرد و من رو از زندگی توی منجلابی که برای خودم ساخته بودم دور می کرد.
من تو زندگیم تو دوراهی های زیادی قرار گرفتم که واقعا نمی دونم کدوم راه رو باید انتخاب کنم و فکر می کنم که بغیر از خدا چیز دیگه ای رو قبول ندارم مشکلات دینی از یک طرف و شرایط سیاسی کشورم هم از طرف دیگه و از همه مهم تر غیره قابل حظم بودن این دو مسئله برای من باعث شده که هیچ کدوم از اونا رو قبول نداشته باشم ، من خسته شدم از بس که وعدده های اون دنیارو به مادادند ، شراب بهشتی و هوری های بهشتی . .  من نمی دونم چقدر باید شکنجه بشم که که بتونم روزی آزادانه زندگی کنم . . . تنها زمانی این افکار در ذهنم محو می گشت که نخ فلای رو به پراواز درمیوردم و می دیدم که قطرات آب جداشده از نخ تو هوا با صورتم برخورد می کنه اونم  زیر تابش نور سوزان خوشید  . . .
تنها دریچه ای که همیشه می تونستم توسط اون از مشکلات زندگی فرار کنم فلای کار کردن در رودخانه حوالی خونه ما بود جای که واقعا خودمو جزعی از طبیعت می دونستم ، درسته که هیچ وقت تو زندگیم تو جامعه ای که با اون بدوم به من احترام نگذاشت و به جزء نابودی افکارم و خودم چیز دیگه ای نداشت  ، برای همین من در عوض اون سعی کردم تا تمام قوانین طبیعت رو رعایت کنم و به تمام مجودات و خلقیات خدا احترام بگزارم تا اون اتفاقی که برای من افتاد برای  طبیعتم نیوفته برای همین دوست داشتم ماهیگیری کنم و نخ فلای رو به پرواز دربیارم و به دل طبیعت برم جای برم که فکر کنم تنها کسی هستم که پا به اون نقطه گذاشته باشم . .
اجتماع منو از خودش رونده بود وتنها جای که همیشه خودمو یک رنگ با اطرافم دیدم طبیعت بوده اونجای که من خلفت می کنم دیگه گشت ارشادی وجود نداشت و کسی  ، کسی رو امر به معرف نمی کرد ، ای کاش همیشه بی نیاز  از هر چیزی بودم که هیچ وقت اون طبیعت رو ترک نمی گفتم و جزعی از طبیعت بودم برای همیشه ، واقعا متوقف شدن زمانو دوست دارم زمانی که دارم ماهیگیری می کنم. شاید یکی از دلایلی که فلای فیشینگ رو تنها دوست خومدم انتخاب کردم همین بوده فلای برای من ادقام شدن با طبیعته و از حشرات و طبیعت الهام می گیرم و ماهیگیری می کنم البته تو این قانون من موجودی نابود نمیشه و فقط من میزان اراده ماهی هاور تست می کنم تا به بینم با حشرات مصنوعی که می بافم تا چقدر می تونم ماهی هارو تست کنم تا بدونم چقدر تونستم از طبیعت الهام بگیرم یاد اون روزا بخیر که طرح های گرافی کی انجام می دام بر همین اساس بود . . .
یادمه تو یکی از کتاب های روانشانسی خونده بودم که یکی از بزرگ ترین روانشناس ها گفته بود که انسان ها سه نیاز اصلی دارن واگر یکی از این سه نیاز برآورده نشه اون انسان ، انسان کاملی نیست همین فکر منو دیونه می کرد که چرا من نمی تونم یک انسان کامل باشم با خودم می گفتم این سه نیاز مگه چیه که من دارم براش جون می کنم ، مگه بغیر از پوشاک و خوراک و مسائل جنسیه ؟
مثل اینکه دباره افکارم داره به من قلبه می کنه و می دونم که تنها دوای روحم حضور در طبیعته و فقط ماهیگیریه که می تونه من از افسردگی که دارم دور کنه برای همین تا اسم طبیعت اومد دباره رم کردم وساکو لوازم فلایمو دباره جمع کردم.
