Saturday, December 29, 2012

ابی فیشر


ابی فیشر

مسیر یک نواختی تو زندگیم داشتم صبح ها با صدای ازان و صدای نماز خواندن بابام از خواب بیدار می شدم و پای کامپیوترم می شنستم و شروع می کردم به نوشتن و وبلاگ نویسی خیلی وقتا که از اتاقم در میومدم بیرون صدای ازان ظهر رو می شنیدم و نماز خواندن پدرم که از سر کار  خسته برگشته بود تازه متوجه می شدم که زمان چقدر زود در حال گزره همیشه بابام می گفت نماز بخون تا خدا کمکت کنه خوب کو گوش شنوا از این گوشم می دادم تو و از اون بیرون گاهی پای تلورزیون می شنستم پای سریال های چرت شبکه دو حالم از تلوزیون نگاه کردن به هم می خورد و یه پایگاه سپاه پشت خونمون بود پارازیت 100 رو خونمون بود و بغیر از شبکه های بدرد نخور 1 و2 و3 اونم برفکی چیز دیگه ای نداشتیم پس بر می گشتم به اتاقم و شورع به وبلاگ نویسی می کردم ، ثمره زندگیم تا 27 سالگیم فقط یه بیماری اعصاب روان بود که مملکت دو دستی تقدیمم کرده بود و دارو های روانپزشکی تنها هم در دلم بودند واقعا اگه ماهیگیری نبود الان معلوم نبود که چه بلای سرم اومده بود با ماهیگیری من زندگی می کردم و هر روز تا شب خودمومشغول اون می کردم اینقدر به ماهیگیری فکر کردم و نوشتم که هه می گفتن شدی مرجع ماهیگیری . . .
یه جون 27 ساله که هنوز نمی دونست دینش چیه و خداش کیه و کی حرف حقو می زنه تا می خواستی یه حرفی بزنی یه چوب سه سر می کردن اونجات دست بند سبز و جنبش سبزی شدنم هم هیچ یک از دردامو دوا نکرد خسته شدم از این زندگی نکبت باری که تو ایران داشتم اصلا بغیر از ماهیگیری از همه چیز خسته شده بودم حالم از درو دیوار بهم می خودرد . اگه شاد بودم دلیلش این نبود که جونه شادیم نه اثرات دارو های روانبخشی بود که روزی سه یا چها بار مصرف می کردم یه چند بارم دارو هاموکنار گذاشتم سر از دیونه خونه در اوردم و حالم خیلی بد شده ، اصلا فکر می کردم از کره ماه اومدم با آدم های دورو وردم متفاوت بودم رفیقام به دنبال مخ زدن بوند ولی من به دنبال راه رفتن تو بیابونا بودم گهگداری یه قدمی تو خیابونا می زدم ولی بغیر از وحشی بازی چیز دیگه ای نمی دیدم یا با یه چماق افتاده بودن دنبال یه سگ یا یه گربه رو داشتن شکنجه می کردند یا آدم ها به جون هم افتاده بودند و داشتن هم دیگرو تیکه تیکه می کردند . . .
دنبال یه دریچه بودم که از اینشهر و دیار فرار کنم و تا زیر زانو تو آب چشمه راه برم و ماهیگیری کنم و طبیعت رو به بینم همیشه آرزو می کردم که تارزان بودم تا یه آدم شهر نشین . . .
وارد طبیعت هم می شدم مگه چی می دیدم آشغال های مردم که زمین و زمانو گرفته بود تازه کنار دریاچه ها هم شده بود محل مشروب خوردن جونا و سیخوسنگ کردن بزرگ تر ها یا نامزد بازی جونا . . . .
تا یه تمرکز می کردی صدای سیستم صوتی تمرکزتو بهم می زد وارد طبیعت بکر می شدی صدای موتور برق صیادان هم مانع از آرامشت می شدند اصلا اینگار ایران برای همونای خوب بود که که می خواست توش زندگی کنن . . ..
