Tuesday, January 8, 2013


آزادی که به قیمت ازدست دادن سرزمینم تمام شد

ابی فیشر نویسنده وبلاگ

حرفامو می شنوی از میون نوشته هام ، یه طبیعت گردی که وجب به وجب سرزمین خودشو با پوتیناش زیره پا گذاشت تا سرزمینوش بهتر به بشناسه ، الان تمام تک تک ریگ های که به ته کفشم گیر کرده بودو داشتم می دیدم این خاک ها و سنگ ها یادگار سرزمین مادریمه که با خودم اوردم ، سرزمینی که همیشه توش دلم مثل ابرای بارونی سیاه می باریده ، طبیعت گردی هم بهانه ای بود که از زندگی خودم فرار کنم و تو اون محو بشم . . . .
یا باید تو طبیعت بودم یا برمیگشتم برای همیشه روی تخت بیمارستانها دراز می کشیدم با دست های بسته اونقدر فریاد می زدم که شیشه های اتاق به لرزه مجبور بودم میون این اتاق بسته وطنم پرواز رو انتخاب کنم و به سمت یه آزادی پرواز کنم تا به بینم معنی و مزه آزادی چیه . . .
وقتی روزای رفته ایرانو به یادم میاره تمام دردو غم هام به یادم میاد درسته تو غربت دردام بیشتر ولی حاضرم این همه دردو به جون بخرم تا سرزمینم به یادم نیاد ، اون گردو غباری هم که رو کفشم از ایران به جا مونده با یه شوستن از بین میره منم دلمو دارم از هر گونه خاطرات گذشته پاک می کنم . . ..
چشمامو می بیندم  اون مسیرو رو فکر می کنم که در آینده در پیش رو دارم و به روز گار می گم چرا اینقدر بدی . . ..
من یه ماهیگیرم که دارم می نویسم یه طبیعت گرد که داره کل طبیعت های روی کره زمینو می گرده تا یه سرزمین آرومی رو برای زندگی انتخاب کنه ، دور از هر گونه شلوغی و سرو صدا ، الان که می بینم امریکای شمالی اون سرزمین رویاهام بوده ، خیلی آروم میگیرم و تمام دلهوره هام ازبین میره . . .
اینجا ما یه دوره مدیکال داریم که چگونی رفتار با انسان ها و حیواناتو به ما یاد می دند ، خیلی جالبه قبل از ورود به کانادا به ما یاد می دن که اگه تو خیابون با سگی رو به رو شدیم حق اینو نداریم رفتار بدی با اون سگ داشته باشیم ، به بینید چه جالب دارم به زندگی می رسم که همیشه آرزوی اونو داشتم جای می خوام زندگی کنم که حتی یه گربه یا سگ خیابونی هم حق حقوقی برای خودشون دارن و هرکی از راه رسید نمی تونه اونارو شکنجه کنه مثل ایران که یک دفعه 20 تا سگو باتیر می زدند و جسد اونارو آتیش می زدند والله چی بگم سرزمینی که مردمانش تا خرخره زیر مشکل هستند هیچ وقت نمی تون این حرف های منو درک کنن و به اون پایبند باشن . . .
آره به حرف های من می خندیدن به کارام می خندیدن اگه می خواستم جون یه پرنده رو نجات بدم به کارم می خندیدن اگه یه سگو تو آغوشم می گرفتم بهم می گفتن سگ بازه اگه چنتا پرنده نگهه می داشتم بهم می گفتن کفتر باز من دارم از این کلمه "باز"   فرارمی کنم تا دیگه نشنوم ، اگه یه یه حیونی به مشکل خورده بود و تونستم نجاتش بدم بهم چپ چپ نگاه نکنند یا اگه دست به یه سگ زدم بهم نگن نجس برو اونور  . . . .
از اون بقالی سر محله تا اون راننده تاکسی یا اون فروشنده لوازم ماهیگیری همیشه این اولین حرفی بود که به من می زند تو مال ایران نیستی تو با این احساساتی که داری باید جای دیگه ای زندگی کنی ، من می گفتم که یه روز از ایران میرم و مثل یک مرد پای حرفام ایستادم وبرای همینه الان 1000 ران کیلومتر دور تر از ایران دارم می نویسم و در باره انسانیت و طبیعت و مجودات حرف می زنم ، ماهیگیری برام بهانه ای هست که دفترچه خاطراتمو و نوشته هامو روی همه باز کنم تا بدونید تو ذهن یه جون ایرانی طبیعت گرد چی می گذره . . .
ارادتمندن شما ابی فیشر
2013/1/9
اتریش

No comments:

Post a Comment