امروز از روزهای دیگه خیلی دلگیر تر بودم به اندازه ای که متوجه نبودم که زمان در حال گذره و من هم ساعت ها مشغول ماهیگیری هستم فکر کنم این دهمین ماهی قزل الای بود که صید و رها سازی کردم نا خودا گاه وقتی که به اطرافم دقیق تر نگاه  کردم متوجه شدم به جاهای ناشناخته ای از رودخانه رسیدم که هیچ وقت اون محیط رو ندیده بودم مناطق بکر ودست نخورده ای که پای هیچ انسانی به اونجا نرسیده بود نمی دونم چند کیلومتر رو تو روخونه راه رفته بودم ولی از تاریک شدن هوا متوجه شدم که زمان و مسافت زیادی رو طی کردم هوا کم کم داشت تاریک می شد حس و حال عجیب غریبی داشتم همه چیز برام عجیب بود صحنه های رو می دیدم که فقط تو رویاهام می تونستم به اون فکر کنم ، از کوها چشمه های فورانی در می آمدند که در حال جوشیدن بودند زیر نور ماه کامل ، دخشندگی عجیبی به خود گرفته بودند به اندازه ای که انعکاس نور ما در جوشش چشمه ها بر روی سخره ها انعکاس پیدا کرده بود و پرواز حشرات شب نما فسفری رنگ واقعا خیره کننده بود. دیدن این همه شگفتی منجرب جمع شدن اشک توی چشمام شده بود فکر می کردم وارد سرزمین جدیدی شدم سرزمینی که فقط افرادی می تونند وارد اون بشن که لیاقت اونو دارند. نگاهمو به آسمان کردم و خیره به ماه شدم و با خودم گفتم که باید برگردم ولی وقتی که ماه رو دیدم یاد اون میله های بازداشگاه افتادم ، زمانی که نور ماه رو از پشت اون میله های بازداشگاه نگاه می کردم تو ذهنم تجسم  وصدای فریاد های دوستمو هم می شنیدم و بلا های که سر من و دوستم اوردن دباره در ذهنم نقش بست ، بی اراده به زندگی خودم و بدبختیام زانو زدم و توی روخونه مشغول گریه کردن شدم . . .
می دون  یه مرد هیچ وقت گریه نمی کنه ولی تو اون دل طبیعت هیچ کسی نبود که منو به بینه و به گریه هام بخند برای همین خیلی راحت داشتم خودمو سبک می کردم هی می خواستم خودمو آروم کنم ولی وقتی فکر می کردم که فقط برای اینکه من با دوستم بودم و مارو بازداشت و شکنجه کردند و از همه مهم تر صدمات روحی جبران ناپذیری به دوستم وارد شده هیچ وقت نمی تونستم خودمو به بخشم و چرا باید دوستم به خاطر این ماجراهای اتفاق افتاده تو زندگیش چند بار اقدام به خودکشی کنه . . . .
لوازم فلای خودمو کنار یک سنگ گذاشتم و خودم هم روی اون سنگ نشستم و مشغول خیره شدن به انعکاس نور ماه بر روی رودخونه شدم جالب بود باز با دیدن حمله ماهی قزل الا بر روی سطح روخونه به حشرات شب نما همه چیز رو فراموش کردم و قرق در زیبای های طبیعت شدم مثل اینکه یک آرام بخش قوی درون رگ هام جاری شد تو همین لحظه ها برق نوری رو دیدم که داره از روی سطح رودخونه عبور می کنه با خودم گفتم که این انعکاس نور یک شهاب سنگه که تو آسمون در حال حرکته و به آسمان پور ستاره نگاه کردم و ادامه حرکت اون شهاب سنگ تا لحظه سقوتش تو کهکشان شاهد بودم باید یک آرزو می کردم و تنها آرزوی من این بود که مشکلاتی که برای دوستم به وجود اومده بود بر طرف بشه برای همیشه. . .
وقتی که آرزو کردنم تموم شد همچنان سرم به سمت آسمون بود نظرم به ستاره های آسمون جلب شد تازه متوجه شدم که چقدر توی آسمون می تونه ستاره باشه واقعا که همیشه از دیدن این همه ستاره محرم بودم . ..