دیگه تاقتم تموم شد کوله پشتیمو بستم و یک شبه فقط از خانواده خداحافظی کردم و بابام گفت کجا می ری گفت به یه سرزمینی که متعلق به من باشه جای که راحت بتونم زندگی کنم و اونم بهم گفت پسرم هرجا میری خدا همراته نگران نباش ، وسوار تاکسی شدیم و به سمت تریمینال رفتم و برای آخرین بار ایرانو پشت سرم دیدم . . .
زمانی که داشتم ایرانو ترک می کردم داشتم با تمام خاطرات خوب و بد خدا حافظی می کردم آخرین مرحله های رفتنم عبور از ایست بازرسی نیروانتظامی و مرحله بعد سپاه بود باورتون نمیشه دو بار وسایل ماهیگیریمو ریختن روی زمین نمی دونم دنبال چی بودند شاید لوازم جاسوسی یا یه چیزی شبیه اینا . . .
من جای زندگی کردم که هنوز ترکشاش داره عذابم می ده و داره زره زره وجودمو می خوره . . .
بعد از فیلتر شدن سایتم و بسته شدن کاملش گفتم بیام تو وبلاگ جدیدم  زمین و زمان رو به سینه فوحش بکشم ولی گفتم حتی اون احمق ها حتی لیاقت فوحش های منو هم ندارن.
اینجا همه چیز سرجای خودشه هر وقت دلم می گیره میرم پیشه دریاچه ، اونجا میشینم ماهیگیری نمی کنم فقط تمرکز می کنم ، فکر کنم 11 تا دریاچه تو شهری که من هستم هست تو نقشه شموردم ، دریاچه های کوچک و زیبا پر از ماهی که آرزوی همر ماهیگیری که تو این دریاچه ها ماهیگیری کنه  متعسفانه فصل بدی به اتریش رسیدم همه دریاچه ها یه یک متری یخ بسته و یخ ها هم آب بشه منه باید این کشور رو ترک کنم وسفر کردنو خیلی دوست دارم و کشور عوض کردنو مثل یه سرخپوست مهاجر دائم در حال سفر کردنم .
همه چیزی که به عنوان دین داشتن می کردن تو پاچمون دروغی بیش نبود اینجا بیاید مسلمونای واقعی رو به بینید هرکی داره زندگیشو می کنه فقط تو ایرانه که دارن به نام دین همرو روانی می کنند .. .
بیخیال ارزش نداره دربارش بگم اینجا دنبال مشروبیم که مخصوص فلای کاراست و عکس یه ماهی قزل آلا روشه تا یه برنامه ماهیگیری رو با اون  تو سرما ترجربه کنم . . .
زیاد مشروب خور نیستم ولی تا بگی مشروب خریدم گذاشتم تو اتاقم برای مهمونا و دوستام دیگه استرس ندارم گشت نیرو انتطامی بریزه تو خونه و به خاطر مشروبای که دارم شلاقم بزنه دیگه استرس ندارم دستو پامو به بندند و به خاطر یه بطری مشروب محاکمه و بازداشتم کنن اینجا مشروبارو چیدم تو ویترین اتاقم جای که تو دیدم باشه وتک تک اونا بیانگر آزادی بود که همیشه به اون فکر میکردم . . .
مارو از جهنم می ترسوندند ، جهنم اونجای بود که من از اونجا فرار کردم و وارد بهشت شدم واینجارو عشقو حال می کنم مردیم هم مردیم ما که عشقو حالمونو کردیم . . .
چوب ماهیگیریمو یه گوشه کذاشتم زیاد تو دیدم نباشه وبیشتر به وبلاگ نویسی اهمیت می دم و بلاگی که نامردا  پاک کردنو دارم از دباره می نویسم تا فکر نکنن که کم اوردم اینقدر می نویسم تو اونجای همشون پاره بشه . . .
ارادتمند شما ابی فیشر
من عضو گروه یا فرقه خواصی نیستم فقط دارم خاطرات شخصیمو می نویسم

No comments:

Post a Comment