تو همین فکر ها بودم که حس عجیبی نا گهان در من به وجود اومد مثل اینکه یک اتفاقی روخ داده بود نمی دونم چی بود ولی هرچی بود باید به من ربط داشته باشه ، بعد از مدتی صدای به گوشم رسید که برام این صدا خیلی آشنا بود به دنبال این صدا رفتم نمی دونم چی شده بود فکر می کردم که دچار توهم شدم و دباره دارم دچار جنون میشم ولی باز همچنان به سمت صدا رفتم تا اینکه نا گهان با چیزی که دیدم سر جام خشک شدم ، اولش دچار شوک عجیبی شدم و بی حرکت به اون مجود عجیبی که دیده بودم خیره شدم ولی وقتی که اون پرتو های نور زیبا رو دور اون انسان ماهی نما دیدم آروم تر شدم با خودم گفتم تمام زندگی من که رویا بوده پس نباید زیاد با دیدن این پری رودخانه تعجب کنم و اون دختر ماهی نما با من شروع به صحبت کردن کرد و می گفت که همیشه شاهد حضور من تو این دره بوده و همیشه شاهد ماهیگیری من تو این رودخونه بوده و از احترام من نصبت به طبیعت و موجودات و ماهی ها بسیار لذت برده برای همین دوست داشته که با من ملاقات کنه ، واقعا برای من جالب بود من فکر می کردم این پری ها فقط تو دریا زندگی می کنند ودر افسانه های دریایی فقط وجود دارند ولی من یک دختر ماهی نما رو داشتم از نزدیک روی یه تخته سنگ با پیکر نیمه ماهی می دیدم با تنی برهنه و این حقیقت داشت و رویا نبود نمی تونستم توی چشمان بلوری اون نگاه کنم ولی اون پری مال این سرزمین و قوانین اون نبود بعد از مدتی که به حضور اون عادت کردم نمی دونستم چرا ولی احساس می کردم که ا قبلا خیلی جا ها هم دیگرو دیدیم و احساس آشنای رو داشتیم ولی هیچ وقت نتونستم بدونم که کجا قبلا دیدم این پری رو . . .
الان من یک دوست ماورای داشتم و هر چند روز یک بار برای دیدن این دوست ساعت ها فلای کار می کردم تا به مکان ملاقات برسم و همیشه به دلیل علاقه شدید این پری به پشه های بافته شده توسط من سعی می کردم هر باری که برای ملاقات این پری به اون دره می رم چند نمونه از پشه های که می بافمون هم برای هم برای ماهیگیری هم برای نشون دادن اون پری به اون مکان  زیبا به برم . .
ما به وجود هم دیگه خیلی عادت کرده بودیم و هر بار ملاقات این پری روحیه منو بهتر می کرد و اعتیاد عجیبی به دیدن این پری پیدا کرده بودم . . .
دختر ماهی نما همیشه می گفت که دوست داره ماهیگیری منو تماشا کنه و از دیدن این صحنه های که در ماهیگیری من به وجود میاد لذت می بره برای همین همیشه من در ماهیگیری هام یه پری به همراه داشتم من دیگه هیچ وقت تنها نبود و تمام خاطرات تلخ گذشته رو فراموش کرده بودم و به یک زندگی نرمال رسیده بودم همون چیزی که همیشه دنبالش بود من الان تنها ماهیگیری روی زمین بودم که با یک دختر ماهی نا دوسته و همین حس اعتماد بنفس زیادی به زندگیم می داد آزادانه ماهیگیری می کردم و نخ فلای رو به پرواز در می اوردم و به دلخواه پشه رو عوض می کرد و ماهی های که صید می کردم بعد از یک بوسه رها سازی می کردم تا اون ماهی هم به زندگی خودش در آغوش طبیعت بر گرده . . . .
ماه ها از زندگیم گذشت و دیگه تنها فکرم ماهیگیری و ملاقات اون دختر ماهی نما بود تا اینکه شوک بسیار وحشناکی به همراه یک خبر به من وارد شد. تمام تنم به لرزه دراومد و بی قرار از صحت خبر به مکان که می تونستم اونجا به دنبال جوابم به گردم رفتم زمانی که از تاکسی پیاده شدم و بی قرار و با جسمی دچار شوک و استرس زده به سمت راه رو های قبرستان دویدم وقتی که بالای سر قبر رسیدم و وقتی تاریخ فوت رو مشاهد کردم ماها از زمان مرگش می گذشت وقتی غبار و خاک های روی عکس مرحوم رو به کنار زدم چیزی جزء چهره نورانی دوست دخترموندیدم که خود کشی کرده بود الان متوجه شدم اون چهر آشنایی که می دیدم اون دختر ماهی نما که هر هفته به ملاقاتش می فتم کسی جز روح دوستم نبوده.